آمریکا و جهان

این یادداشت، گزیده و ترجمهٔ آزادی از مصاحبه‌ای است که چندی پیش با مایکل هادسون (Michael Hudson) اقتصاددانِ آمریکایی انجام شده است. او با زبانی صادقانه و ساده‌فهم برخی از مهم‌ترین مؤلفه‌های حاکم بر شیوهٔ امپراطوری آمریکا در قرن بیستم را شرح می‌دهد و آن را به برخی از روندهای مهمِ معاصر متصل می‌کند.

بازی‌های حساب‌گرانه

اگر به یک زیست‌شناس بگویید «برخی از مهم‌ترین نظریه‌های علمی شما مبنایی اقتصادی دارند»، احتمالاً نگاهی عاقل اندر سفیه به شما می‌اندازد و خواهد گفت «سروکار علوم طبیعی با حقایق جهان‌ است، نه اقتصاد که یک علم اجتماعی است! لطفاً مزاحم نشوید!» با این‌حال، نمی‌توانیم از این ایده که نگاه اقتصادی روی نظریه‌های علمی—و نه فقط زیست‌شناسی—تأثیرات شگرفی گذاشته است به راحتی بگذریم. اما ابتدا مقدمهٔ زیر را یادآوری می‌کنم:

دوران معاصر را عصر اقتصاد می‌نامند که با ظهور موجودی به نام «انسان اقتصادی» همراه بوده است. آن‌چه دوران معاصر را متمایز می‌کند سلطه و گسترش روزافزون نگرش اقتصادی در تقریباً همه‌ی حوزه‌های زندگی ماست. اما یک نکتهٔ کلیدی دربارهٔ نگرش اقتصادی وجود دارد: اقتصاد فقط می‌تواند چیزهایی را در نظر بگیرد که اصطلاحاً کمیاب[۱]scarce باشند. این موضوع در اقتصاد چنان زیربنایی است که می‌توان علم اقتصاد را علم مطالعهٔ کمیاب‌ها دانست. در واقع فصل مشترک همهٔ نظریه‌ها و مکتب‌های اقتصادی همین فرض کمیابی است.

اما اگر جهان مدرن جهانی اقتصادی است، آیا علوم مدرن هم تحت تأثیرِ نگاه اقتصادی هستند؟ مثال‌های متعددی وجود دارند که چنین تأثیری را نشان می‌دهند؛ اما اجازه دهید با اشاره به یکی از جُستارهایِ دیوید گربر[۲]David Graeber، مثالی از زیست‌شناسی بزنم.

حیوانات گاهی بازی می‌کنند؛ یعنی رفتارهایی از آن‌ها سر می‌زند که هدفی فراتر از سرخوشیِ ناشی از خودِ آن رفتارها ندارد. اما کردارشناسان[۳]ethologist شک دارند که این رفتارها واقعاً‌ بازی باشند. علم مورد نظر آن‌ها باید بتواند شرحی منطقی از رفتار حیوانات ارائه دهد؛ یعنی نشان دهد قوانین حاکم بر رفتار حیوانات کم‌و‌بیش مشابه قوانین اقتصادی هستند. اگر حیوانی انرژی مصرف می‌کند، حتماً هدفی اقتصادی نظیر یافتن غذا، تثبیت قلمرو، فرار از خطر، برتری‌جویی یا تولید مثل داشته؛ چون دلیلی وجود ندارد که حیوان انرژی کمیابش را صرف کاری کند که هیچ ارزش اقتصادی برای آن متصور نیست. اگر هم ظاهراً چنین رفتاری از او سر بزند، باید ثابت شود که هدف اقتصادی پنهانی نداشته است. اما ثابت کردن این‌که بازی حیوانات، هدفی فراتر از خودش ندارد دشوار است. همیشه می‌توان فرض کرد که بازی، مهارتی را در حیوان تقویت می‌کند که می‌تواند به نوعی مزیت اقتصادی در آینده تبدیل شود.

