عقل، عشق، سکوت، زیبایی، ایمان

از نظر سیمون وِی توانایی اصلی عقل و هوش ما در این است که آن‌چه به عنوان حقیقت به ما عرضه می‌شود را تأیید یا رد کند. ولی عقل نمی‌تواند به شکلی درخور به سراغِ رازهای ایمان برود، چرا که مرتبهٔ این رازها فراتر از حقایقِ معمولی است. تنها بخشی از وجودِ انسان که قادر به نزدیک شدن به این رازهاستْ نوعی از عشق است که وی آن را «عشقِ فراطبیعی» (supernatural love) می‌نامد. گزیده‌ای از آراء او در این مورد را ترجمه کرده‌ام[۱]Weil, Simone. 2002. Letter to a Priest. 2nd edition. London ; New York: Routledge. section 26:

وظیفهٔ سایر قوای وجودی انسان—از جملهٔ عقل و هوش—این است که چیزهایی که انسان از طریقِ عشقِ فراطبیعی لمس می‌کند را به عنوان نوعی واقعیت بپذیرد، قبول کند که چنین واقعیت‌هایی از مصداق‌هایِ معینِ خود برتر هستند، و در برابر این عشقِ بیدار کنندهٔ جان سکوت اختیار کند. فضیلتِ احسان (charity) یعنی به کار گرفتن قوهٔ عشقِ فراطبیعی. فضیلتِ ایمان یعنی تسلیم شدنِ تمامیِ قوایِ جان در برابر قوهٔ عشقِ فراطبیعی. فضیلتِ امید یعنی سوگیریِ جان به سوی تحولی که از طریق آن جانِ آدمی تماماً و منحصراً به عشق بدل می‌گردد.

اما قوایِ دیگرِ انسان چطور می‌توانند تسلیمِ عشق شوند؟ برای این‌ کار آن‌ها باید بتوانند خوبی‌هایِ خاصِ خود را در آن بیابند. در این میان قوهٔ عقل به ویژه مهم است؛ قوه‌ای که بعد از تواناییِ عشق‌ورزیدن، ارزشمندترین قوهٔ وجود آدمی است.

عقل باید در ابتدا قدری سکوت کند تا به عشق اجازه دهد سراسرِ جان را پر کند. سپس او مجدداً خود را باز می‌یابد و متوجه می‌شود که بیش از گذشته نوری در خود دارد و استعداد بیشتری برای درکِ چیزها و حقایقی که مناسب او هستند به دست آورده است. اما علاوه بر این، سکوت‌های عقلْ آموزشی بی‌همتا برای آن است و به کمک آن‌ها می‌تواند حقایقی را درک کند که در غیر این صورت برای همیشه از دسترس او پنهان می‌مانند. حقایقی وجود دارند که عقل فقط در صورتی قادر به درک کردن آن‌هاست که ابتدا با سکوت از میانِ درک‌ناشدنی‌ها عبور کرده باشد.

عقل می‌تواند مزیتِ تسلیم بودن به عشق را درک کند؛ ولی این تجربه فقط به صورت پسینی حاصل می‌شود. عقل قادر به درک این نکته به صورتی پیشینی نیست، چرا که نمی‌تواند هیچ توضیح قابل‌قبولی برای چنین تسلیم‌شدنی بیابد.

در آن لحظه که کسی همهٔ توجهش را به یک اثر کاملاً زیبای موسیقی (یا معماری، نقاشی و امثالهم) معطوف می‌کند، عقل چیزی برای تأیید را رد نمی‌یابد. با این حال، همهٔ قوایِ جانِ انسان—از جمله عقل—سکوت می‌کنند و در گوش دادن محاط می‌شوند. نفسِ عملِ گوش دادنْ بر پدیده‌ای که از لحاظ عقلانی قابل درک نیست اعمال می‌شود، ولی آن پدیده بخشی از واقعیت و بخشی از خوبی را در خود دارد. و عقل با وجودی که در آن حقیقت قابل درکی نمی‌یابد، از آن تغذیه می‌کند. به گمان من رازِ زیبایی در طبیعت و هنرها (اما فقط در هنرهای درجهٔ اول و تقریباً نزدیک به کمال) بازتابِ محسوسی از رازِ ایمان است.

🔲

  1. Weil, Simone. 2002. Letter to a Priest. 2nd edition. London ; New York: Routledge. section 26 

بخشنده و مهربان و زاینده

در «بسم الله الرحمٰن الرحیم» رحمان و رحیم هر دو از ریشهٔ «رحم» هستند که هم به معنای بخشندگی و مهربانی و شفقت است و هم به معنای زُهدان. من نمی‌دانم این ریشهٔ مشترک در ذهن خوانندهٔ عرب‌زبان چه حسی ایجاد می‌کند. اما آیا جالب توجه نیست که همهٔ سوره‌های قرآن با یادآوری این نکته به مسلمانان شروع می‌شوند که بخشندگی و مهربانی بی‌کران خداوند معنایی نزدیک به زایندگی و مادرانگی دارد؟ الله بی‌صورت است؛ اما اگر بنا باشد با ذهن‌های محدود انسانی‌مان صورتی برایش مجسم کنیم شاید صورت یک زن و یک مادر تصورِ مناسب‌تری از یک مرد باشد.

در تمام سال‌هایی که در خانه و مسجد و مدرسه و دانشگاه و تلویزیون و رادیو و اینترنت قرآن خواندم یا شنیدم، این نکته که «رحم» هم به معنای مهربانی است و هم به معنای زهدان را ندیدم و نفهمیدم تا عاقبت از زبان یک عالم مسیحی برایم روشن شد. البته همیشه هر دو معنای رحم را می‌دانستم، اما به آن معنای دوم در این آیه بی‌توجه بودم و از بودنش در آن‌جا و سکوتی که در جامعهٔ مسلمان دربارهٔ آن معنای دوم شده است شگفت‌زده نشده بودم. به هر حال، ایوان ایلیچ در گفتاری از دشواری صحبت کردن دربارهٔ شفیق بودن خداوند در دوران معاصر صحبت می‌کرد و به این‌جا رسید:

«این روزها توضیح دادن معنای شفیق بودن خداوند (merciful) بسیار دشوار است. زبان‌های سامی واژه‌ای برای آن دارند که از ریشهٔ «رحم» است. وقتی به ریشه‌شناسی آن نگاه می‌کنید متوجه می‌شوید که با زُهدان و با طبیعت مرتبط است. رحم زهدانی است که در وضعیتِ عشق قرار دارد. آن هفتاد روحانی یهودی که برای نخستین بار کتاب مقدس را به یونانی ترجمه کردند برای یافتن معادل غیرسامی و یونانی این واژه دچار مشکل شدند و عاقبت واژهٔ eleos را انتخاب کردند که با pity آمیخته است؛ حتی برای یونانیان. این واژه همان است که افلاطون آن را در فرازی زیبا برای زنان و کودکان شایسته می‌داند، اما نه برای مردان بالغ. و ارسطو او را تصحیح می‌کند و می‌گوید «مگر آن‌که آن مردان بالغ وکلایی باشند که بخواهند از هیأت منصفه برای متهم pity دریافت کنند. همین‌طور می‌گوییم alms و alms giving که مرادف خیرات و خیریه دادن هستند و روش انگلیسی گفتن eleos است. من وقتی از تحملِ خداوند (tolerance) سخن می‌گویم واقعاً منظورم همان «رحم خداوند» است [که واژه‌های مناسبی در یونانی و لاتین و انگلیسی برای آن نداریم.] یک مسلمان خوب، پنج بار در روز، به سوی کعبه خم می‌شود، تنها، همراه با دیگرانی که تنها در کنارش ایستاده‌اند، و رو به الله می‌کند. و در اولین جملهٔ نمازش واژهٔ «رحم» دوبار ظاهر می‌شود. بعد از همهٔ این حرف‌هایی که امروز زدیم، من هنوز شگفت‌زده هستم.»[۱]Cayley, David, and Charles Taylor. 2005. The Rivers North of the Future: The Testament of Ivan Illich. Toronto, Ont. : New York: House of Anansi Press. Page 184.

🔲

  1. Cayley, David, and Charles Taylor. 2005. The Rivers North of the Future: The Testament of Ivan Illich. Toronto, Ont. : New York: House of Anansi Press. Page 184. 

دو واقعهٔ مهم و تلخ و غیرقابل مقایسه

یکی از تلخ‌ترین حوادث یک سال اخیر ساقط کردنِ هواپیمای مسافربری خطوط هوایی اوکراین در آسمان تهران بود که در سحرگاه ۱۸ دی ۱۳۹۸ رخ داد و منجر به کشته شدن همهٔ ۱۷۶ سرنشین آن شد. بسیاری از سؤال‌ها پیرامون این حادثه هنوز بی‌پاسخ مانده‌اند؛ به خصوص درمورد چرایی و چگونگی بروز آن و معرفی و مجازات تمامی عوامل اصلی و فرعی تقصیرکار در آن.

این حادثه ساعاتی بعد از حملهٔ موشکی ایران به (چند) پایگاه نظامی آمریکا در عراق رخ داد؛ حمله‌ای که بخشی از پاسخ ایران به ترور سردار سلیمانی توسط آمریکا بود. عده‌ای ترجیح می‌دهند فقط از ترور سردار بگویند و دربارهٔ فاجعهٔ سقوط هواپیما سکوت پیشه می‌کنند و عده‌ای، برعکس، سعی می‌کنند ترور سردار را در مقابل فاجعهٔ سقوط هواپیما کم‌اهمیت نشان دهند. به عبارت دیگر، بیشتر افراد این دو واقعه را با هم مقایسه می‌کنند و سعی می‌کنند نوعی اولویت‌بندی بین آن‌ها ایجاد کنند. البته عده‌ای هم هستند که هدفشان چیز دیگری است و ترور سردار سلیمانی، فاجعهٔ سقوط هواپیما و موارد دیگر صرفاً برایشان بهانه است! از این‌ها بگذریم.

مسلم است که باید دربارهٔ هر دو واقعه به جای خود صحبت کرد، اما این‌ها با هم قابل مقایسه نیستند. ترور آقای سلیمانی اقدامی عمدی و از پیش برنامه‌ریزی‌شده بود و ساقط کردن فاجعه‌بار هواپیما اقدامی از سر اشتباه و غیرمنتظره. در ضمن این حادثه در بستر ترسناک آن روزها و احتمال بروز جنگ رخ داد. بنابراین دست کم بخشی از تقصیر آن متوجه آمریکاست که با آن ترور تنش‌ها را شدیداً زیاد کرد.

اشتباه بزرگ و باورنکردنی آن شب متوقف نکردن کامل پروازها تا پایان یافتن وضعیت اضطراری بود. این اشتباه‌ هیچ‌جور قابل توجیه یا بخشش نیست. اگر چنین تصمیم خطایی دانسته گرفته شده که تصمیم‌گیرندگان آن متهم به قتل عمد هستند. اما اگر اتخاذ این تصمیم به خاطر تکبر، بی‌نظمی، بی‌توجهی به نظر کارشناسان، سهل‌انگاری، و عدم هماهنگی مناسب بین نهادهای مختلف بوده باشد هم انصافاً عذری بدتر از گناه برای مقامات و مدیران ارشد ذی‌ربط است. در هر صورت، آن سرباز و اپراتور پدافند هوایی که کلیدِ شلیک را فشار داده احتمالاً یک تقصیرکار فرعی است. مقصران اصلی کسانی هستند که عمداً یا سهواً زمینه و امکان چنین خطایی را ایجاد کردند؛ چه ایرانی باشند و چه غیرایرانی. امیدوارم این موضوع مهم به صورت کامل بررسی شود.

🔲

ترور سردار سلیمانی ناجوانمردانه بود

بارها شنیده‌ایم که کشتن سردار سلیمانی توسط آمریکا اقدامی غیرقانونی و حتی تروریستی بود. اما این اقدام زبونانه و ناجوانمردانه نیز بود. برای درکِ بهتر این نکته باید به توالی برخی اتفاقات مهم منتهی به ترور ایشان توجه کنیم. از زبان الیجا مگنیر[۱]Magnier, Elijah J. 2021. Exactly a year ago, an Airbus A320 belonging to Ajnihat al-Sham flight arriving from Damascus … https://twitter.com/ejmalrai/status/1345613144920625153:

آمریکا به اسرائیل اجازه داد که مراکز فرماندهی شبه‌نظامیان و نظامیان نزدیک به دولت‌های عراق و ایران را توسط پهپادهایش بمباران کند. این حملات منجر به کشته شدن یک فرماندهٔ حشد شعبی نیز شد. وزیر دفاع آمریکا (مارک اسپر) نخست‌‌وزیر عراق (عادل عبدالمهدی) را مطلع کرد (نه برای کسب اجازه) که نیروهای آمریکایی قرار است به نیروهای حشد شعبی در نزدیکی مرز سوریه حمله کنند. نخست‌وزیر عراق نسبت به عواقب چنین حمله‌ای هشدار داد.

حملات غیرقانونی آمریکا منجر به کشته شدن ده‌ها مأمور و نظامی عراقی شد. این طور به نظر می‌رسد که واکنش حشد شعبی و ارتش عراق اقدام عمدتاً سمبولیک نظامی علیه سفارت آمریکا در بغداد بود که تلفاتی نداشت. به دنبال این درگیری‌ها اوضاع متشنج شده بود.

روز ۳۱ دسامبر ۲۰۱۹ (دو روز قبل از ترور) رئيس‌جمهور آمریکا (دونالد ترامپ) با نخست‌وزیر عراق تماس گرفت و از او خواست با ایران صحبت کند و با پادرمیانی اوضاع را آرام‌تر کند. نخست‌وزیر عراق قول داد چنین کند. در همین راستا، دفتر نخست وزیر عراق از آقای سلیمانی دعوت کرد که به عراق بیاید. آقای سلیمانی در سفری به لبنان و سوریه بود و بنا به درخواست نخست‌وزیر عراق، سفر به بغداد را دربرنامه‌اش قرار داد.

به محض ورود آقای سیلمانی و همراهانش به عراق (سحرگاه ۳ ژانویهٔ ۲۰۲۰)، ارتش آمریکا با دستور شخص دونالد ترامپ، آقای سلیمانی، همراهان و میزبانانشان (شامل ابومهدی المهندس) را در فرودگاه بغداد ترور کرد؛ در حالی که میهمانان به دعوت دولت عراق (و به درخواست دولت آمریکا) با هدف آرام‌تر کردن اوضاع به این کشور سفر کرده بودند! از نظر ایران، عراق مسئول پاسخ دادن به این اقدام غیرقانونی، ناجوانمردانه و زبونانهٔ آمریکا علیه فرستادگانش است و به همین دلیل است که عراق میدان این بازی است.

🔲

  1. Magnier, Elijah J. 2021. Exactly a year ago, an Airbus A320 belonging to Ajnihat al-Sham flight arriving from Damascus … https://twitter.com/ejmalrai/status/1345613144920625153 

جامعهٔ ایران فراموش نمی‌کند

در شاهنامه آمده که رستم، پهلوان بزرگ ایران، ناجوانمردانه در یکی از سرزمین‌های مجاور ترور شد و مراسم تشییع او چنان پرشور بود که مردم حتی یک لحظه تابوتش را روی زمین نگذاشتند: «کسش بر زمین بر نهاده ندید.» به نظر من این روایت اسطوره‌ای از دست کم دو جهت به ماجرای ترور سردار سلیمانی که یک سال پیش به دستور رئیس‌جمهور آمریکا انجام شد شباهت دارد: هر دو سردار در سرزمینِ همسایه به شکلی ناجوانمردانه کشته شدند و بخش بزرگی از ایرانیان در سوگ‌شان نشستند.

دوستی یادآوری کرد که «سیاوش» در شاهنامه هم همین خصوصیات را دارد و مثالِ بهتری است. اما سیاوش سردار نبود، شاهزاده بود؛ شخصیتی شبه-معصوم داشت (از برخی جهات شبیه ابراهیم و یوسف و حسین)، در حالی که رستم شخصیتی شبه-خاکستری بود؛ و سیاوش فقط در موارد معدودی در مقام دفاع از ایران برآمد، در حالی که رستم بارها و بارها چنین کرد. بنابراین مثال رستم مناسب‌تر است و البته به یاد داریم که مثل جای مناقشه نیست. اگر رستم را کهن‌الگویی از سردارانِ بزرگِ ایرانی بدانیم، امثال سردار سلیمانی مصداق‌های معاصر این کهن‌الگو هستند.

ترور سردار سلیمانی اقدامی علیهِ ایران و نه فقط جمهوری اسلامی بود. خیلی از کسانی که برای ایشان سوگواری کردند منتقد و چه بسا مخالف جمهوری اسلامی بودند. با این حال به درستی متوجه شدند که موضوع فراتر از جمهوری اسلامی است و در این‌جا پای ایران در میان است و ایران مدافعان جان‌بر‌کف و شایسته‌اش را دوست دارد و فراموش نمی‌کند.

🔲

ارزیابی من از سریال «خانهٔ پوشالی» نسخهٔ آمریکایی

کم‌و‌بیش موفق شدم مجموعهٔ آمریکایی سریال «خانهٔ پوشالی»[۱]House of Cards (2013–2018). 2013. Drama. Media Rights Capital (MRC), Netflix, Panic Pictures (II). را تماشا کنم. برخلاف نسخهٔ اصلی بریتانیایی که مجموعاً خوب بود؛ نسخهٔ آمریکایی نسبتاً خوب شروع می‌شود، در فصل‌های میانی به میان‌مایگی قابل تحملی افت می‌کند، و در فصل‌های آخر به شکل غیرقابل‌تحملی به درهٔ ضعف و بلاهت سقوط می‌کند.

این طور به نظر می‌رسد که در جابه‌جای این مجموعهٔ تلویزیونی آگهی‌های تجاری (به خصوص مربوط به محصولات شرکت اپل) گنجانده شده است. به بهانه‌های واهی شخصیت‌های داستان در حال استفاده از گوشی‌های اپل دیده می‌شوند. در دفاتر کار لپتاپ‌ها و کامپیوترهای رومیزی اپل به چشم می‌خورند، آن هم به گونه‌ای که لوگوی اپل معمولاً به شکلی واضح دیده می‌شود. به صورت ظاهراً «تصادفی» شخصیت‌های مختلف سریال با تبلت‌های اپل عکس ویرایش می‌کنند، تماس تصویری دارند، عکس گرفته شده را از طریق گوشی روی تلویزیون می‌اندازند، مدیریت تقویم و برنامه‌های شخصی‌شان را انجام می‌دهند، و سلفی و عکس‌های خوشحال خانوادگی می‌گیرند. جایی نشان داده می‌شود که مادری با آرامش مشغول گفتگو با دوستش است در حالی که بچهٔ خردسال او روی مبل افتاده و با تبلت سرگرم شده است. برای چشم‌های مسلح یا حتی نیمه‌مسلح، این دست موارد آن قدر زیاد هستند که واقعاً بعید است تصادفی باشند. نتیجه البته یکسان است. آن‌ها چه تصادفی باشند و چه برنامه‌ریزی شده «در چشم مخاطب فرو می‌روند.»

فضای سریال که در فصل‌های نخست رنگ و بویی بدبینانه و باورکردنی نسبت به قدرت داشت، کم کم با برخی از کلیدی‌ترین ارزش‌های ایدئولوژیک طبقهٔ حاکم و پروپاگاندای جریان اصلی آمریکایی همساز می‌شود. این طور نشان داده می‌شود که شخصیت زن اول داستان که حتی از شوهرش نیز قدرت‌طلب‌تر است واقعاً به مدافع حقوق زنانِ آسیب‌دیده تبدیل شده است. آزادی ابراز هویت جنسی نه تنها نشان داده می‌شود (که در برنامه‌های جریان اصلی هالیوودی عادی است) بلکه به گونه‌ای نمایش داده می‌شود که با شخصیت سیاسی قدرت‌محور قهرمانان داستان همخوانی ندارد. به عنوان نمونه خُردداستان‌های مربوط به رابطهٔ جنسی سه‌جانبه و همجنس‌گرایانهٔ قهرمانان داستان عاریتی به نظر می‌رسند. خُردداستان مربوط به تجاوز و سقط جنین عاریتی است و به آن شخصیت زن مکار و بدذات و قدرت‌طلب نمی‌چسبد. تلاش نویسنده‌ها برای خاکستری نشان دادن شخصیت‌های داستان نمی‌تواند ضعف آن‌ها را در خلق داستانی که اجزاء آن با هم پیوستگی معنایی دارند بپوشاند. در نتیجه آن چه باقی می‌ماند آگهی‌های گنجانده شده، ژست‌ها و شعارهای ایدئولوژیک (حتی وقتی سیاست‌مداران در عرصهٔ عمومی نیستند!)، شخصیت‌های متناقض و باورنکردنی، و داستانی ضعیف است.

تقریباً همهٔ داستان‌ها و دیالوگ‌های مربوط به روسیه، اسرائیل، کرانهٔ باختری رود اردن، تروریسم و سوریه به شکل مضحکی پرت، نادرست و غیرواقع‌گرایانه هستند. به عنوان نمونه، در بخش‌های مربوط به فلسطین و اسرائیل، آن‌ها به صورت دولت‌هایی مستقل و در یک سطح معرفی می‌شوند. این طور نشان داده می‌شود که سیاست‌مداران عالی‌رتبهٔ آمریکایی حتی در خلوت خود چنین می‌اندیشند که اسرائیل واقعاً دنبال صلح است. بحثی از مناطق اشغال شده توسط اسرائیل مطرح نمی‌شود (حتی در خلوت‌شان). روسیه طوری معرفی می‌شود که انگار دشمن صلح در آن منطقه است؛ آن هم به این بهانهٔ مضحک ‌که نمی‌خواهد آمریکایی‌ها نیروهایشان را در منطقه پیاده کنند. انگار نه انگار که آمریکا در منطقه چندین پایگاه دارد، اسرائیل کارفرمای درجهٔ یک آمریکاست، و اضافه شدن چند سرباز در مناطق اشغالی هم معادلات منطقه را تغییر نمی‌دهد!

بیشتر هم می‌توانم بگویم. این‌هایی که نوشتم را هم می‌توانم بیشتر بسط دهم. اما فکر می‌کنم برای رساندن منظورم همین‌ها کافی باشد. از من می‌شنوید، نسخهٔ بریتانیایی «خانهٔ پوشالی» را تماشا کنید. نسخهٔ آمریکایی هم نهایتاً تا پایان فصل دوم یا شاید سوم خوب است. البته اگر قصد دارید وقت‌تان را پای سریال بگذرانید!

🔲

  1. House of Cards (2013–2018). 2013. Drama. Media Rights Capital (MRC), Netflix, Panic Pictures (II). 

از «راویان حماسه‌های آلمانی در قرون وسطی» نوشتهٔ اووِه پورکسن[۱]Pörksen, U., 1971. Der Erzähler im mittelhochdeutschen Epos. Berlin: Schmidt 1971., Berlin.:

قصه‌گوی قرون‌وسطایی به شیوه‌های گوناگون سیر خطی داستانش را قطع می‌کند تا به ما بگوید در حال چه کاری است. او به ما کمک می‌کند که نگاهی جامع به آن‌چه گفته خواهد شد داشته باشیم، سعی می‌کند ما را نسبت به سیر داستان و سرنوشت شخصیت‌های آن کنجکاو کند و این‌جا و آن‌جا بر اهمیت برخی قسمت‌های داستان تأکید می‌کند. [خوب دقت کنید، این‌جا خیلی مهم است!] او برای این‌که داستانش باورپذیرتر به نظر برسد، به مشاهیر و شخصیت‌های معتبر ارجاع می‌دهد و از آن‌ها نقل قول می‌کند. گاهی خودش را وارد داستان می‌کند و بخشی از آن را نمایش می‌دهد و از این‌که معلم‌مآب و موعظه‌گر به نظر برسد نمی‌ترسد. او هر جا لازم بداند قهرمانانش را تحسین می‌کند، برایشان دل می‌سوزاند، با آن‌ها هم‌ذات‌پنداری می‌کند و به خاطر اشتباهات‌شان آن‌ها را سرزنش می‌کند.

هیچ‌کدام از این‌ها در رُمان رخ نمی‌دهند. برای یافتن نمونه‌ای قابل قیاس، می‌توانیم سراغ یک «مقالهٔ علمی» برویم. نویسنده در آن از اهمیت مشکلی حل نشده می‌گوید، خلاصه‌ای ارائه می‌دهد، روابط مهم بین عوامل مختلف را شرح می‌دهد، به نویسندگان معتبر دیگر ارجاع می‌دهد، و از سایر معلمان و همکارانش تشکر می‌کند.

🔲

  1. Pörksen, U., 1971. Der Erzähler im mittelhochdeutschen Epos. Berlin: Schmidt 1971., Berlin. 

توهم کنترل

افراد گاهی دچار «توهم کنترل»[۱]illusion of control می‌شوند و توانایی خود در تأثیرگذاری بر رویدادها را دست بالا می‌گیرند؛ حتی وقتی مشخصاً روشن است که رفتارشان تأثیر اندک یا نامعلومی روی آن‌ها دارد. بسیاری از قماربازان متأثر از چنین توهمی هستند. این توهم گاهی با این تصور که «توانایی‌های من از دیگران بیشتر است» و «من اقبال بیشتری دارم» نیز همراه می‌شود. ممکن است فرد چنین بپندارد که «من ریشهٔ امیال و خواسته‌ها و میزان توانایی‌هایم را می‌شناسم» و همزمان دیگران را به نداشتن چنین بینشی متهم کند.

جدا از موارد خُرد که در زندگی روزمرهٔ رخ می‌دهند و موضوع مطالعهٔ روان‌شناسان هستند، بیشتر ما انسان‌ها در سطح وجودی نیز دچار توهم کنترل هستیم. کمتر انسانی است که بتواند ابعاد عجز و ناتوانی خود بر این کرهٔ خاکی را درک کند و به خصوص انسان‌های مدرن به مراتب کمتر از پیشینیان خود قادر به چنین درکی هستند. همین‌طور جوان‌‌ها کمتر از پیرها.

اگر در مقیاس «دهه‌ها» یا «سده‌ها» و نه «ماه‌ها و سال‌ها» بیاندیشیم، متوجه می‌شویم که وجود جسمی و ذهنی ما بسیار شکننده و آسیب‌پذیر است. ما حتی نمی‌توانیم «افکار بعدی خودمان» را پیش‌بینی کنیم؛ چرا که این افکار به شکلی تقریباً کاملاً تصادفی متأثر از مواجهه‌های ما با رویدادهای پیرامونی‌مان هستند و رویدادهای پیرامونی نیز قابل پیش‌بینی نیستند.

اگر مجموعهٔ این ناتوانی‌ها و توهم‌های فردی و اجتماعی را کنار هم بگذاریم، تا حدی متوجه ابعاد ناتوانی و توهم جمعی ما در مقابله با بحران‌های «نسبتاً کوچکی» نظیرِ کویید-۱۹ خواهیم شد!

🔲

  1. illusion of control 

مراحل پنج‌گانهٔ فروپاشی

تاریخ به ما نشان می‌دهد که جوامع گاه دچار فروپاشی می‌شوند. این فروپاشی گاه خفیف و ناقص است و گاه شدید و کامل. گاهی یک جامعه مراحل اولیهٔ فروپاشی را تجربه می‌کند، اما به سرعت خود را جمع‌و‌جور می‌کند و با کمی اقبال موفق می‌شود از فروپاشی کامل بپرهیزد. در ضمن، فروپاشی ناقص لزوماً یک فرایند سریع یا یک‌شبه نیست، بلکه ممکن است طی چند سال یا دهه رخ دهد. به علاوه، فروپاشی، دستِ کم در مراحلِ اولیهٔ آن، لزوماً با خشونت همراه نیست. اما اگر یک جامعه کاملاً فرو بپاشد، احتمالاً مراحل پنج‌گانه‌ای شبیهِ آن‌چه دمیتری اُرلف[۱]Dmitri Orlov توصیف کرده را طی می‌کند، آن هم نه لزوماً به صورت پلکانی، چرا که فروپاشی می‌تواند در همهٔ مراحل ولی با سرعت‌های مختلفی پیش (یا پس) رود. این یادداشت ترجمهٔ بخش کوچکی از نوشتهٔ دمیتری اُرلف است. متن کامل را می‌توانید این‌جا بخوانید. اُرلف در این یادداشت به «علل» فروپاشی نمی‌پردازد، بلکه صرفاً مراحل آن را از فروپاشی ناقص به فروپاشی کامل شرح می‌دهد.

اما آیا این یادداشت ارتباطی با بحران #کووید_۱۹ دارد؟ مسلماً. همان‌طور که حدس می‌زنید این بحران می‌تواند نشانهٔ شروع یک فروپاشی ناقص در برخی از جوامع جهان باشد. من معتقدم که بسیاری از جوامعِ صنعتی امروز مدت‌هاست در آستانهٔ فروپاشی قرار گرفته‌اند که دو تا از مهم‌ترین دلایل زیربنایی‌ آن عبارتند از (۱) پایان دوران انرژی ارزان و (۲) افزایش پیچیدگی جوامع مدرن و قانون بازدهٔ نزولی[۲]law of diminishing returns. اما در ظاهر، این بحران‌هایی نظیر کووید_۱۹ هستند که می‌توانند دانهٔ گندمی باشند که کمر الاغ را می‌شکند [الاغی که بار زیادی بر دوش دارد و بر اثر اضافه شدن یک دانهٔ گندم کمرش می‌شکند]. با این حال تأکید می‌کنم که من هیچ‌وقت معتقد نبوده‌ام که فروپاشی (در هر کجا که رخ دهد) قطعاً به شکل معینی رخ می‌دهد، یا اگر رخ دهد از نوع کامل است. از طرف دیگر، هیچ‌کس به هیچ جامعه‌ای تضمین نداده که کاملاً فرونپاشد. جوامع اگر چه محدود به قانون تاریخ و جغرافیا هستند، اما عاملیت فرهنگی و اجتماعی آن‌ها می‌تواند بزرگ‌ترین عامل برای حرکت به سمت فروپاشی کامل، یا پرهیز از فروپاشی‌ و رفتن به سوی قوام و پایایی باشد. جوامعی که آگاهی بیشتری از موقعیت تاریخی و اجتماعی خود و نقاط قوت و ضعف تمدنی‌شان داشته باشند، و سرنوشت خود را به شکلی مؤثر در دست‌ بگیرند و بادبان‌هایشان را به آسودگی به بادهای موافق نسپارند، بهتر می‌توانند از فروپاشی دوری جویند.

مرحلهٔ ۱: فروپاشی مالی

اعتماد به «کسب‌و‌کار کمافی‌السابق»[۳]business as usual از دست می‌رود. دیگر نمی‌توان با این فرض که «آینده شبیهِ گذشته است» ریسک‌های مالی را ارزیابی کرد و دارای‌هایی مالی را تضمین نمود. نهادهای مالی عاجز از پرداخت دیون‌شان[۴]insolvent می‌شوند؛ پس‌اندازها ناپدید می‌شوند و دسترسی به سرمایه امکان‌پذیر نیست.

مرحلهٔ ۲: فروپاشی تجاری

اعتماد به این‌ که «بازار همه‌چیز را تأمین خواهد کرد» از دست می‌رود. ارزش پول کم می‌شود یا/و کمیاب می‌گردد، مردم در خانه‌هایشان کالا انباشته می‌کنند، زنجیرهٔ واردات و خرده‌فروشی دچار اختلال می‌شود و کمبود مایحتاج ضروری فراگیر و عادی می‌شود.

مرحلهٔ ۳: فروپاشی سیاسی

اعتماد به «دولت مراقبت خواهد بود» از دست می‌رود، چون به تدریج معلوم می‌شود که تلاش مقامات دولتی برای احیای دسترسی از دست رفتهٔ مردم به منابع تجاری و مایحتاج ضروری کافی نیست. در نتیجه تشکیلات سیاسی مشروعیت و موضوعیت خود را از دست می‌دهد.

مرحلهٔ ۴: فروپاشی اجتماعی

اعتماد به «هم‌وطنانت مراقبت خواهند بود» از دست می‌رود چرا که معلوم می‌شود تلاش نهادهای اجتماعی محلی که سعی کرده‌اند جای خالی ناتوانی دولت را پر کنند ثمری ندارد و آن‌ها قادر به حل بحران نیستند. فرقی نمی‌کند این نهادهای محلی از جنسِ موسسه‌های خیریه باشند یا گروه‌های داوطلبانه‌ٔ دیگر: منابع آن‌ها تمام می‌شود یا درگیری‌ها و اختلافات داخلی گریبان آن‌ها را می‌گیرد.

مرحلهٔ ۵: فروپاشی فرهنگی

اعتماد به خوبی و انسانیت از دست می‌رود. مردم ظرفیت خود را برای «مهربانی، بخشندگی، ملاحظه، توجه، صداقت، مهمان‌نوازی، رحم و اغماض» از دست می‌دهند (تَرن‌بل، مردمِ کوه‌نشین).[۵]“kindness, generosity, consideration, affection, honesty, hospitality, compassion, charity”. Turnbull, The Mountain People. خانواده‌ها متلاشی می‌شوند و اعضای آن برای کسب منابع کمیاب به رقابت با یکدیگر می‌پردازند. شعارِ جدید زمانه چنین می‌شود که «جایز است که شما امروز بمیرید، تا من بتوانم فردا بمیرم» (سولژنتسین، مجمع‌الجزایر گولاگ)[۶]“May you die today so that I die tomorrow”. Solzhenitsyn, The Gulag Archipelago.. برخی ممکن است به آدم‌خواری رو بیاورند.

🔲

  1. Dmitri Orlov 

  2. law of diminishing returns 

  3. business as usual 

  4. insolvent 

  5. “kindness, generosity, consideration, affection, honesty, hospitality, compassion, charity”. Turnbull, The Mountain People. 