به عبارت دیگر، زیست‌شناسان خود را در جهانی محصور ساخته‌اند که در آن تنها شیوه‌ای که می‌توان به شکلی علمی پدیده‌ای را توضیح داد، این است که جانوران را بازیگرانی اقتصادی تصور کنیم که در تلاش برای بیشینه‌سازی نفع خود هستند. این فرض که جانوران دارای نوعی انگیزهٔ اقتصادی هستند تقریباً در همهٔ نظریه‌های اصلی مربوط به روان‌شناسیِ حیوانات وجود دارد. اما پدیدهٔ بازی حیوانات دانشمندان را دچار نوعی بحران نظری کرده است؛ چرا که حتی در قورباغه‌ها، ماهی‌ها، سمندرها، خرچنگ‌های ویولن‌زن و مورچه‌ها هم مشاهده می‌شود. به باور گربر، شاید سؤال اصلی این نیست که «چرا حیوانات بازی می‌کنند؟»؛ بلکه باید از خودمان بپرسیم «چرا این‌ نکته که حیوانات رفتارهایی انجام دهند که آن‌ها را خوشنود می‌کند به نظر ما این‌قدر بغرنج است؟‌» اگر بازی ذاتاً رضایت‌بخش است، چرا حیوانات نباید بازی کنند؟

پیوند اقتصاد و زیست‌شناسی را می‌توان به دورانی که چارلز داروین[۴]Charles Darwin نظریهٔ فرگشتی خود مبتنی بر انتخابِ طبیعی[۵]natural selection را ارائه کرد مربوط دانست. داروین عبارت مشهور «بقای سازگارترین»[۶]Survival of the fittest را از هربرت اسپنسر[۷]Herbert Spencer گرفت،‌ که به نوبهٔ خود با خواندن کتاب «خاستگاه گونه‌ها»ی[۸]On the Origin of Species داروین از شباهت قانون انتخاب طبیعی با نظریه‌های اقتصاد بازار آزاد[۹]laissez-faire economic theories خودش حیرت کرده بود. خیلی زود رقابت برای منابع کمیاب، محاسبهٔ منطقی سود و زیان، و انقراض تدریجی ضعفا به عنوان یکی از مبنایی‌ترین محرک‌های جهان در اذهان خاص و عام جا افتاد.

با گسترشِ علوم زیستی در قرن بیستم، نه تنها نظریه‌های داروینی-اقتصادی از بین نرفتند، بلکه به شکلی بنیادی‌تر در نظریه‌های موسوم به نوداروینی[۱۰]neo-Darwinism بازگشتند. ریچارد داوکینز[۱۱]Richard Dawkins در کتاب «ژن خودخواه»[۱۲]The Selfish Gene این تز را بسط می‌دهد که انتخاب طبیعی نه در سطح جانوران، بلکه در سطح ژن‌ها رخ می‌دهد: «ژن‌ها همچون گانگسترهای موفق شیکاگو هستند که میل سیری‌ناپذیرشان به تکثیر شدن، به بسط بی‌رحمانهٔ قلمروشان می‌انجامد.» در این‌جا هم فرض بنیادی این است که علم نیازمند شرح منطقی پدیده‌هاست؛ و این یعنی بتوانیم برای همهٔ رفتارها، از جمله رفتار ژن‌ها، انگیزه‌هایی منطقی بیابیم. اگر روزگاری هربرت اسپنسر با اقتباس از نظریهٔ داروین، جامعه را محیطی اقتصادی نظیر یک بازار رقابتی تلقی می‌کرد، نظریه‌های نوداروینی آینهٔ تمام قد سرمایه‌داری هستند: دیگر هدف بازیگران زیستی از رقابت، به بقا محدود نمی‌شود؛ بلکه آن‌ها در جهانی حسابگرانه زندگی می‌کنند که هدفش رشد نامحدود است.