  6. “May you die today so that I die tomorrow”. Solzhenitsyn, The Gulag Archipelago. 

تصمیم‌گیری بدون حاشیهٔ امن

تصمیم‌های سیاسی و اقتصادی معمولاً مبتنی بر نوعی تفکر فایده‌گرایانه[۱]utilitarianist و پیامدگرایانه[۲]consequentialist هستند. تصمیم‌های ظاهراً ساده‌ای مانند تخصیص بودجه به امنیت جاده‌ها، خدمات درمانی، یا محیط زیست به صورت غیرمستقیم جان (یا رفاه و آسایش) عده‌ای را بر عده‌ای دیگر اولویت می‌بخشند. بیشتر تصمیم‌های کلانی که برای مدیریت بحران‌هایی نظیر کووید-۱۹ گرفته می‌شوند نیز منطقی مشابه دارند: «این بخش از اقتصاد را تقویت یا تعطیل کنیم یا آن بخش دیگر را؟» اما گیرندگان این نوع تصمیم‌ها معمولاً در فاصله‌ای انتزاعی و نامحسوس نسبت به تک‌تک آدم‌هایی که تحت تأثیر قرار می‌گیرند هستند و این فاصله به آن‌ها حاشیهٔ امنی می‌دهد که در سایهٔ آن می‌توانند ثبات روانی خود را حفظ کنند.

ولی وقتی به واسطهٔ بحرانی نظیر کووید-۱۹ فرد مجبور می‌شود به شکلی ملموس و بی‌واسطه بین جان دو انسان دست به انتخاب بزند آن حاشیهٔ امن انتزاعی دیگر وجود ندارد. چنین تصمیم‌هایی می‌توانند جان و روان هر انسانی را در معرض ویرانی قرار دهند.

به همین دلیل است که وقتی آن پزشک ایتالیایی می‌گوید «اگر بیماری که از ناراحتی شدید تنفسی رنج می‌برد بین ۸۰ تا ۹۵ ساله باشد به احتمال زیاد او را درمان نمی‌کنیم. ما در موقعیتی نیستیم که بخواهیم دست به معجزه بزنیم.» دلم برای او و امثال او می‌سوزد. یک بیمار همهٔ وجودش را صرف بهبود یافتن می‌کند؛ یک پزشک یا پرستار که به همهٔ بیمارانش می‌رسد، نیک می‌داند که بهترین تلاشش را انجام می‌دهد؛ اما پزشک یا پرستاری که مدام مجبور است بین دو بیمار حاد یکی را انتخاب کند در برابر آزمونی دشوار قرار گرفته که می‌تواند به مرگ چیزی انسانی در قلب او یا ویرانی روان او بیانجامد.

چنین افرادی احتمالاً در برابر بزرگ‌ترین آزمون زندگی‌‌شان قرار گرفته‌اند. برایشان، چه در ایتالیا باشند، چه در ایران یا هر جای دیگری در جهان، آرزوی توانایی، صبر و تحمل، و سلامتی می‌کنم.

🔲

  1. utilitarianist 

  2. consequentialist 

مس و بهداشت عمومی

مس و آلیاژهای آن نظیر برنج[۱]brass، برنز[۲]bronze، کوپرونیکل[۳]cupronickel، و مس-نیکل-روی[۴]copper-nickel-zinc به صورت طبیعی ضدباکتری و ضدویروس هستند.

مس احتمالاً کهن‌ترین فلزی است که مورد استفادهٔ انسان قرار گرفته و اولین سکه‌های مسی مربوط به بیش از ده هزار سال پیش هستند. مدت‌ها پیش از شناختنِ باکتری‌ها در قرن نوزدهم، تمدن‌های کهن از خواص ضدعفونی‌کنندهٔ مس و آلیاژهای آن بهره می‌بردند. آن‌ها فهمیده بودند که آبی که در ظروف مسی (یا آلیاژهای آن) نگهداری شده یا از طریق لوله‌هایی از جنس مشابه منتقل شده، نسبت به آبی که در ظروف دیگر نگهداری شده یا به شیوهٔ دیگری منتقل شده کیفیت بهتری دارد. در چین به مس «qi» می‌گفتند که نمادِ سلامتی است. در مصر نامش «ankh» بود، که نماد زندگی جاویدان است. فینیقی‌ها اصطلاحی برای آن داشتند که مترادف با آفرودیت[۵]Aphrodite، الههٔ عشق و زیبایی یونانی، بود. بیش از پنج هزار سال است که مردمان مختلف جهان مس را با سلامتی مرتبط می‌دانند.

بسیاری از باکتری‌ها یا ویروس‌ها می‌توانند روی سطوح سخت تا چند روز زنده بمانند. اما روی سطوح مسی (یا آلیاژهای مسی) ظرف چند ساعت از بین می‌روند. بی‌دلیل نیست که بسیاری از هندی‌ها هزاران سال است که از ظروف مسی برای نوشیدن استفاده می‌کنند. حتی امروز نیز، در بسیاری از نقاط جهان برای انتقال آب آشامیدنی از لوله‌های حاوی مس استفاده می‌شود. مس یک ضدعفونی‌کنندهٔ ضدباکتری طبیعی و غیرفعال است و بدون احتیاج به مواد شیمیایی یا الکتریسته سطوح خود را ضدعفونی می‌کند.

سطوح مسی حاوی تعداد زیادی یونِ مس هستند. وقتی ویروس یا باکتری با سطح مسی برخورد می‌کند، توسط این یون‌ها گلوله‌باران می‌شود. مس نه تنها آن‌ها را می‌کشد، بلکه آن‌ها را تا سطح اسیدهای نوکلئیک امحاء می‌کند. مؤثر بودن سطوح مسی در کاهش آلودگی‌ها در محیط‌های عمومی یا بیمارستانی بارها مورد تأیید محققان قرار گرفته است. خودتان را در یک بیمارستان تصور کنید. دستگیره‌های براق و صیقلی از جنس فولاد زنگ‌نزن به نظر خیلی تمیز می‌رسند. بر عکس، دستگیره‌های کدر برنجی چرک و آلوده به نظر می‌رسند. اما حتی یک دستگیرهٔ برنجی تمیزنشده (برنج آلیاژ مس و روی با نسبت دو به یک است) باکتری‌ها را می‌کشد و خودش را به تدریج تمیز می‌کند، اما فولاد زنگ‌نزن یا ضدزنگ (آلیاژ آهن و کروم با نسبت هفت به یک) مانعی برای رشد باکتری‌ها ایجاد نمی‌کند.

با ظهور دنیای مدرن، استفاده از مس به تدریج رنگ‌و‌بوی صنعتی گرفت و اگر چه امروزه به عنوان یک رسانایِ الکتریکی عالی به شکل گسترده‌ای در صنایع مختلف به ویژه در تولید‌و‌توزیع برق و همین‌طور حمل‌و‌نقل به کار گرفته می‌شود، اما کارکرد قدیمی خود را تقریباً از دست داده است. ظروف و سطوح مدرن از موادی مانند پلاستیک، شیشه، چینی و سفال، آلومینیوم و فولاد زنگ‌نزن[۶]stainless steel ساخته می‌شوند. دستگیره‌های برنجی دیگر کمتر استفاده می‌شوند و معماران و طراحان مدرن از مواد دیگری که عمدتاً ارزان‌تر هستند استفاده می‌کنند.

آیا همه‌گیری کووید-۱۹ فرصت مجددی برای احیای فرهنگ استفاده از مس نیست؟ به خصوص در اماکن عمومی، دستگیره‌ها، میلهٔ حامل پله‌ها، فضای داخلی آسان‌سورها، سطوح پرتماس در بیمارستان‌ها و حتی شاید خانه‌ها.

البته تردیدی نیست که بازگشت مجدد مس و آلیاژهای مسی به عرصهٔ عمومی باید به صورت سنجیده و مناسبی انجام شود تا همهٔ‌ جنبه‌های استفاده از آن‌ها مورد توجه قرار گیرند. به عنوان مثال: (۱) سطوح مسی صرفاً به کاهش میزان برخی آلودگی‌ها کمک می‌کنند و در ضمن به آهستگی این کار را انجام می‌دهند (مثل الکل فوری ضدعفونی نمی‌کنند)، در نتیجه باید به عنوان مکمل و نه جایگزین شیوه‌های مرسوم ضدعفونی تلقی شوند؛ (۲) مس و اکسیدهای مس می‌توانند سمی باشند؛ (۳) استفاده بیش از حد از سطوح مسی ممکن است به تدریج به شکل‌گیری باکتری‌ها و ویروس‌های مقاوم نسبت به مس بیانجامد؛ (۴) آلیاژهای مسی می‌توانند حاوی فلزات سنگین یا سمی مانند سرب باشند که ممکن است کاربرد این نوع آلیاژها را به بعضی موارد خاص محدود کند؛ (۵) مس فلز نسبتاً گرانی است که هم‌اکنون نیز مصارف فراوانی دارد و باید با نهایت کارآیی از آن استفاده نمود.

 

منبع: برداشت آزاد از منابع پراکنده،‌ ولی عمدتاً بر اساس این یادداشت.

🔲

  1. brass 

  2. bronze 

  3. cupronickel 

  4. copper-nickel-zinc 

  5. Aphrodite 

  6. stainless steel 

فراموش نکن که می‌میری: افکاری نامحبوب دربارهٔ ویروس کرونا

آقای کرگ مورای که مدت‌هاست نوشته‌های او را دنبال می‌کنم و در بسیاری از موارد دیدگاه‌هایش را می‌پسندم، اخیراً یادداشتی نوشته با عنوان «فراموش نکن که می‌میری: افکاری نامحبوب دربارهٔ ویروس کرونا» که به اختصار ترجمه می‌کنم.

[آقای مورای با اشاره به یکی از عکس‌های خانوادگی‌اش که خود و سه برادر و خواهرش را نشان می‌دهد و می‌گوید:] مادرم همیشه از این‌که ما بچه‌ها چقدر در این عکس خوب و شاداب هستیم تعجب می‌کرد. این عکس در روزهایی گرفته شده که مدارس بریتانیا به خاطر شیوع آنفلوآنزای هنگ‌کنگی (H3N2) تعطیل بودند. این آنفلوآنزا در سال‌های ۱۹۶۸ و ۱۹۶۹ شایع شد و چیزی بین یک تا چهار میلیون نفر را در سراسر جهان کشت.

اگر ویروس کرونای جدید در سال ۱۹۶۸، یعنی حدود ۵۰ سال پیش پدیدار شده بود، با نامی جز «آنفلوآنزا» معرفی نمی‌شد— شاید هم به آن آنفلوآنزای ووهانی می‌گفتند. آنفلوآنزای هنگ‌کنگی هم شباهت زیادی به کووید-۱۹ داشت، یعنی بسیار مسری بود و میزانِ مرگ‌و‌میرِ[۱]mortaility rate نسبتاً کمی داشت. همه‌گیری آنفلوآنزای هنگ‌کنگی حدود ۳۰٪ از جمعیتِ بریتانیا را مبتلا کرد و میزانِ مرگ‌و‌میرِ آن حدود نیم درصد (۰/۵ درصد) بود که اغلب شامل افراد مسن یا آن‌ها که دارای اختلالات سلامتی زمینه‌ای بودند می‌شد. با وجود این شباهت‌ها، بر خلاف امروز، جامعهٔ آن روزگار هراسان و وحشت‌زده نشده بود و رسانه‌ها نیز هر لحظه بر کورهٔ هیستریا و هراسِ عمومی نمی‌دمیدند. در این‌جا از خواننده‌هایم اجازه می‌خواهم که قدری «نامحبوب» باشم: «درگذشتِ فردی هشتاد و اندی ساله که به خاطر شرایطِ پیشینی‌اش چندان هم سرحال نبوده» ارزش خبری ندارد و نباید به عنوانِ اصلیِ خبرها تبدیل شود. شیوهٔ پوششِ اخبار مربوط به کرونا شهوانی، مداخله‌گرانه و نامتوازن است و برای ایجاد هیستریا طراحی شده است.

به این جمله‌ها توجه کنید: «صد در صد کسانی که به ویروس کرونا مبتلا می‌شوند خواهند مرد. صد در صد کسانی که به ویروس کرونا مبتلا نمی‌شوند نیز خواهند مرد.» اختلاف بین امید به زندگیِ میانگینِ[۲]average life expenctancy دو گروه، یعنی آن‌ها که به ویروس مبتلا می‌شوند و آن‌ها که نمی‌شوند، ناچیز است.

[در این‌جا آقای مورای توضیح می‌دهد که خودش از لحاظ وضعیتِ سلامتی در شمار افراد در معرضِ خطر است و اگر این حرف‌ها را می‌زند از سر «خودخواهی» و «خیالِ آسوده» نیست.] من اگر به کووید-۱۹ مبتلا شوم احتمالاً خواهم مرد و این امر برای من کاملاً قابل پذیرش است. زندگی من بسیار غنی و رضایت‌بخش بوده است. البته میلی به مردن ندارم—همسر و فرزندانی دارم که بسیار دوست‌شان می‌دارم و در عرصهٔ سیاست نیز میدان‌هایی هستند که هنوز می‌خواهم در آن‌ها مبارزه کنم. اما انسان‌ها قرار نیست برای همیشه زندگی کنند و یک روز نیز لحظهٔ موعودِ من فرا خواهد رسید.

اما چیزی که مرا خیلی نگران می‌کند شیوهٔ واکنشِ عمومی به ویروس کرونا است. به نظر می‌رسد این واکنش‌ها نشانهٔ این باور است که مرگ نوعی انحراف و اختلال است و نه بخشی طبیعی از نظامِ جهان. جمعیتِ افزایندهٔ انسان‌ها به شکلی اجتناب‌ناپذیر نسبت به بیماری‌ها آسیب‌پذیرتر می‌شود. همان‌طور که شاهد اثراتِ ویران‌گر آدم‌ها بر محیطِ پیرامون هستیم، برای من واقعاً این سؤال مطرح است که پیش‌فرض‌های بنیادی و اهدافِ انسانِ معاصر چیست؟ آیا ما واقعاً معتقدیم که علومِ پزشکی می‌توانند و باید بتوانند همهٔ بیماری‌ها را حذف کنند؟ دانشمندانِ زیادی در تلاش برای یافتن راهی برای جلوگیری از فرایندِ پیر شدن هستند و بودجه‌های کلانی نیز صرف این نوع تحقیقات می‌شود. این ایده البته برای ثروتمندانِ غربی جذاب است و به همین دلیل هم پولی که برای جلوگیری از پیری خرج می‌شود بیشتر از پولی است که برای مبارزه با مالاریا و سایر بیماری‌های حاره‌ای صرف می‌شود. اما انتهایِ این مسیر کجاست؟ آیا واقعاً می‌خواهیم به جایی برسیم که در بخش‌های ثروتمندِ جهان همهٔ افراد صد سال یا بیشتر عمر کنند؟ چنین چیزی چه تأثیری بر سایرِ افرادِ جامعه می‌گذارد و چه معنایی برای اقتصاد عمومی جهان، به ویژه از لحاظ تخصیص منابع محدودی نظیر غذا و مسکن برای بخشِ بزرگ‌تری از جمعیتِ جهان دارد؟

ریشهٔ هراسِ عمومی ایجاد شده پیرامونِ ویروس کرونا را باید در این باور عمومی دانست که گونهٔ انسان را بخشی از یک اکولوژیِ وسیع‌تر در نظر نمی‌گیرد. همین‌طور انکار این واقعیت که بیماری و مرگ واقعیت‌هایی بنیادی هستند که انسان‌ها باید یاد بگیرند با آن‌ها کنار بیایند. اما اجازه دهید کمی خیالِ آن دسته از دوستانی که تحتِ تأثیر این هراسِ عمومی قرار گرفته‌اند را راحت‌ کنم. من هیچ تردیدی ندارم که آمارهای مربوط به میزانِ مرگ‌و‌میرِ ویروس کرونا اغراق‌آمیز هستند. این‌ها مبتنی بر برون‌یابی از آمار افرادی هستند که آزمونِ ابتلا به کرونا را داده‌اند. اما تعداد بسیار بیشتری از افراد در سراسرِ جهان به این بیماری مبتلا شده‌اند، منتها این بیماری در آن‌ها به صورت یک سرما‌خوردگی ساده بروز کرده و چه بسا اصلاً متوجه ابتلا به آن هم نشده باشند. میزانِ مرگ‌و‌میر آنفلوآنزای هنگ‌کنگی نیم درصد بود و من فکر می‌کنم در نهایت، میزانِ مرگ‌و‌میرِ کووید-۱۹ نیز بسیار شبیه همین باشد. تنها فرق اساسیِ کووید-۱۹ با یک آنفلوآنزای معمولی این است که مسری‌تر است و با سرعتِ بیشتری همه‌گیر می‌شود.

دست‌هایتان را مرتب بشویید، دستما‌ل‌ها را در سطل زباله بیاندازید، چیزها را تمیز نگاه دارید. پیرامون کسی که آنفلوآنزا گرفته نپلکید. هر جا لازم بود از مزایای پزشکی بهره‌مند شوید. از این فکر که برخی افراد بیمار، به خصوص اگر مسن هم باشند، ممکن است فوت شوند شوکه نشوید. ما در شمارِ خدایان نیستیم، بلکه موجوداتی فانی هستیم. باید با این واقعیت کنار بیاییم.

مرگ هر انسانی یک تراژدیِ فردی است. من برای همهٔ داغ‌داران آرزوی آرامش و تسلی می‌کنم و به هیچ وجه نمی‌خواهم اندوهِ ناشی از درگذشت هیچ انسانی، در هر سنی، را ناچیز بشمارم. خودِ من اخیراً مادرم را از دست دادم. به ویژه از دست دادن حتی تعداد قلیلی کودک بسیار دردناک است. تسلیتِ عمیق و صمیمانهٔ من برای همهٔ سوگواران است و سلامِ گرم من به همهٔ آن‌ها که بیمار یا نگرانند. اما در نظر داشتنِ جایگاهِ واقعی انسان در عرصهٔ گیتی به سوگواری و تاب‌آوری کمک می‌کند. امیدوارم مردم رویکردِ سنجیده‌تری را نسبت به کووید-۱۹ در پیش بگیرند.

🔲

  1. mortaility rate 

  2. average life expenctancy 

کمی دربارهٔ آغازِ کرونای جدید

اطلاعات زیر عمدتاً توسط یکی از وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کنم دربارهٔ ویروس کرونا منتشر شده که به صورت خلاصه ترجمه و بازنشر می‌کنم. نویسندهٔ این وبلاگ یک نظامیِ بازنشستهٔ آمریکایی است و این اطلاعات را در یک جلسهٔ خصوصی آموزشی آموخته است. مطلب کامل‌تر را این‌جا مطالعه کنید. برخی قسمت‌ها را خلاصه کرده‌ام، و برعکس، برخی اطلاعات را با مراجعه به بولتن‌های خبری Promed و مراجعه به تاریخ‌نگاری مطالب گزارش شده در آن تکمیل کرده‌ام.

اولین زنگ خطر مربوط به کرونای جدید (ویروسی که بیماری کووید-۱۹[۱]COVID-19 را ایجاد می‌کند) را پزشکی در شهر ووهان چین به صدا در آورد (۳۰ یا ۳۱ دسامبر). او در بولتنِ خبری بین‌المللی «پرومِد» (Promed) مطرح کرد که چند ده مورد ذات‌الریهٔ حاد مرتبط با یکی از بازارهای تره‌بار که محل فروش محصولاتِ غذایی تازه و باز نظیر سبزیجات، ماهی و غیره است[۲]Huanan Seafood Wholesale Market مشاهده شده که در بیمارستان تحت درمان هستند (و در محل جداگانه‌ای قرنطینه شده‌اند). همان روز مقامات شهر ووهان نیز خبر مشابهی را تأیید کردند و به مقامات هنگ‌کنگی و سازمان بهداشت جهانی نیز خبر داده شد. در تاریخ ۱ ژانویهٔ ۲۰۲۰ بازارِ تره‌بار مذکور با دستور مقامات شهر ووهان تعطیل شد. از همان ابتدا فرضیهٔ اصلی این بود که این عامل بیماری‌زای جدیدی است و سارس یا سایر ویروس‌های شناخته‌شده نیست.

یک آزمایشگاهِ استرالیایی متخصص در شناسایی ویروس‌های جدید نمونه‌هایی از شهر ووهان تهیه کرد و برای بررسی به استرالیا برد. با وجود ضرورت طی کردن مراحل اداری لازم برای نمونه‌برداری و خروج نمونه‌ها از چین این کار نسبتاً سریع انجام شد. حوالی ۱۰ ژانویه محققان استرالیایی (و چند مرکز تحقیقاتی دیگر) به این نتیجهٔ قطعی رسیدند که این ویروس جدید است. در ۱۴ ژانویه چین غربال‌گریِ افراد برای شناسایی موارد دارایِ تب شروع کرد[۳]screening for fever. خلاصه این‌که تا آن‌جا که به قضیهٔ هشدار، شناسایی ویروس جدید و اقدامات اولیه مربوط می‌شود مجموعاً محققان، مقامات چینی و سازمان بهداشت جهانی بسیار سریع اقدام کردند.

داستانِ همه‌گیری اندکی فرق می‌کند، چرا که احتمالاً ویروس جدید به صورت پنهان از یکی دو ماه قبل (ماه‌های اکتبر و نوامبر) در منطقه پخش شده بوده و دیگر امکان جلوگیری از انتشار اولیهٔ آن به روش‌های ساده وجود نداشت. در ضمن، وفاق عمومی کنونی بر این است که منشاء این ویروس حقیقتاً یکی از بازارهای تره‌بار در ووهان بوده، جایی که در آن خفاش‌های خوراکیِ معروف هم فروخته می‌شده‌اند. مبتلایان اولیه همه مردانی بوده‌اند که در این بازار کار می‌کرده‌اند. علت ابتلای بیشتر مردان این نبوده که ویروس روی زن‌ها موثر نیست، بلکه صرفاً این بوده که تعداد زن‌های شاغل در این بازار کم بوده است. روی زمین و سطوحِ بازارِ تره‌بارِ دیگری در ووهان نیز مقادیر زیادی از این ویروس پیدا شده است. تره‌بارِ اولیه بعد از ضدعفونی کامل، تخریب شده است. با توجه به همهٔ این شواهد، نظریه‌های مربوط به «مصنوعی بودن» این ویروس (مثلاً نظریه‌های مربوط به ارتباط آن با تحقیقات مربوط به جنگ‌افزارهای بیولوژیکی) ضعیف‌ هستند.

بهترین و موثرترین راه پیش‌گیری از ابتلا به کووید-۱۹ این است که «دست‌هایتان را مرتب با آب و صابون بشویید و به صورت‌تان دست نزنید.» بنا به برخی گزارش‌ها ویروس می‌تواند تا ۹ روز روی سطح‌ها باقی بماند. بنابراین به چیزهایی مثل دستگیرهٔ در، دکمهٔ آسانسور، چرخ‌های خرید در فروشگاه‌ها و غیره دست نزنید و اگر دست زدید، به صورت‌تان دست نزنید و در اولین فرصت دست‌‌هایتان را بشویید. ویروس نمی‌تواند از طریق پوستِ خشک وارد بدن شود، اما اگر چشم‌هایتان را بمالید، ویروس می‌تواند از طریقِ بافتِ مرطوب چشم وارد بدن شود. فضولات انسانی نیز می‌توانند روشِ انتقال باشند: توالت‌ها را تمیز نگاه‌ دارید. استفاده از ماسک به غیر از مواردِ ویژه ضروری نیست.

🔲

  1. COVID-19 

  2. Huanan Seafood Wholesale Market 

  3. screening for fever 

رشد نمایی و گسترش ویروس کرونا

این نمودار مراحل (تقریبی) گسترش همه‌گیری کرونا در چین و سایر نقاط جهان را نشان می‌دهد. طبیعی است که رشد تقریباً نمایی نمی‌تواند نامحدود باشد و در نقطه‌ای آهسته‌تر شده و سیر نزولی به خود می‌گیرد (این مطلب را در جستار جداگانه‌ای مفصلاً شرح خواهم داد). در مراحل اولیه واکنش مقامات از جنس انکار و سرپوشی است، چون آن‌ها نمی‌خواهند منابع جامعه را صرف پدیده‌ای کنند که هنوز به نظرشان جدی نیست. با گسترش همه‌گیری کار به جایی می‌رسد که مقامات وادار به واکنش می‌شوند، اما دیگر برای مهار شیوع دیر شده است. در نهایت همه‌گیری به رشد تقریباً نمایی خود ادامه می‌دهد.

نمودار توسط چارلز هیو اسمیت (www.oftwominds.com) تهیه شده (حدود سه هفتهٔ پیش) که از همان هفته‌های نخستین نگاه دقیقی به شیوهٔ تحولات آن داشت. من آن را به فارسی ترجمه کرده‌ام.

اندازهٔ بزرگ‌تر

🔲

آسیب‌پذیرترین نظام اقتصادی جهانی به چه شکلی است؟

هیچ از خودتان پرسیده‌اید که یک نظام اقتصادی جهانیِ شدیداً آسیب‌پذیر چه خصوصیت‌هایی می‌تواند داشته باشد؟ برای پاسخ دادن به این سؤال لازم است کمی از دنیای امروز فاصله بگیریم و دست به یک تجربهٔ فکری بزنیم. فرض کنید دهه‌ها پیش (فرضاً در دههٔ ۱۹۶۰ یا اوایل دههٔ ۱۹۷۰) گروهی از خبرگان بصیر اقتصاد و کسب‌و‌کار را جمع می‌کردیم و از آن‌ها می‌خواستیم نظام اقتصاد جهانی را به گونه‌ای طراحی کنند که بیشترین آسیب‌پذیری را نسبت به رویدادهای پیش‌بینی‌نشدهٔ فرااقتصادی داشته باشد. حاصلِ عقلِ جمعی این دوستان احتمالاً چیزی شبیه به این می‌شد:

شبکه و زنجیرهٔ تأمین[۱]supply chain را تا حد امکان طولانی، چندلایه و پیچیده کنید. چهار، پنج، شش یا بیشتر؛ هر چه لایه‌دارتر و عمیق‌تر بهتر. کاری کنید که لایه‌های بالایی هیچ ایده‌ای از این‌که قطعات، محصولات و خدمات خُردتر از کجا می‌آیند و چطور تولید و ارائه می‌شوند نداشته باشند. نظام انبارگردانی را به گونه‌ای طراحی کنید که همیشه کمترین موجودی در آن باشد و در عوض وابستگی به خدمات لجیستیکی پیچیده و تحویل‌ درست‌به‌موقع[۲]just-in-time را تا آن‌جا که می‌توانید افزایش دهید. این کار باعث می‌شود که شوکِ وارده بتواند با از کار انداختن فقط چند نقطهٔ کلیدی معدود در شبکهٔ تأمین، به سرعت کل آن را از کار بیاندازد. این زنجیرهٔ تأمین جهانی‌شده را به گونه‌ای طراحی کنید که به صدها کارگاه، کارخانه و تأمین‌کنندهٔ کوچک و حاشیه‌ای با امکانات مالی اندک وابسته باشد. این کار باعث می‌شود که این بنگاه‌ها و مؤسسات در صورت توقف موقتی تولید طی دورهٔ بحران، به سرعت ورشکست شوند، چون ظرفیت مالی آن‌ها برای پرداخت حقوق کارکنان و سایر هزینه‌ها طی دوران رکود کافی نیست. علاوه بر این، بهتر است سعی کنید زنجیرهٔ تأمین را تا حد امکان به بنگاه‌ها و مؤسساتی که دارای بدهی‌های کلان هستند وابسته کنید تا به محض توقف موقتی تولید برای همیشه ورشکست شوند. نظام اقتصادِ مصرف‌کننده[۳]consumer economy را به گونه‌ای طراحی کنید که به شدت به افزایش دائمی بدهی وابسته باشد. رونق اقتصادی را به گونه‌ای تعریف کنید که فقط از طریق افزایش افسارگسیختهٔ بدهی امکان تحقق داشته باشد. در ضمن، نظام مالی جهانی را به گونه‌ای طراحی کنید که ظرفیت بسیار اندکی برای جذب تعهدات پرداخت‌نشدهٔ بنگاه‌های ورشکسته داشته باشد. به این ترتیب، نظام مالی جهانی نمی‌تواند خسارت‌های ناشی از ورشکستگی تعداد زیادی از بنگاه‌هایی که برای بقاء خود نیازمند افزایش دائمی بدهی‌هایشان هستند را تحمل کند. تا این‌جا خوب عمل کرده‌اید. اما بد نیست اگر بتوانید کاری کنید که نظام اقتصاد جهانی مبتلا به بحران «مازادِ ظرفیت» نیز بشود؛ یعنی اضافهٔ ظرفیتِ تولید داشته باشد، به گونه‌ای که بنگاه‌های بزرگ برای یافتن تقاضا برای محصولات‌شان در تقلایی بی‌پایان باشند. و نکتهٔ کلیدی آخر این‌که کاری کنید نظام اقتصاد جهانی به شدت به «ثروت» ایجاد شده توسط رشد حباب‌گونهٔ بازار سهام و املاک وابسته باشد تا به محض ترکیدن این حباب‌ها، کل ثروت ایجاد شده نیست شود.

درست حدس زدید! این‌ها دقیقاً خصوصیت‌های نظام اقتصاد جهانی امروز هستند که ظاهراً برای سوددهی حداکثری (عده‌ای) طراحی شده‌اند، اما این به قیمت پیچیدگی زیاد و آسیب‌پذیری (احتمالاً) بسیار زیاد آن‌ تمام شده است. این نظام شدیداً به افزایش بی‌پایان بدهی وابسته است، بخش بزرگ و روزافزونی از ثروت خود را توسط حباب‌های قمارآمیز کلان[۴]vast speculative bubbles خلق می‌کند، و زنجیرهٔ تأمین آسیب‌پذیری دارد که به نوبهٔ خود مبتنی بر تعداد بی‌شماری از تولیدکننده‌ها و مصرف‌کننده‌های حاشیه‌ای و ضعیف است. این نظام جهانی حاشیهٔ اندکی برای خود باقی گذاشته است و در اثر بروز شوک‌هایی جدی، نظیر اپیدمی کرونا (یا سایر بلایای طبیعی، تغییرات اقلیمی، شورش، جنگ و …) ممکن است از آن سوی بام بیافتد و گردنش بشکند.

* این یادداشت با اقتباس آزاد از نوشتهٔ آقای چارلز اچ اسمیت[۵]Charles Hugh Smith گرفته شده است. متن اصلی را می‌توانید این‌جا مطالعه کنید.

🔲

  1. supply chain 

  2. just-in-time 

  3. consumer economy 

  4. vast speculative bubbles 

  5. Charles Hugh Smith 

کوروناویروس ووهان

در خبرها خواندم که به دنبال همه‌گیری (اپیدمی) آنفلوآنزا در برخی مناطق چین دولت این کشور برخی شهرها، از جمله شهر ووهان[۱]Wuhan با جمعیت حدود یازده میلیون نفر را به صورت موقتی قرنطینه کرده است. یکی از همکارهای من که چینی هم هست در حال حاضر در همین شهر به سر می‌برد و تا اطلاع ثانوی امکان بازگشت به سوئد را ندارد. این موضوع باعث شده که همه‌گیری یادشده به شکلی جدی‌تر به موضوع گپ‌و‌گفت همکاران در محیط کار تبدیل شود. من هیچ تخصصی در این حوزه ندارم و صرفاً به عنوان یک فرد کنجکاو این یادداشت را می‌نویسم که نتیجهٔ مطالعهٔ منابع مختلف و بازتاب‌های شخصی است. به جز خود بیماری، شیوهٔ رویارو شدن دولت‌ها با آن نیز برایم جالب است: چه تدابیری اندیشیده می‌شوند و تا چه حد موثر هستند و امثالهم. به صورت کلی حتی تصور پیچیدگی و ابعادِ مشکلاتی که قرنطینه کردن شهری به این بزرگی ایجاد می‌کند نیز برایم دشوار است، چه برسد به مدیریت کلان‌تر موضوع در سطح کشوری به عظمت چین. اما آیا قرنطینه کردن یک شهر می‌تواند راهکار موثری برای جلوگیری از انتشار بیماری به سایر مناطق کشور یا جهان باشد؟ اگر قرنطینه کامل نباشد و برخی افراد بتوانند خارج شوند چطور؟ پرسش‌های عملی متعددی مطرح می‌شوند که به چند مورد از آن‌ها اشاره می‌کنم.