  1. scarce 

  2. David Graeber 

  3. ethologist 

  4. Charles Darwin 

  5. natural selection 

  6. Survival of the fittest 

  7. Herbert Spencer 

  8. On the Origin of Species 

  9. laissez-faire economic theories 

  10. neo-Darwinism 

  11. Richard Dawkins 

  12. The Selfish Gene 

تمدنِ معاصر «باگ» دارد

وبلاگ‌نویسِ فنلاندی با نامِ مستعارِ ویزنات می‌گوید نرم‌افزارها—و کلاً تمدنِ صنعتیِ معاصر—یک مشکلِ اساسی دارند. او حرفش را با ارائهٔ مثال‌هایی از برنامه‌نویسی و توسعهٔ نرم‌افزارهای کامپیوتری می‌زند. یادداشتِ او مفصل است؛ من خلاصه‌ای از مقدمهٔ آن را ذکر می‌کنم.

هر وقت کسی می‌خواهد به اسراف‌گر بودنِ برنامه‌ها و محاسباتِ کامپیوتری اشاره‌ای نقادانه کند با این پاسخ مواجه می‌شود که این‌ها بده‌بستان‌ها و ضرورت‌هایی عملی هستند: این درست که نرم‌افزارها در مصرفِ منابع اسراف می‌کنند، اما در عوض انعطاف‌پذیری، قابلیتِ اعتماد، قابلیتِ نگهداری و مهم‌تر از همه سادگی و ارزانی برنامه‌نویسی را به ارمغان می‌آورند. ویزنات تا مدت‌ها این استدلال را پذیرفته بوده، تا این‌که کم‌کم متوجه می‌شود که مزایایی که نرم‌افزارها در قبالِ اسراف‌گریِ شگفت‌انگیزشان ارائه می‌دهند ناچیز و حاشیه‌ای هستند: بخشِ بزرگی از این اسراف‌گری نتیجهٔ ازدحامِ انتزاعی‌سازی‌هایی است که هیچ نقشی در برنامهٔ اجراییِ نهایی ندارند. عمدهٔ این ازدحام را می‌توان با استفاده از روش‌ها و ابزارهایِ اندکی اندیشیده‌تر—و بدونِ کوچک‌ترین اثرِ منفی در سایرِ مزایایِ یاد شده—حذف کرد. اسراف‌گریِ خیره‌کنندهٔ جهانِ پردازشِ کامپیوتری به هیچ‌وجه ابزارگرایانه[۱]utilitarian نیست، بلکه آینه‌ای است از اسراف‌گریِ کلی‌تر و ذاتی مربوط به تمدنِ معاصرِ صنعتی: تمدنِ معاصر یک «باگ»[۲]bug خیلی مهم دارد.

شیوهٔ نظامِ اقتصادیِ مدرن مبتنی بر بیشینه‌سازیِ تولید و رشد است. مشارکت‌کنندگان در این اقتصاد، برای این‌که نابود نشوند باید سهمِ خود را از کیک افزایش دهند. بنابراین خیلی وقت‌ها ناچار می‌شوند تومورهایی سرطان‌گونه در سهمِ خود از اقتصاد جاسازی کنند تا با رشدِ خودبه‌خودی حضورشان در اقتصاد را تضمین نمایند. این باعث می‌شود در سراسرِ جهان شاهدِ رشدِ انواعِ‌ انگل‌ها باشیم که خودشان را به صورتِ انواعِ جعبه‌هایِ سیاهی که سازوکارِ آن‌ها بر کسی عیان نیست، کهنگی عمدی[۳]planned obsolescence و خلقِ مصنوعیِ انواع نیازهای اقتصادی نشان می‌دهند.

اگر این نظام را به یک نرم‌افزار تشبیه کنیم، نرم‌افزاری است که یک باگِ کشنده دارد. این باگ باعث می‌شود منابعِ بیشتر و بیشتری به پردازش‌هایِ جدید اختصاص یابند، ولی هرگز آزاد نشوند و در نهایت کلِ سیستم را به خاطر کمبودِ حافظه یا قدرتِ پردازش مختل کنند. طبعاً این‌جا باگ یک بحثِ هنجاری است؛ و خیلی از باگ‌ها را می‌توان به صورتِ خصوصیت‌هایی مفید معرفی نمود. با این‌حال، باگ‌هایی که منابعِ سیستم را هدر می‌دهند به ندرت مفید هستند.