با توقف کامل حمل‌و‌نقل عمومی و پرهیز مردم از مراکز عمومی هزاران نفر از افراد شاغل در خانه می‌مانند و در محل کار خود حاضر نمی‌شوند. چه کسی حقوق این افراد را پرداخت می‌کند؟ کارفرما، دولت یا بیمه؟ اگر کارفرما، در این صورت چه کسی خسارت کارفرما را جبران می‌کند؛ هر چه باشد درآمد او نیز کاهش یافته و چه بسا به صفر رسیده باشد. دولت یا بیمه چطور؟ آیا در چین نظام بیمه‌ای وجود دارد که بتواند هزاران و چه بسا میلیون‌ها نفر را در شرایط بحرانی تحت پوشش قرار دهد؟ حتی با وجود بودن چنین پوششی، وضعیت افرادی که به صورت غیررسمی مشغول به کار بوده‌اند چه می‌شود؟ فرضاً، کارگران روزمزد و در حاشیه که قرارداد معینی ندارند و پس‌انداز اندک‌شان به سرعت تمام می‌شود. این افراد چه خواهند کرد؟ چه تعداد از آن‌ها به این نتیجه خواهند رسید که فرار کردن از شهر بهتر از ماندن و خوردن پس‌انداز ناچیزشان است؟ علاوه بر این، بسیاری از ساکنان شهر هنوز پیوندهای خویشاوندی خود را با مناطق روستایی حفظ کرده‌اند. در شرایط قرنطینه، ممکن است عده‌ای از این افراد بیکاری و خطر ابتلا به بیماری را تحمل نکنند و سعی کنند به هر ترفندی که شده از شهر خارج شوند و در روستای مادری‌ ساکن شوند تا آب‌ها از آسیاب بیفتد. با توجه به این که افراد ناقل تا چند روز نمی‌فهمند بیمار هستند، خروج این افراد به معنای گسترش سریع ویروس به مناطق روستایی خواهد بود؛ مناطقی که امکانات درمانی محدودتری نیز دارند. آیا به جز اتخاذ نوعی حکومت‌ مطلق نظامی می‌توان یک شهر یازده میلیون نفری (در مقیاس شهر تهران) را به صورت کامل قرنطینه کرد؟

از طرف دیگر، فرض کنیم اندوختهٔ آذوقه و مایحتاج اولیه مانند سوخت، شامل آن‌چه در انبارها، فروشگاه‌ها و خانه‌ها انباشته شده برای مصرف یک هفتهٔ شهر کافی باشد. اگر قرنطینهٔ‌ کامل بیش از این طول بکشد، ساکنان شهر با قحطی مواجه می‌شوند و دزدی و غارت از کنترل خارج می‌شود. اما اگر قرنطینه کامل نباشد و کانال‌های ورود مایحتاج اولیه به شهر باز بماند، در این صورت کارگرانی که در این خطوط مشغول به کار هستند در معرض ابتلا قرار خواهند داشت و آن را به مناطق دیگر منتقل خواهند کرد. در ضمن، باز بودن این کانال‌ها به معنای افزایش امکان «فرار» کسانی است که به هر دلیل قصد خروج از شهر را دارند. مقامات چینی یا باید شهر را به صورت «کامل» قرنطینه کنند‌ (کاری که فقط برای چند روز، آن‌ هم به شیوه‌های قهرآمیز ممکن است) و یا با اجازهٔ ورود کالا و غذا به شهر خطر گسترش هر چه بیشتر ویروس به سایر نقاط را بپذیرند.

تنها راه کاملاً موثر مسدود کردن این دست بیماری‌های مسری قرنطینه‌سازی «هدفمند و کامل» است. یعنی (۱) «تک تک ناقلان» شناسایی و قرنطینه شوند و (۲) «تک تک افرادی‌ که هر کدام از ناقلان طی دو هفتهٔ اخیر با آن‌ها تماس داشته‌اند» نیز شناسایی و قرنطینه شوند تا وقتی که بهبود یابند یا اطمینان حاصل شود که بیمار نیستند. این رویه در مورد همه‌گیری سارس[۲]SARS در سال ۲۰۰۳ به کار گرفته شد. با توجه به شباهت‌هایی که بین ویروس این آنفلوآنزا و سارس وجود دارد (هر دو از خانوادهٔ کروناویروس هستند) احتمالاً باید همین رویه را برای مبارزه با گسترش آن در پیش گرفت. این روش البته باید همهٔ کارکنان بخش درمانی را نیز در بر گیرد، یعنی همهٔ آن‌هایی که در تماس با بیماران هستند و همهٔ کسانی که با آن‌ها در تماس بوده‌اند نیز باید قرنطینه شوند. آن‌چه در برخی فیلم‌ها از چین می‌بینیم که بیمارستان‌هایی را نشان می‌دهند که هزاران بیمار در راهروهای آن جمع شده‌اند و ظاهراً می‌توانند پس از درمان از آن‌جا خارج شوند به هیچ عنوان نمی‌تواند جلوی انتشار بیماری را بگیرد. اما اجرای «هدفمند و کامل» قرنطینه بسیار مشکل است، به خصوص که در حال حاضر تعداد شهرها و منطقه‌هایی که ویروس در آن‌ها مشاهده شده به ده‌ها و صدها مورد رسیده است (نقشهٔ بلادرنگ شیوع این بیماری را این‌جا ببینید). نکته‌ای که موضوع قرنطینهٔ هدفمند را عملاً بی‌معنا و غیرممکن ساخته این واقعیت است که چیزی در حدود نیمی از جمعیت شهر ووهان برای شرکت در مراسم جشن سال نوی قمری (شنبه، ۲۵ ژانویه ۲۰۲۰) این شهر را ترک کرده‌اند.[آ]پی‌نوشت: سال نوی چینی مصادف است با اولین قرص کامل ماه که بین روزهای ۲۱ ژانویه و ۲۰ فوریه ظاهر شود. در سال ۲۰۲۰ این اتفاق در ۲۵ ژانویه افتاد. تعطیلات سال نو در چین (حداکثر) هفت روز است. به گفتهٔ شهردار ووهان این تعداد به حدود پنج میلیون نفر می‌رسد و قطعاً تعدادی از آن‌ها در هنگام ترک شهر ناقل بیماری بوده‌اند.

با این‌حال تمهیداتی که تاکنون اتخاذ شده (از جمله قرنطینهٔ غیرهدفمند و ناکامل) بی‌اثر نیستند، چرا که می‌توانند سرعت انتشار بیماری را کاهش دهند و پس از گذشت دورهٔ همه‌گیری اولیه به توقف نهایی آن بیانجامند. این ویروس ظاهراً منشاء حیوانی دارد، ولی می‌تواند تغییر کند و به تدریج با شرایط میزبان جدید خود هماهنگ شود. به هر حال، هنوز معلوم نیست که خطرناک‌تر از ویروس سارس یا آنفلوانزای خوکی باشد و به احتمال زیاد نیز چنین نیست. اگر فرض کنیم که حتی ویروس‌ها هم در نوعی تقلای داروینی برای بقاء حضور دارند، کشتن تعداد زیادی از میزبان‌ها نمی‌تواند راهبرد مناسبی برای بقاءِ آن‌ها باشد: یعنی تعداد کافی میزبان باید زنده بمانند تا بتوانند از ویروس‌ها پذیرایی کنند! بنابراین آن‌طور که برخی دوستان روزنامه‌نگار القا می‌کنند، این ویروس، حتی اگر بسیار مسری و کشنده باشد، پایان بشریت را رقم نخواهد زد![ب]پی‌نوشت: دوستی نوشته بود که هیچ عامل بیماری‌زای مستقلی نمی‌تواند جمعیتی که دارای تکثر ژنتیکی بالایی است را به کلی نابود کند.

بسیاری از بیماری‌های مسری و کشنده‌ (نظیر ابولا) نمی‌توانند آسیب زیادی به جمعیت‌هایی که دچار سوءتغذیه یا بیماری‌های دیگر نیستند وارد کنند: بدن این افراد بهتر می‌تواند در برابر بیماری‌ها مقاومت کند. تا این‌جا، نرخ مرگ‌و‌میر این ویروس حدود ۳٪ بوده که احتمالاً تخمین دستِ بالایی است، چرا که این نوع تست‌ها برخی از کسانی که بیماری در آن‌ها به صورت خفیفی ظاهر شده را در بر نمی‌گیرند. بنابراین، از لحاظ نرخ مرگ‌و‌میر این آنفلوآنزا فرق چندانی با آنفلوآنزای معمولی با نرخ مرگ‌و‌میر حدود ۱٪ ندارد[پ]پی‌نوشت: بعداً متوجه شدم که نرخ یک درصد مرگ‌و‌میر برای آنفوآنزای معمولی احتمالاً برای افراد مسن یا در معرض خطر دقیق‌تر است. نرخ مرگ‌و‌میر برای عموم جمعیت احتمالاً به مراتب از این کمتر است، شاید چیزی در حدود یک دهم درصد. با توجه به این که افرادی که به واسطهٔ بیماری‌های دیگر ضعیف شده‌اند ممکن است نتوانند آنفلوآنزا را تحمل کنند، محاسبهٔ دقیق نرخ مرگ‌و‌میر بستگی به روش اندازه‌گیری دارد. فرضاً باید تصمیم گرفت که علت مرگ کسی که دارای اختلال تنفسی است و در اثر ابتلا به آنفلوآنزا می‌میرد را در کدام گروه قرار داد.. کمتر انسان مرفهِ جوان یا میان‌سالی را می‌یابید که نگران مردن توسط یک آنفلوآنزای معمولی باشد. چون که این افراد به خوبی غذا می‌خورند، آب پاکیزه مصرف می‌کنند، شرایط زندگیِ خوبی دارند و به واسطهٔ عواملِ بیماری‌زای دیگر ضعیف نشده‌اند. بنابراین، خطر اصلی این آنفلوآنزا هم، مانند بیشتر آنفلوآنزاهای دیگر، بیشتر برای افراد مسن و گروه‌های آسیب‌دیده یا فقیر جامعه است. البته همیشه این احتمال وجود دارد که این ویروس به انواع بسیار کشنده‌تری تبدیل شود و قربانیان بسیار گسترده‌تری بگیرد، ولی هنوز نشانه‌ای در این رابطه در جایی ندیده‌ام. در هر حال امیدوارم دست این ویروس به مناطق عمدتاً فقیر جهان نرسد.

🔲

  1. Wuhan 

  2. SARS 


  1. آ) پی‌نوشت: سال نوی چینی مصادف است با اولین قرص کامل ماه که بین روزهای ۲۱ ژانویه و ۲۰ فوریه ظاهر شود. در سال ۲۰۲۰ این اتفاق در ۲۵ ژانویه افتاد. تعطیلات سال نو در چین (حداکثر) هفت روز است. 

  2. ب) پی‌نوشت: دوستی نوشته بود که هیچ عامل بیماری‌زای مستقلی نمی‌تواند جمعیتی که دارای تکثر ژنتیکی بالایی است را به کلی نابود کند. 

  3. پ) پی‌نوشت: بعداً متوجه شدم که نرخ یک درصد مرگ‌و‌میر برای آنفوآنزای معمولی احتمالاً برای افراد مسن یا در معرض خطر دقیق‌تر است. نرخ مرگ‌و‌میر برای عموم جمعیت احتمالاً به مراتب از این کمتر است، شاید چیزی در حدود یک دهم درصد. با توجه به این که افرادی که به واسطهٔ بیماری‌های دیگر ضعیف شده‌اند ممکن است نتوانند آنفلوآنزا را تحمل کنند، محاسبهٔ دقیق نرخ مرگ‌و‌میر بستگی به روش اندازه‌گیری دارد. فرضاً باید تصمیم گرفت که علت مرگ کسی که دارای اختلال تنفسی است و در اثر ابتلا به آنفلوآنزا می‌میرد را در کدام گروه قرار داد. 

فاصله گرفتن از موضوعات رایج

این مشاهدهٔ پل گراهام[۱]Paul Graham به نظرم درست می‌رسد که الگویی در بسیاری از حوزه‌های علمی و فنی مشاهده می‌شود که خلاصه‌اش چنین است:

اگر چه افراد زیادی روی موضوعی کاری می‌کنند، فقط بخش کوچکی از امکانات آن حوزه بررسی می‌شود و مورد بهره‌برداری قرار می‌گیرد. چرا؟ چون همهٔ آن افراد روی موضوعات و پرسش‌های مشابهی کار می‌کنند: موضوعات و پرسش‌هایی که جذاب و رایج به نظر می‌رسند. در نتیجه بسیاری از موضوعات بالقوه جالب و پرفایده در حاشیه می‌مانند و کمتر کسی به سراغشان می‌رود. حتی باهوش‌ترین و خلاق‌ترین افراد که در شرایط عادی تحتِ تأثیر تبلیغات، فَشن و مُدهای زمانه قرار نمی‌گیرند در انتخاب موضوع تحقیق‌شان بسیار محافظه‌کار هستند. آن‌ها به سوی موضوعات داغ و رایجی که موردِ توجهِ دیگران هستند جلب می‌شوند.[آ]Graham, P., 2019. Fashionable Problems. Paul Graham Blog. URL http://www.paulgraham.com/fp.html (accessed 1.3.20).

این موضوع دلایل متعددی می‌تواند داشته باشد که نمی‌توانیم آن را در امکان گرفتن بودجهٔ تحقیق خلاصه کنیم. این درست که محققی که روی یک موضوع مهم یا رایج کار می‌کند اقبال بیشتری در دریافت بودجهٔ تحقیقی دارد، اما این همهٔ داستان نیست. فکر می‌کنم بخش احتمالاً مهم‌تری از ماجرا به تمایل ذاتی ما به «تقلید کردن» باز می‌گردد. آن‌چه دیگران دنبالش هستند جذاب‌تر است، پس ما هم دنبالش می‌رویم. این‌ را از رنه ژیرار[۲]René Girard‌ آموخته‌ام.

جدا از این، فاصله گرفتن از شلوغی‌ها و موضوعات رایج و به سراغ حوزه‌هایی رفتن که این تصور درباره‌شان جا افتاده که دیگر چیزی برای عرضه کردن ندارندبه اصطلاح کاملاً از آن‌ها بهره‌برداری شدهمی‌تواند ارزش بالقوه زیادی داشته باشد. اگر رویکردِ نوینی در حوزه‌ای مهم ولی جاافتاده یافته شود ارزش آن می‌تواند بسیار زیاد باشد. چرا؟ چون آن‌چه یافته شده در مساحتِ وسیعِ آن حوزه ضرب می‌شود.

🔲

  1. Paul Graham 

  2. René Girard 


  1. آ) Graham, P., 2019. Fashionable Problems. Paul Graham Blog. URL http://www.paulgraham.com/fp.html (accessed 1.3.20). 

توهم در برابر بی‌خوابی 

این یادداشت از جیلاد آتسمون[۱]Gilad Atzmon هنرمند و نویسندهٔ متولد اسرائیل است که به تدریج به منتقد تند پروژهٔ اسرائیل تبدیل شد، تا آن‌جا که در نهایت تابیعت خود را ترک کرد. یادداشت را من به فارسی برگردانده‌ام. متن اصلی را می‌توانید این‌جا مطالعه کنید. او در مقدمهٔ این یادداشت نوشته که برای درک شکست ناجور حزب کارگر در بریتانیا در انتخابات اخیر باید به محدودیت‌های کلیدی شیوهٔ تفکر چپ مراجعه کنیم تا بفهمیم چرا مردمانِ کار به نخبگان سیاست‌ورزی که مدعی‌اند دغدغهٔ آن‌ها را دارند پشت می‌کنند.

ایدئولوژی چپ همچون یک رویا است. به جای توجه به «آن‌چه هست» خود را بر «آن‌چه باید باشد» متمرکز کرده است. به همین دلیل درجه‌ای از بی‌اعتناییِ توهم‌آلودِ آرمان‌شهری از خود ساطع می‌کند و جهانی فانتزی را به تصویر می‌‌کشد که فاصلهٔ زیادی با واقعیتِ پراجحاف، ظالمانه و شومی که در آن زندگی می‌کنیم دارد. در این آیندهٔ خیالی، مردم دست از طمع و شکم‌بارگی خواهند کشید، کمتر کار خواهند کرد و یاد خواهند گرفت که چیزهایی که دارند—یا حتی چیزهایی که ندارند—را بهتر و بیشتر تقسیم کنند.

به کمک این «رویای» مجازی می‌توانیم بفهمیم که چرا ایدئولوژی چپ (غربی) به ندرت مقبول طبقه‌های به‌چالش‌کشیده‌شدهٔ جامعه بوده است. توده‌هایی که در تقلای کسب آب و نان[۲]bread and butter هستند و علاقهٔ چندانی به «رویاپردازی‌های» آرمان‌شهری یا آزمون‌هایِ اجتماعیِ آینده‌گرانه[۳]futuristic social experiments ندارند. مردمانِ کار گرفتار تقلای روزمره‌اند و زندگی یک لحظه هم آسوده‌شان نمی‌گذارد. به همین دلیل است که معمولاً واقعاً دنبال «انقلاب» نبوده‌اند، چرا که سرشان گرم کار بوده و وقتی برای انقلاب کردن نداشته‌اند. شاید از همین طریق بتوانیم بفهمیم چرا اغلب این بورژواها و آشوب‌گرانی از طبقهٔ متوسط بودند که به چهره‌های کلیدی انقلاب تبدیل شدند. این‌ها به «اندکی بیشتر» دسترسی داشتند و می‌توانستند ماجراجویی‌های انقلابی‌شان را تأمین کنند.

«رویای چپ» قطعاً جذاب است. شاید بیش از حد جذاب. عدالت اجتماعی، برابری و حتی انقلاب احتمالاً چیزی جز هجوم اعتیادآورِ انسان‌ها به سوی تغییر دادن جهانِ نامطلوب نیستند. شاید به همین دلیل است که برای شورش‌گرانِ سرسختِ چپ‌گرا تقریباً غیرممکن است که بتوانند دست از رویاهای اجتماعی‌شان بکشند و به عالم بیداری بازگردند. آن‌ها نمی‌توانند بپذیرند که واقعیت از چنگ‌شان گریخته و ترجیح می‌دهند در جهان مأنوس خیالی‌شان، در حصار دیوارهایی از جنس اصطلاحات منسوخ[۴]archaic terminology و نِزاکت سیاسی[۵]political correctness پناه بگیرند.