به چشمِ کاربرانِ نهایی، خیلی از باگ‌ها به صورتِ خصوصیت‌هایی ضروری جلوه می‌کنند؛ چرا که آن‌ها با گزینه‌هایِ ممکنِ دیگر آشنا نیستند. همین را می‌توان دربارهٔ جامعه نیز گفت. وقتی با یک باگِ اساسی در سطحِ اقتصاد مواجه می‌شویم، ممکن است آن‌را یک شرِ ضروری تلقی کنیم، چرا که دربارهٔ حالت‌هایِ دیگر هیچ‌ نمی‌دانیم. حالا تصور کنید به این تمدنِ ذاتاً اسراف‌گرِ معاصر یک دنیایِ مجازی داده شود که در آن منابع به صورتِ نمایی و ظاهراً بی‌پایانی رشد می‌کنند؛ مثلاً طبقِ قانونِ مور[۴]Moore’s law. عجیب نخواهد بود اگر همین رفتار را، ولی به شکلی افراطی‌تر، در آن‌جا هم ادامه دهد و سعی کند تا آن‌جا که می‌تواند از منابعِ بیشتری بهره‌برداری کند. از آن‌جا که جهانِ پردازش ظاهراً بی‌پایان است، می‌توان آن‌را یک نمونهٔ آزمایشگاهیِ جالب دانست که در آن‌ ایدئولوژیِ رشد-برای-رشد به شکلِ ناب و افراطیِ خود نزدیک می‌شود. تقریباً هدفِ همهٔ رویه‌ها، زبان‌هایِ برنامه‌نویسی و ابزارهای موجود در جهانِ مجازی، رشد و رشد و رشدِ بیشتر و نادیده گرفتنِ سایرِ جنبه‌هاست.

عادتِ برنامه‌نویسان، اتخاذِ استراتژیِ کپسوله‌سازی[۵]encapsulation برای رویارویی با تقریباً هر مشکلی است. کپسوله‌سازی انتخابی ساده، عمل‌گرایانه و جهانی به نظر می‌رسد، اما این احساس صرفاً به خاطرِ ابزارها و فلسفه‌هایی است که به کار می‌گیرند. این ابزارها کپسوله‌سازی و تجمیع‌سازی را ساده می‌کنند و فرایندهایِ صنعتیِ مهندسیِ نرم‌افزار هم بر همین ایده‌ها تأکید می‌کنند. گزینه‌هایِ دیگر توسعه‌نیافته باقی می‌مانند. ویزنات مثالِ جالبی از استراتژیِ کپسوله‌سازی ارائه می‌دهد:

از گروهی برنامه‌نویس بخواهید یک قایقِ برقی-بادبانی طراحی کنند. آن‌ها به سراغ اینترنت می‌روند تا ماژول‌هایِ موجود را بیابند. آن‌ها یک ماژولِ رانشِ بادی و یک ماژولِ موتورِ الکتریکی انتخاب می‌کنند و آن‌ها را رویِ نوعی ماژولِ شناور سوار می‌کنند. اگر کسی اهمیتِ دینامیکِ سیالات—فرضاً هیدرودینامیک و آیرودینامیک—را به آن‌ها یادآوری کند در پاسخ خواهند گفت که این‌ها مربوط به فیزیکِ پایه است، بیش از حد تخصصی است و به مراتب ساده‌تر و ارزان‌تر خواهد بود اگر ماژول‌هایِ از پیش آماده را به هم بچسبانند و امیدوار باشند که ترکیبِ ایجاد شده به اندازهٔ کافی خوب کار خواهد کرد.


  1. utilitarian 

  2. bug 

  3. planned obsolescence 

  4. Moore’s law 

  5. encapsulation