در واقع هر چه فانتزی انقلابی جذاب‌تر و متقاعدکننده‌تر باشد، تمایل پیروان آن به رویارویی با واقعیت نیز کمتر می‌شود؛ حتی اگر فرض کنیم اصولاً قادر به چنین کاری هستند. این نابینایی به ما کمک می‌کند که شرح دهیم چرا ایدئولوژیِ چپِ غربی در این همه جبههٔ مختلف شکست خورده است. وقتی اقتصاد خدماتی[۶]service economy معرفی شد او در حال خیال بافتن بود و حتی وقتی ساخت و تولید صنعتی در جوامع غربی ناتوان و ضعیف شد نیز به خودش نیامد. آن‌جا که می‌بایست با فرهنگ سرمایه‌داری شرکتی[۷]corporate culture و تمرکز سرمایه‌‌های بزرگ و سرسپردگی به آن‌ها مبارزه می‌کرد خمیازه کشید. وقتی تحصیلات عالی به کالایی تجملاتی تبدیل شد او چرت زد. همان‌طور که نهادهایش یکی پس از دیگری توسط سیاست‌های هویت‌محورانهٔ چپِ نو[۸]New Left Identitarian politics فتح و اشغال می‌شدند، چپ قطعاً در حال خور‌و‌پف کردن بود.[آ]مطمئن نیستم، اما فکر می‌کنم در این‌جا منظور identity politics است و نه identitarian movement که مطالباتش به راست‌ افراطی نزدیک است. م بنابراین چپ به جای این‌ که نیرویی وحدت‌بخش باشد و همهٔ ما—مردمان کار، سیاهان، زنان، یهودیان، دگرباشان و غیره—را در کنار هم قرار دهد تا بتوانیم به نیرویی غیرقابل‌مهار علیه سرمایه‌های بزرگ تبدیل شویم، به عامل شکاف و تفرقه تبدیل شد و باعث شد که ما با هم بجنگیم. البته ما واقعاً نباید ایدئولوگ‌ها و فعالان چپ را مقصر بدانیم؛ چرا که ناتوانی در هماهنگ‌کردنِ خود با واقعیت ایرادی تراژیک است که در ذاتِ فانتزی‌پرور چپ نهفته است.

اگر درست فهمیده باشم می‌توانیم بگوییم که دقیقاً همین خصوصیت‌های ذاتاً آرمان‌گرایانه و توهم‌آلود هستند که سیاست‌های چپ را محکوم به شکست کرده‌‌اند. به طور خلاصه، آن‌چه رویاهای چپ را این‌قدر جذاب می‌کند، همزمان مسئول توهم‌آلود و ناتوان بودن آن نیز است. اما آیا جور دیگری هم می‌شد باشد؟ چطور می‌شد این رویای آرمان‌شهری را برپا نگاه داشت؟ ظن من این است که سیاست‌های چپ فقط وقتی شانس پیروزی دارند که بشریت کاملاً در مقابل «شرایط انسانی»[۹]The human condition قرار بگیرد.

اما «راست» چطور؟ اگر به نظر می‌رسد که «چپ» محکوم به شکست است، آیا راست اصولاً در هیچ زمینه‌ای موفق بوده است؟ بر خلاف چپ که خواب‌‌ او را برده است، راست توسط واقعیت و «عینی‌سازی»[۱۰]concretisation بلعیده شده است. در جهان سرمایه‌داری خشن، بی‌رحم و جهانی‌شده‌ای که در آن زندگی می‌کنیم ایدهٔ سنتاً محافظه‌کارانهٔ «بازارِ آزاد»[۱۱]laissez-faire اندیشه‌ای ساده‌انگارانه، نوستالژیک، آرامش‌بخش و چه بسا شاعرانه به نظر می‌رسد.

اگر چپ را خواب برده، بی‌خوابی[۱۲]insomnia همچون یک بیماری جهان‌گستر به جان راست افتاده و با هوس‌رانی‌ها و طمع‌هایش به عامل رشد نظم نوین جهانی تبدیل شده است. چطور کسی می‌تواند بخوابد، وقتی هنوز می‌توان «پول» درآورد؟ این نکته را مارتین اسکورسیسی[۱۳]Martin Scorsese خوب فهمیده است. او در «گرگ وال‌استریت»[۱۴]The Wolf of Wall Street نشان می‌دهد که فرهنگ سوءاستفاده‌گر جنسی و مصرف کوکائین و آمفتامین دقیقاً در قلبِ موتور سرمایه‌داری‌ آمریکایی قرار دارد. شاید این چنین آزمندیِ دیرپای را فقط به کمک مغزهای گیج، تحت تأثیر مواد[۱۵]drug-induced و شدیداً تحریک‌شده[۱۶]over-stimulated می‌توان ادامه داد.

طرد کردنِ فانتزی، به معنای سرسپردن به امر عینی (یا اجازه دهید بگوییم در جستجوی «هستی» یا «جوهر» چیزها برآمدن) «راست» را در کنار فلسفهٔ آلمانی قرار می‌دهد. تلاش ایدئالیست‌های آلمانی این بود که جوهر چیزها را دریابند. از نظرگاهِ فلسفیِ آلمانی پاسخِ پرسشِ «(جوهر) زیبایی چیست؟» را به کمک زیبایی‌شناسی[۱۷]aesthetics می‌توان داد و پاسخِ پرسشِ «(جوهر) بودن چیست؟» را با متافیزیک[۱۸]metaphysics. ایدئولوژی‌پردازان راست معمولاً به پرسش‌هایی نظیر «انسان‌ها چیستند؟ ذات راستین آن‌ها چیست؟ خاستگاه و هدفشان چیست؟» می‌پردازند. شاید مودتِ عمیقی که بین ایدئولوژی راست و فلسفهٔ آلمانی وجود دارد بتواند پیوستار[۱۹]continuum فکری و معنوی فلسفهٔ آلمانی و فاشیسم آلمانی را شرح دهد. همین‌طور شاید بتواند برای ما روشن کند که چطور مارتین هایدگر[۲۰]Martin Heidegger—یکی از مهم‌ترین فیلسوفان هزارهٔ اخیر—برای مدتی، هر چند کوتاه، مجذوب جریان ناسیونال سوسیالیست[۲۱]National Socialist شده بود[ب]حزب نازی یا ناتزی در دوران آلمان هیتلری.

دل‌مشغولی شدید راست به ذات راستین چیزها همچنین می‌تواند تمایل آن به نوستالژی (حسرت گذشته) از یک سو و ایدئولوژی‌های داروینی[۲۲]Darwinist ideologies از سوی دیگر را شرح دهد. ایدئولوژی راست را یک روز می‌توان در خدمت توسعه‌گرایی و امپریالیسم به کار گرفت، و روز دیگر در خدمت صلح‌گرایی و انزواطلبی. ایدئولوژی راست گاهی طرفدار مهاجرپذیری است و آن را برای کسب‌و‌کار خوب می‌داند؛ اما می‌تواند موضع کاملاً معکوسی نیز بگیرد و بخواهد که برای حمایت از منافعش مرزها باید بسته شوند. راست می‌تواند عقلانیت لازم را در خدمت جنگ قرار دهد و می‌تواند بنیادی دیالکتیکی و «علمی» برای ظلم و سلطه دست‌و‌پا کند. راست گاه نزاع و درگیری را به خاطر «افزایش تقاضا» و «بازارهای رو به رشد» توجیه می‌کند و گاه در خدمت انتخاب کردنِ مردمی بر می‌آید که به بهای تنگ‌تر شدن جا برای دیگران، به عرصهٔ زیست وسیع‌تری نیاز دارند.

راست نسبت به دورنمای تحرک اجتماعی[۲۳]social mobility شکاک است. برای متفکر راست، «برده» برده است چون ذاتِ حقیر او توسط عوامل مربوط به زیست‌شناسی، روان‌شناسی و فرهنگ مقدر شده است. چپ‌ها این نوع نگاه‌ها را «ضدانسان‌گرایانه»[۲۴]anti-humanist و غیرقابل‌قبول می‌یابند. پاسخ چپ به این جبرگرایی ذات‌محورانه[۲۵]essentialist determinism طیف وسیعی از انتقادهای محیطی-مادی-فرهنگی و مطالعات پسااستعماری[۲۶]post-colonial studies است که نشان می‌دهند برده‌ها می‌توانند خود را در نهایت آزاد سازند. و راست این باورِ چپ‌ها را با این پرسش به چالش می‌کشد که: «واقعاً؟»

🔲

  1. Gilad Atzmon 

  2. bread and butter 

  3. futuristic social experiments 

  4. archaic terminology 

  5. political correctness 

  6. service economy 

  7. corporate culture 

  8. New Left Identitarian politics 

  9. The human condition 

  10. concretisation 

  11. laissez-faire 

  12. insomnia 

  13. Martin Scorsese 

  14. The Wolf of Wall Street 

  15. drug-induced 

  16. over-stimulated 

  17. aesthetics 

  18. metaphysics 

  19. continuum 

  20. Martin Heidegger 

  21. National Socialist 

  22. Darwinist ideologies 

  23. social mobility 

  24. anti-humanist 

  25. essentialist determinism 

  26. post-colonial studies 


  1. آ) مطمئن نیستم، اما فکر می‌کنم در این‌جا منظور identity politics است و نه identitarian movement که مطالباتش به راست‌ افراطی نزدیک است. م 

  2. ب) حزب نازی یا ناتزی در دوران آلمان هیتلری 

هویت ایرانی و زبان فارسی

شاهرخ مسکوب در کتابِ «هویت ایرانی و زبان فارسی» زمینه‌های احیایِ زبانِ فارسی بعد از حملهٔ اعراب به ایران را همراه با نقش سه گروه مهم (اهلِ دیوان، اهلِ دین و اهل عرفان) بررسی کرده است. خلاصه‌ای از مهم‌ترین ایده‌هایی که در فصل اول‌ (و برخی قسمت‌های دیگر) این کتاب مطرح شده را می‌آورم که عمدتاً همان جمله‌های کتاب است، اما هر جا صلاح دیده‌ام به زبان خودم خلاصه کرده‌ام. اما پیش از آن به دو نکته که خود نویسنده بارها بر آن‌ها تأکید کرده اشاره می‌کنم. اول این‌که بیشتر این ایده‌ها جای بحث دارند و احتمالاً فقط بخش کوچک (ولو مهمی) از عوامل تاریخی و سیر تحولات زبان فارسی را نشان می‌دهند. و دوم این‌که دربارهٔ این مسائل نباید به خلاصه‌گویی و کلی‌گویی بسنده کرد. نتیجه این‌که این یادداشت نباید مانع از مطالعهٔ کتابِ اصلی و منابع مرتبط دیگر شود.

حملهٔ اعراب به ایران اتفاقی دوجانبه بود. این رویداد از یکسو حامل دین اسلام بود که بسیاری از ایرانیان به آن گرویدند و از سوی دیگر اشغالی نظامی و فرهنگی بود که بومیان را به مقاومت در برابر آن وامی‌داشت. ایرانیان دینِ اسلام را پذیرفتند، اما سلطهٔ اعراب را خیر. تا ایرانی‌ها به خودشان بیایند حدود دو قرن گذشت؛ قرن‌هایی که ایران در وضعیتِ «بُهت و کرختی و بی‌حالیِ روانی» قرار داشت. به تدریج ایرانی‌ها به عنوانِ یک قوم و مردمانی با هویتیِ ویژهٔ خود قد راست کردند. این قد راست کردن در حوزه‌های مختلفی رخ می‌داد که برخی از آن‌ها عبارتند از: (۱) زمین‌داران و مالکان محلی که به آن‌ها «دهقان» گفته می‌شد به لطفِ ارتباطِ نزدیکی که با لایه‌های پایین‌تر جامعه داشتند با فرمان‌روایانِ جدید هماهنگ شدند و به آن‌ها در جمع‌آوری مالیات، سربازگیری و سایر امورات حکومتی کمک کردند. آن‌ها به «رابط و واسطِ حکومت با رعایا» تبدیل شدند و از این طریق امتیازهای اقتصادی و فرهنگی زیادی نصیبِ خود ساختند. امتداد یافتنِ آن‌ها به عنوانِ یک طبقهٔ بزرگ اجتماعیِ ریشه‌دار به آن‌ها اجازه داد که تا اندازه‌ای نگهدار و منتقل‌کنندهٔ زبان و فرهنگ ایرانی باشند. از میان مهم‌ترین چهره‌های این گروه می‌توانیم به فردوسی اشاره کنیم. (۲) از طرفِ دیگر برخی از خانواده‌های بزرگِ ایرانی پس از مسلمان شدن به سوی دربارِ خلافت رفتند و به مقاماتِ بلند رسیدند و به تدریج الگوهای ایرانی را به آن تزریق نمودند. در این میان می‌توان به خاندان‌های «برمکی، آل سهم و نوبختی» اشاره کرد. (۳) عدهٔ دیگری با انگیزه‌هایی که گاه ممکن بود «دنیایی و شخصی» باشند و گاه مبتنی بر «فرهنگ‌دوستی و عشق به حقیقت»، اقدام به ترجمهٔ فرهنگِ مکتوب و آثارِ بازمانده از پَهلوی به عربی کردند که در این میان ترجمه‌های ابن مقفع جایگاهِ ویژه‌ای دارند. در کنارِ‌ این افراد، عدهٔ دیگری تلاش کردند نوعی «آشتی و سازگاری» بین اساطیرِ ایرانی و قصصِ قرآن ایجاد کنند تا زیستِ همزمانِ آن‌ها در جامعهٔ نومسلمان امکان‌پذیر شود. این تلاش برای آشتی دادن اساطیر ایران و روایت‌های قرآنی در کتاب‌هایی نظیر «تاریخِ طبری» (و ترجمهٔ فارسیِ آن «تاریخ بلعمی») و «مجمل التواریخ و القصص» دیده می‌شود. (۴) جلوهٔ دیگری از مقاومتِ فرهنگی ایرانیان شکل‌گیری نهضت‌های «مذهبی، معنوی و اجتماعی» مختلف نظیرِ «شعوبیّه، تشیّع، عرفان و اسماعیلیه» بود. (۵) علاوه بر همهٔ مواردِ یاد شده که جنبهٔ فرهنگی داشتند، برخی از ایرانیان به صورتِ مستقیم در مقابلِ عرب‌هایِ حاکم قیام کردند و با آن‌ها جنگیدند که در این میان می‌توانیم به نام‌هایی همچون «به‌آفرید، بابک خرم‌الدین و المقنع» اشاره کنیم.

می‌توانیم این‌طور بگوییم که بعد از حدود دو قرن بُهت و کرختی، ایرانیان برایِ ادامهٔ حیاتِ قومی خود که در اثر سلطهٔ اعراب به مخاطره افتاده بود به دو شکل مستقیم‌ (نظامی) و غیرمستقیم (فرهنگی) ایستادگی کردند. اما بعد از حدود چهار قرن مشخصاً این‌طور نتیجه‌گیری شد که روش‌های مستقیم مقاومت به شکست و روش‌های غیرمستقیم به پیروزی انجامیده‌اند. ایرانیان نتوانستند با روش‌های نظامی خود را از قیدِ سلطهٔ عرب‌ها رها کنند، اما مقاومتِ فرهنگی آن‌ها باعث شد که بتوانند هویتِ ملی و زبانِ خود را حفظ کنند. ایرانیان با وجودِ پراکندگی جغرافیایی و قومی پشتِ زبانِ فارسی سنگر گرفتند و بدونِ داشتنِ وحدتِ سیاسی، به وحدتی فرهنگی دست یافتند: «یگانگی در ریشه و پراکندگی در شاخ و برگ.»

ساخت اقتصادی و اجتماعی امپراتوری اسلامی در همه‌جا و برای همهٔ اقوام کم‌و‌بیش یکسان بود. این عناصرِ یکسان‌کننده ایرانیان را در کنار قوم‌های دیگر قرار می‌داد و از آن‌ها متمایز نمی‌ساخت. اما ایرانیان در دو عامل «تاریخ» و «زبان» با سایر مسلمانان فرق داشتند و بر اساس همین دو عامل نیز هویتِ ملی و قومیِ خودشان را بنا کردند. ایرانی‌ها مسلمان شده بودند، اما تاریخ و زبانِ خودشان را نگاه داشتند و در عین حال پرورش دادند. آن‌ها در قرن چهارم هجری اولین دولت‌های محلیِ ایرانی را تشکیل دادند، به زبانِ فارسی نوشتند و به هویتِ متمایزِ ایرانیِ خود بیشتر آگاه شدند. علاوه بر این، آن‌ها به تاریخِ خود—به گذشته‌شان—بازگشتند. یکی از بارزترین مصداق‌های این «بازگشت به گذشته» را می‌توانیم در همه‌گیر شدنِ شاهنامه‌نویسی در اواخر قرن سومِ هجری در منطقهٔ خراسان ببینیم. مایهٔ اصلی بسیاری از این شاهنامه‌ها «خدایْ نامَک» مربوط به دورهٔ ساسانی بود و در کنارِ شاهنامهٔ فردوسی که مهم‌ترینِ این آثار است، می‌توانیم به شاهنامه‌های ابوالمؤید بلخی، ابوعلی محمدبن احمد بلخی، ابومنصور عبدالرزاق، دقیقی، گرشاسب‌نامهٔ اسدی طوسی و برزونامه اشاره کنیم. اهمیتِ این شاهنامه‌ها—به ویژه شاهنامهٔ فردوسی—در این است که دو عنصرِ اصلیِ ملیتِ ایرانی را تلفیق می‌کنند: تاریخ (حماسه) و زبانِ فارسی. بخشِ دیگری از این «بازگذشت به گذشته» را می‌توانیم در تلاش موبدانِ زرتشتی در گردآوری کتاب‌های دینی خود به زبان پهلوی مشاهده کنیم. در یک دورهٔ تاریخیِ معین (اواخر قرن سوم و قرن چهارم) همزمان با ایرانیان مسلمان که به گردآوری حماسه‌ها و تاریخ و گذشتهٔ خود رو آوردند، ایرانیان نامسلمان نیز به جمع‌آوری میراثِ خویش پرداختند. علاوه بر حوزه‌های فرهنگی، در تشکیلات حکومت‌های محلی نیز ارادهٔ مشخصی برای «بازگشت به گذشته» دیده می‌شد. در اوایل قرنِ چهارم هجری حکومت‌های ایرانی با درجه‌ای از استقلال (ولو نیم‌بند) از خلافت بغداد شکل گرفتند: سامانیان، صفاریان و طاهریان که همگی سعی کردند خودشان را به ایران پیش از اسلام برسانند. بازار جعلِ انواعِ نسب‌نامه‌ و شجره‌نامه داغ بود تا نشان دهند پادشاهان این سلسله‌ها به ایرانِ پیش از اسلام و حتی آغازِ پیدایشِ ایرانیان منسوب هستند. نتیجتاً در قرنِ چهارم نوعی حس ملی به معنایِ احساسِ ایرانی بودن و عرب نبودن در بخش‌هایی از سرزمین ایران به ویژه در شرق، شمالِ شرق و شمالِ غرب همگانی می‌شود و سلسله‌های مربوط به این قرن به «نگهدار و حامل» هویتِ ملیِ ایرانیان به ویژه در حوزهٔ زبان تبدیل می‌شوند.

اما تمرکز ایرانیان بر زبانِ فارسی با چالش‌های ویژه‌ای نیز روبه‌رو بود. عربی صرفاً یک زبانِ معمولی مربوط به یک قومِ فاتح نبود، بلکه کتابِ دین و کلامِ خدا نیز بود. زبانِ دین اسلام و زبانِ حکومتِ عرب یکی بودند و پرداختنِ به مقولهٔ زبان (عربی یا فارسی) خواه‌ناخواه معنایی سیاسی و ملی داشت. از این منظر نمی‌توانیم زبانِ عربی را با زبانِ لاتین در اروپا مقایسه کنیم. زبانِ قرآن پیوندی نیرومند با زبانِ قومِ حاملِ دین (اعراب) داشت، در حالی که زبانِ انجیل‌ها (عبری و یونانی) با هیچ قومِ حاملِ دینی پیوند نداشت. البته در کشورهای اروپای غربی نیز به تدریج زبان‌های ملی وارد مقولهٔ دین شدند؛ منتها این اتفاق بسیار دیر رخ داد و ریشه‌های دیگری داشت: در قرن شانزدهم، در جریانِ اصلاحات دینی و مخالفت با پاپ و آیین کاتولیکْ آلمانی زبانِ کلیسا شد و لوتر کتابِ مقدس را به این زبان ترجمه کرد. اتفاقی که نظیر آن در انگلستان و نقاطِ دیگر اروپا نیز رخ داد.

اسلام دینِ قومیت‌های متمایز نیست و نه تنها کاری به تفاوت‌های قومی ندارد بلکه پیامِ آن وحدتِ مسلمانان است، فارغ از قوم و قبیله و ملت و نژاد: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ» (حجرات، ۱۰). اما مبلغان و مجاهدانِ آن این نکته را از یاد برده بودند و نه تنها به عرب بودنِ خودشان می‌بالیدند و به دیگران فخر می‌فروختند، بلکه حتی در میانِ خودشان نیز مدام بر سر برتری قبیله‌ای و طایفه‌ای و نژاد و نسب درگیری داشتند. ورودِ اسلام به ایران با هجومِ سیاسی و نظامی توأم بود. ایران هم از نظرِ دین و هم از نظر سیاسی و نظامی تسخیر شد. به همین دلیل، ایرانیان بعد از به خود آمدن یا می‌بایست زبان و قومیتِ فاتحان را هم مانند دین شان بپذیرند (عربِ مسلمان شوند)، یا چون قومی دیگر به اسلام درآیند (ایرانیِ مسلمان شوند). آن‌ها راهِ دوم را انتخاب کردند؛ یعنی با حفظِ هویتِ متمایزِ خودشان مسلمان شدند (سعی کردند در عین مسلمان شدن ایرانی بمانند). با این حال در مقولهٔ هویت، دین (اسلام) مهم‌تر از سرزمین (ایران) بود. دین به این می‌پرداخت که اصل و گوهرِ آدمی چیست و انسان از چه راهی به چگونگیِ خود دست می‌یابد، خود را می‌سنجد و محک می‌زند. در گذشته نگاهِ مردمان به این مقولات کاملاً دینی بود، یعنی آن‌چه اصالت داشت چگونگی رابطهٔ انسان با آسمان بود (دین) و نه زمین (ملیت). وطنِ اصیلِ انسان این یا آن سرزمین نبود، بلکه خودِ زمین هم در رابطه با آسمان دارای حقیقت و صاحبِ کیفیت می‌شد. اهمیت یافتنِ زمین در مقابلِ آسمان اتفاقی است که فقط بعد از نوزاییِ اروپایی رخ داد و اعتبار طبیعت از مابعدِ طبیعت بیشتر شد. ایرانیان ضمن پذیرش اصالت دین در مقابل سرزمین، دین و هویتِ ملی را دو ساحتِ متفاوتِ هویت خویش تلقی کردند که با یکدیگر تناقضی نداشتند: اولی دربارهٔ رابطهٔ انسان با هستی بود و دومی در سطحِ رابطهٔ او با دیگران در اجتماع. این‌ها دو برداشتِ متفاوت نبودند، بلکه توجه به یک امر بودند در دو جایگاه و مقامِ مختلف. هویتِ ایرانی‌ها در هر دوی این مقام‌ها با قوت و شدت حضور داشت. بنابراین می‌توانیم بگوییم که درختِ ایرانیتِ نوین، بر زمینِ زبانِ فارسی و در آب‌و‌هوایِ اسلام رشد کرد و بر کشید. ایرانیان قومی کهن بودند که از نو برخاسته بودند. هم دینی مشابهِ سایرِ مسلمانان داشتند و هم به واسطهٔ هویتِ ملیِ خود—و آگاهی به آن—از آن‌ها متمایز بودند.

ایرانیان تحت تسلطِ خارجی بودند و از طریق تشکیل حکومت‌های ملی می‌خواستند سرنوشت اجتماعی خود را به دست بگیرند؛ اتفاقی که در قرن چهارم هجری رخ داد. علتِ اصلی پیدایی این حکومت‌ها این بود که عرب نبودند و به طبع از همان آغاز سعی کردند تا علتِ وجودی و پایگاهِ حکومت خود یعنی «ایرانی بودن» را تقویت کنند. تمرکزِ این حکومت‌ها بر زبانِ فارسی و تاریخِ کهنِ ایران فقط محدود به خاندان‌های فارس‌زبان نظیرِ سامانیان، صفاریان، بلعمیان، آل محتاج و آل سمیجور نبود، بلکه حتی وقتی ترکان به حکومت رسیدند همین سیاست را ادامه دادند. در حکومت غزنویان، سپاه و سپاهی به دست ترکان بود، اما دستگاه دیوانی و دیوانیان فارسی‌زبان بودند و زبانِ فارسی رسمیت داشت تا حدی که مکاتبات با خلیفهٔ بغداد به دو زبانِ عربی و فارسی (و نه ترکی) انجام می‌شد. اسناد و قراردادهای بینِ ترکان و فارس‌ها و حتی خودِ ترکان به فارسی بود. سیاستِ فرهنگیِ ترکان غزنوی ادامهٔ سیاستِ سامانی بود و به دنبالِ آن‌ها سلجوقیان نیز چنین کردند. بعدها حتی ترکانِ گورکانی در هند و عثمانیان نیز به ترویج زبانِ فارسی در هندوستان و آسیای صغیر کمک کردند. به طور کلی، در طیِ قرن‌ها، سلسله‌ها و فرمان‌روایانِ ترک وسیلهٔ گسترش فرهنگ و ادبِ ایران و زبانِ فارسی بودند.

تا این‌جا بیشتر آن‌چه گفتیم مربوط به گسترش زبان فارسی در عرصهٔ نثر بود. وضعیتِ شعرِ فارسی (نظم) قدری با نثر متفاوت بود، به این دلیل که قرآن با شعر میانه‌ای ندارد. در دورهٔ جاهلی، شعر برترین کلامِ عربِ اُمّی و بی‌بهره از خواندن و نوشتن بود. اعراب به زبانشان، به لغت، صرف‌ و نحو و خلاصه ساختن و پرداختن آن توجه داشتند و به آن می‌نازیدند. زیبایی‌شناسیِ آن‌ها سمعی بود؛ ذوق عرب، از راه شنیدن، از راهِ گوش پرشورتر برانگیخته می‌شد و جادوی کلام زودتر مسحورشان می‌کرد. عدهٔ باسوادها اندک بود و فرهنگِ عرب شفاهی بود نه کتبی. مجموعهٔ این‌ها باعثِ نفوذِ فوق‌العادهٔ شعر نزد اعراب بود. آن‌ها شیفتهٔ شعر بودند. اما شعرهای دورهٔ جاهلی اغلب پیوندی با عصبیت‌ها، کشمکش‌های دائمی و مبارزات قبیله‌ای و تشدید یا تخفیف آن‌ها داشتند و موضوعِ آن‌ها نیز ستایشِ جنگ، عشقِ جسمانی، کامجویی و شراب بود؛ یعنی شعری از آخرت بی‌خبر و طالبِ دنیایی بدیهی و چه بسا ابتدایی و محسوس و تهی از وسواس‌های اخلاقی. قرآن، که می‌خواست قبایل پراکندهٔ عرب را متحد کند و بنای دنیا را بر آخرت گذاشته بود و شیوهٔ زندگیِ دیگری را تبلیغ می‌کرد، هم با شعر مخالف بود و هم با شاعری؛ هر دو را پست می‌شمرد و پیامبر (ص) را از آن‌ها مبرا می‌دانست. این بدگمانی به واسطهٔ ثبت شدنش در قرآن تا حدی به مؤمنان نیز منتقل شد و علمای دین و فقها به دلایل یاد شده معمولاً شاعری را دونِ شأنِ خود می‌دانستند. با این‌حال به تدریج شعر از راهِ مناقب‌خوانی، ذکر مراثی و تعزیه به مذهب راه یافت و زبانِ فارسی دارای شعرِ مذهبی شد؛ ولی این شعر از لحاظ ارزش ادبی نتوانست به گردِ مقوله‌های دیگر شعرِ فارسی به خصوص شعرِ حماسی و غنایی برسد. شعر لازمهٔ زندگیِ درباری بود و دربار تکیه‌گاه، حامی و خریدارِ دانش، هنر و ادب بود. البته شعرِ عرفانی ایران اگر چه با دربار ارتباطی ندارد اما به دلایلی متفاوت موفق شد ادبِ فارسی را به کلی فرا بگیرد (قبل از این‌که انحطاط و تباهی را تجربه کند) که شاید مهم‌ترین عامل آن‌ را باید در ویژگیِ رابطهٔ شعرِ عارفانه و زبانِ فارسی جستجو کرد. عرفان تجربه‌ای نفسانی و عمیق است که بیانِ آن به زبانِ دیگر—به غیر از زبانِ مادری—به ندرت اتفاق می‌افتد. عجیب است که عارفی ایرانی و فارسی‌زبان، شور و حال، بی‌خویشیِ عشق، شوقِ وصل و سوز فراق را به عربی که در مدرسه آموخته بسراید. بنابراین، رشد و گسترشِ شعرِ عارفانهٔ فارسی نیرویِ محرکی به غیر از حمایتِ دربار داشته است.

خلاصه این‌که ایرانیان دین را پذیرفتند، اما چون هویتِ ملی خود را بر زبان استوار کردند، ناچار باید در برابر زبانِ دین—عربی—راهی می‌یافتند. آن‌ها این‌کار را با ترجمهٔ قرآن به زبانِ فارسی انجام دادند. اهمیتِ این موضوع وقتی روشن خواهد شد که دقت کنیم عهدِ عتیق و عهدِ جدید با تأخیر به مراتب بیشتری به زبان‌های ملیِ مسیحیانِ اروپا ترجمه شدند. ملت‌های اروپا—به عنوانِ یک ملت—مجبور نبودند در برابرِ زبانِ کتابِ دینیِ خود موضع بگیرند. دینِ آن‌ها توسطِ اقوامِ دیگر و همراه با جنگ آورده نشده بود و در برابرِ زبان یا ملیت‌شان قرار نگرفته بود. اما در موردِ ایران موضع فرق می‌کرد، دین بخشی از هویتِ ما بود، اما بخشی از ملیت‌مان نبود. ما عربی را به عنوانِ زبانِ کتابِ خدا و زبانِ اعلای دین پذیرفتیم، اما فارسی را هم در کنارِ آن به عنوانِ زبانِ دین اضافه کردیم. اولین ترجمه‌های قرآن به فارسی—مانند ترجمهٔ تفسیرِ طبری—در شمارِ قدیمی‌ترین نمونه‌های نثرِ فارسی هستند و این بی‌علت نیست. در مقدمهٔ این ترجمه آمده که دربارهٔ ترجمهٔ قرآن به فارسی از جمعی کثیر از عالمانِ دینی زمان پرسش کرده‌اند و پاسخِ آن‌ها این بوده که از آن‌جا که بسیاری عربی نمی‌دانند، «روا باشد خواندن و نبشتنِ تفسیرِ قرآن به پارسی» که خداوند نیز گفته «من هیچ پیغامبری نفرستادم مگر به زبانِ قوم او و آن زبانی کایشان بدانستند. و دیگر آن بود که کاین زبان از تقدیم باز دانستند؛ از روزگار آدم تا روزگار اسماعیلِ پیغامبر (ع)، همهٔ پیغامبران و مُلوکانِ زمین به پارسی سخن گفتندی و اول کس که سخن گفت به تازی، اسماعیلِ پیغامبر (ع) بود.» خلاصه این‌که شاه برای ترجمهٔ قرآن به فارسی فتوا خواست و علما نیز مجوز این کار را دادند. از نظر آن‌ها زبانِ فارسی تاریخی داشت که از زبانِ قرآن کهن‌تر بود و هم زبانِ پیامبران بود و هم زبانی مقدس.

در پایان باید تأکید کنیم که آن‌چه گفتیم در بهترین حالت فقط گوشه‌ای از حقیقت تاریخی ایران است. پیدایش حس یا حتی آگاهی ملی فقط یکی از عوامل پیدا و ناپیدای تاریخ است و اگر به گوشه‌های دیگر و از منظری دیگر بنگریم متوجه خواهیم شد که عوامل دیگری در جهت عکس آن‌چه گفتیم کار و اثر می‌کردند. مجموعهٔ این کلاف پیچیده و در هم تنیده جریانی است که اسمش را تاریخ ایران در قرن‌های معین گذاشته‌ایم. به عنوان مثال همان‌طور که در قرن‌های سوم و چهارم خلافت بغداد ضعیف می‌شد، بسیاری از خاندان‌های ایرانی نظیر آلِ زیار، آلِ بویه و علویان طبرستان با وجود مخالفت با خلیفه، با هم و در نتیجه به نفع خلافت بغداد می‌جنگیدند. مثال‌هایی از این نوع کم نیستند. در آغاز قرن سوم هجری مأمون عباسی به چهار پسر اسد (پسر سامانْ خُدات، سردودمان سامانیان) حکومت و امارت داد: سمرقند، فرغانه، چاچ و هرات. آن‌ها از جانب عباسیان حکومت می‌کردند، هر چند نخستین ایرانیانی بودند که بر ایرانیان پادشاهی کردند. از سوی دیگر، حمایت مأمون از سامانیان و بزرگان خراسان و علویان و همین‌طور ولیِ عهدی امام رضا (ع) هم بی‌ارتباط به اختلاف و کشمکش مأمون و برادرش امین بر سر خلافت و نقش قاطع سپاهیان خراسانی در این میان نبود. خلاصه این‌که باید توجه کنیم که راه‌های تاریخ پرپیچ‌و‌خم و درهم است و سر یکی‌دو‌ رشتهٔ آن‌ را به دست آوردن و بی‌تأمل داوری کردن همیشه گمراه کننده است.

🔲

مطالب وبلاگ «ماه آلاباما» چطور تولید می‌شوند؟

نویسندهٔ وبلاگ ماه آلاباما (www.moonofalabama.org) که در شمار بهترین و با کیفیت‌ترین وبلاگ‌های تحلیلی-خبری به زبان انگلیسی است فرایند تولید نوشته‌های خود را این‌طور توضیح می‌دهد و ضمن شرح این فرایند جالب از خوانندگان خود می‌خواهد که فعالیت حرفه‌ای او را حمایت مالی کنند. 

مطالب وبلاگ‌ «ماه آلاباما» چطور تولید می‌شوند؟

سیمور هرش [خبرنگار و روزنامه‌نگار مشهور آمریکایی][۱]Seymour Hersh در مصاحبه‌ای که سال گذشته انجام شد سایر نویسندگان را چنین راهنمایی کرد:

  • – قبل از نوشتن، بخوانید.
  • – بیش از آن‌چه که می‌نویسید بدانید.
  • – خودتان را از سر راهِ روایتی که نقل می‌کنید بردارید.

ماهِ آلاباما سعی می‌کند قواعد بالا را رعایت کند. با این حال هدف این یادداشت نوشتن دربارهٔ شیوهٔ نوشتنِ من در این وبلاگ است، بنابراین در این یادداشت قاعدهٔ سوم رعایت نمی‌شود.

برای منتشر کردن پنج یا شش مطلب تحلیلی دربارهٔ موضوعات مختلف در هفته به ابزارهای مناسب، زمان کافی و گردشِ کارِ منظم احتیاج داریم. من نیمی از روزِ کاری خودم را به گردآوری اخبار اختصاص می‌دهم. از ساعت هفت یا هشت صبح شروع به خواندن توییت‌های شبِ گذشته می‌کنم و پست‌های ۶۰۰ حساب توئیتری را که دنبال می‌کنم مرور می‌کنم. هر جا لینک جالبی می‌بینم آن را برای مطالعهٔ آتی باز می‌کنم. بعد سراغ عناوین اصلی روزنامه‌ها و خبرگزاری‌های مهم می‌روم. با پایان یافتن این مرور عمومی، بیش از ۲۰ صفحهٔ باز شده دارم که نیازمند توجه بیشتر هستند.

نگاهی گذرا به این صفحه‌ها می‌اندازم؛ برخی را می‌بندم و باقی را ذخیره می‌کنم. لینک‌ها و عناوین را در فایل‌های متنی جداگانه ذخیره می‌کنم[۲]Notepad++. برای هر کدام از موضوعات فعلی یک فایل جداگانه در نظر گرفته‌ام: سوریه، بویینگ ۷۳۷ ماکس، جنگ تجاری بین چین و آمریکا و امثالهم. اگر چکیده یا نقل قول به دردخوری بیابم، آن را نیز در فایل متنی مربوطه اضافه می‌کنم. خواندن عمومی خبرها و خلاصه‌برداری از آن‌ها معمولاً تا ظهر طول می‌کشد.

بعد از استراحتی کوتاه برای ناهار، به سراغ مطالب قبلی ماه آلاباما می‌روم. برخی از کامنت‌ها ممکن است در پوشهٔ هرزنامه‌ها گیر افتاده باشند. در ضمن رشتهٔ کامنت‌های ذیل مطالب قبلی ممکن است نیازمند پاکسازی باشند. دور بعدی تحقیق و مطالعهٔ روزانه به ده‌ها وبلاگی اختصاص دارد که فهرست آن‌ها در صفحهٔ «لینک‌‌های ماهِ آبالاما» آمده است. در این حین مجدداً به توییتر سری می‌زنم تا مطالب جدیدی که منتشر شده را بررسی کنم. تا این‌جا حدود شش ساعت از روز سپری شده و مرحلهٔ گردآوری اطلاعات تقریباً به پایان رسیده است. حالا نوبت سؤال اصلی روز است: دربارهٔ چه موضوعی بنویسم؟ کدام موضوعات هستند که می‌توانم نکته‌ای را درباره‌شان ذکر کنم که از دید دیگران مغفول مانده باشد؟ پاسخ معمولاً واضح است. اما برخی روزها واقعاً هیچ ایده‌ای ندارم و حتی پیاده‌روی در اطراف محله نیز نمی‌تواند به تصمیم‌گیری کمک کند. خوشبختانه روزهایی هست که از همسایه‌ها و دوستانم کمک می‌گیرم.

فرایند نوشتن نسبتاً سریع است و زمان زیادی نمی‌گیرد. برای نوشتن پیش‌نویس یک مطلب هشتصد کلمه‌ای حدود دو ساعت وقت صرف می‌کنم. بیشتر جزییات را با استفاده از تحقیقاتی که پیش از این انجام داده‌ام—لینک‌ها و خلاصه‌هایی که گردآوری کرده‌ام—ذکر می‌کنم. ویرایش و آماده‌سازی متن برای انتشار وقت بیشتری می‌گیرد.

پیش‌نویس را سه بار می‌خوانم و ویرایش می‌کنم. هدف خوانش اول این است که منطق و جامعیت یادداشت را بررسی کنم. آیا توانسته‌ام نکتهٔ مورد نظرم را منتقل کنم؟ آیا ادعاهایی کرده‌ام که نیازمند ارائهٔ دلیل و شواهد بیشتری هستند؟ آیا نقل‌قول‌ها و چکیده‌هایی که انتخاب کرده‌ام مناسب و سنجیده هستند؟ هر جا لازم باشد، جزییات و لینک‌هایی جدیدی را به متن اضافه یا از آن حذف می‌کنم. همین‌طور اگر تصویری لازم باشد آن را یافته و پس از تنظیم اندازه در متن قرار می‌دهم. همهٔ این کارها را در ویرایش‌گر معمولی محیط Typepad و با HTML انجام می‌دهم. در مراحل بعدی مطلب را به فرمت مناسب‌تری تبدیل می‌کنم تا به شکل تزئیین‌شده‌ای که در این‌جا می‌بینید تبدیل شود. خوانش دوم به ظاهر، سبک نگارش و صفحه‌بندی مطلب مربوط می‌شود. آیا قسمت‌های تکراری و خسته‌کننده‌ای در متن وجود دارد؟ جمله‌های طولانی و پیچیده‌ای که ممکن است باعث سردرگمی خواننده شوند چطور؟ آیا زمان‌بندی به کار گرفته شده در جملات درست است؟ انگلیسی زبان اصلی من نیست و من هیچ‌گاه در یک کشور انگلیسی‌زبان زندگی نکرده‌ام. بنابراین معمولاً به کمک احتیاج دارم. برای این کار معمولاً از سایت Leo.org استفاده می‌کنم تا واژه‌های مترادف و اصلاحات خوب انگلیسی را به ازای آن‌چه به آلمانی در ذهن دارم بیابم. خوانش سوم و نهایی ارتباطی به محتوای متن ندارد و هدف آن صرفاً برطرف کردن غلط‌های املایی و اشتباهات نشانه‌گذاری است؛ البته خواه‌ناخواه برخی از این اشتباهات از دستم در می‌روند.

آیا حالا وقت انتشار است؟ هنوز خیر. باید از متن فاصله بگیرم و مدتی به کار دیگری بپردازم. پر کردن ماشین لباس‌شویی یا خرید مایحتاج روزانه چنین فرصتی را در اختیارم قرار می‌دهند. بعد از این نوبت مرحلهٔ نهایی است: انتخاب عنوان مناسب، جمله‌های معرفی‌کننده در ابتدای متن و جمله‌های جمع‌بندی‌کننده در پایان آن. هر سه مورد تأثیر زیادی بر جذاب‌تر شدن نوشته برای خواننده‌ها و کامنت‌گذاران دارند. بعد از انتخاب، ویرایش و بازبینی عنوان و جملات آغازین و پایانی متن آمادهٔ انتشار است و سرانجام کلید «انتشار» فشرده می‌شود. به این ترتیب نتیجهٔ یک روز کار به سوی شما، خواننده‌های ماهِ آلاباما ارسال می‌شود.

شما خواننده‌ها هستید که ماهِ آلاباما را امکان‌پذیر ساخته‌اید. میزبان و نویسندهٔ شما تنها زندگی می‌کند و ساده‌زیست است. آپارتمان من واقع در شهر کوچکی است که حالا دیگری بخشی از یک شهر بزرگ‌تر شده است. هر چه لازم دارم در فاصلهٔ قابل پیاده‌روی قرار دارد. این‌جا برای شغل وقت‌گیری که انتخاب کرده‌ام محل ایده‌آلی است. با همهٔ ساده‌زیستی به هر حال به درآمد احتیاج دارم و درآمد من به شما، خواننده‌ای که حامی مالی این وب‌گاه هستید وابسته است. برای پرداخت هر مبلغی به دلخواه خودتان می‌توانید به این لینک مراجعه کنید.

🔲

  1. Seymour Hersh 

  2. Notepad++ 

طنز و طنزِ حافظ از نظر شفیعی کدکنی

به تعریف جالبی از «طنز» از آقای شفیعی کدکنی برخورد کردم که طنز را در عام‌ترین شکلِ‌ خود «تصویرِ هنریِ اجتماعِ نقیضَین و ضِدَّین» می‌داند.[آ]شفیعی‌کدکنی، م.، طنز حافظ. حافظ، ۱۳۸۴، ۱۹، ۴۲-۳۹. اگر در منطقِ رسمی اجتماعِ نقیضین ممکن نیست، در عرصهٔ خلاقهٔ هنری چنین چیزی بی‌اشکال است و هنرمند می‌تواند از آن برایِ ایجادِ تصویرهای طنزآمیز استفاده کند. این شیوه تقریباً‌ در همه نوع طنز به چشم می‌خورد، حتی در هنرِ عوام و گفتارِ عادی مردم آن‌جا که فرضاً می‌گویند: «ارزان‌تر از مُفت»، «فلان هیچ‌کس است و چیزی کم»، «فلان از هیچ دو جو کم‌تر ارزد» یا «فلان ظرفِ پُر از خالی‌ست». آقای کدکنی برای نشان دادنِ منظور خود مثال‌های متعددی از ادبیاتِ کلاسیکِ فارسی می‌آورد و بعد به سراغِ حافظ می‌رود.

واعظِ قزوینی می‌گوید:

ز خود هر چند بگریزم، همان، در بندِ خود باشم
رَمِ آهویِ تصویرم، شتابِ ساکنی دارم

او تصویری را نشان می‌دهد که در عینِ تحرک (گریختن، رم کردن)، بی‌حرکت (در بند بودن، شتابِ ساکن داشتن) است. او حرکت می‌کند اما نمی‌تواند از خودش بگریزد. همچون سایه‌ای که در عینِ پویایی نسبتِ به فرد ساکن است و او را از آن گریزی نیست.

عبیدِ زاکانی می‌گوید:

خطیبی را گفتند: مسلمانی چیست؟ گفت: من مردی خطیبم،‌ مرا با مسلمانی چه کار؟

همه می‌دانیم که شرطِ خطیب بودن مسلمان بودن است و خطیب سخنگوی مسلمانان است، اما در زبانِ طنزِ عبید او به ضدِ مسلمان بودن تبدیل می‌شود و در عینِ مسلمانی ارتباطی با مسلمانی ندارد. عبید در جای دیگری این حکایت را نقل می‌کند که:

قزوینی را پسر در چاه افتاد. گفت: جانِ بابا! جایی مرو تا من بروم رَسَن بیاورم و تو را بیرون کشم!

که در این‌جا هم شاهدِ بیانِ هنری اجتماعِ نقیضین هستیم. حبس بودنِ پسر در چاه با پنداشتِ پدر که وی را به شکلی نامعقول آزاد می‌پندارد تناقض دارد.

منجیکِ ترمذی (از شاعران قرن چهارم) می‌گوید:

ای خواجه! مرمرا به هجا قصدِ‌ تو نبود
جز طبعِ خویش را به تو بر کردم آزمون

چون تیغِ نیک‌کش به سگی آزمون کنند
وآن سگ بود به قیمتِ آن تیغِ رهنمون

او از یک‌سو می‌گوید که قصدِ هجوِ خواجه را ندارد و از سوی دیگر تندترین هجوها را نثارش می‌کند.

طنز لزوماً خنده‌آور نیست، بلکه می‌تواند دردناک باشد و مخاطب را بگریاند؛ و بسیاری از طنزها تلفیقی از خنده و گریه را در مخاطب بر می‌انگیزانند. نمونهٔ یک طنزِ لطیف ولی تلخ را می‌توانیم در روایتی از سنایی بیابیم:

مَثَلت هست در سرای غرور
مَثَلِ یخ‌فروشِ نیشابور

در تموز آن یَخک نهاده به پیش
کس خریدار نی و او درویش

این همی گفت و زار،‌ می‌گریید
که بسی‌مان نماند و کس نخرید!

تضادِ تلخِ این طنز دربارهٔ فروشنده‌ای است که کالایی دارد که خریداری ندارد و در عین حال کالایش آب می‌شود و به کلی از بین می‌رود: دارایی‌اش نفروخته نیست می‌شود.

اما تمرکزِ مقالهٔ آقای کدکنی روی حافظ و قلمرو طنزِ او است و برای نشان دادنِ زبانِ طنزِ حافظ در ارائهٔ «تصویرِ هنریِ اجتماعِ نقیضَین» چند نمونه می‌آورد. مثلاً حافظ در جایی می‌گوید:

عیبم بپوش، زنهار! ای خرقهٔ می‌آلود
کان پاکِ‌ پاکدامان بهرِ زیارت آمد

خرقهٔ می‌آلودِ‌ حافظ نشان می‌دهد که او کجا بوده و ذاتاً افشاگر است، با این‌حال حافظ از او می‌خواهد که عیبش را بپوشاند.

کرده‌ام توبه، به دستِ صنمِ باده‌فروش
که دگر می نخورم بی رُخِ بزم‌آرایی

در این‌جا شاهدِ طنزی پیچیده و چندوجهی هستیم که در آن تناقض‌های گوناگون به یکدیگر گره خورده‌اند. اول این‌که «توبه» به معنای متشرعانهٔ آن قاعدتاً باید به دستِ فردی پرهیزگار انجام شود. اما صنمِ باده‌فروش به هیچ وجه شخصِ مناسبی برای توبه دادن به نظر نمی‌رسد: صنم به معنای بُت و بُت‌پرستی است، همین‌طور استعاره‌ای از زنی زیباست، و باده‌فروش هم کاری خلافِ شرع انجام می‌دهد. در مصراع دوم شاهدِ تناقضی دیگر هستیم، چون متوجه می‌شویم که توبه‌ای هم در کار نیست: حافظ نه تنها توبه نکرده، بلکه قرار است با شدتِ بیشتری گناه کند.

چنان که صومعه آلوده شد به خونِ دلم
گَرَم به باده بشویید،‌ حق به دستِ شماست

در این‌جا صحبت از آلوده شدن عبادت‌گاه با خون است که متشرعان نجسش می‌دانند. حافظ می‌گوید این نجس را با نجسی دیگر (باده) تطهیر کنید؛ اما این کاری تناقض‌آمیز است. او در عین حال می‌گوید چون چنین کنید، حق به دستِ شماست؛ یعنی باده حق است.

حافظ در دیوانِ خود (بدونِ‌ هیچ استثنایی) زبانِ طنزآلودِ خود را متوجهِ رفتارِ مذهبیِ ریاکارانِ زمان می‌کند. او دشمنِ ریا است و به صورتِ خاص ریا در دین. تقریباً هیچ نمونه‌ای از طنز حافظ نمی‌توان یافت که اشاره‌ای به این نوع ریاکاری نداشته باشد. ولی مگر ریا چیزی جز تناقض است؟ ریا از تناقض بینِ دل و رفتار و گفتار سر می‌زند. رفتار و گفتار مطابقِ شریعت است، ولی دل لبریز از فریب‌کاری و قدرت‌طلبی. و زبانِ طنز—که چیزی جز «تصویرِ هنریِ اجتماعِ نقیضَین» نیست—برای افشا کردنِ ریاکاری‌ها بسیار مناسب است. می‌توان گفت که تمرکز بی‌رحمانهٔ حافظ بر ریاکاری دینی، شعر او را به یکی از سیاسی‌ترین اشعار در تاریخِ ادبیاتِ‌ ایران تبدیل کرده است. او با در نظر گرفتن این واقعیتِ تاریخی که عمدهٔ حکومت‌های ایران از زبانِ مذهب و نیروی اعتقادِ‌ مردم به سودِ خویش بهره جسته‌اند، طنزِ خود را به سویِ‌ ریاکاریِ مذهبی نشانه می‌گیرد. این نکته در روزگار حافظ نیز محسوس بوده و طبیعی است که شاعری زمان‌آگاه همچون او مهم‌ترین اهرمِ قدرت، یعنی سوءاستفاده از دین را به خمیرمایهٔ آثار خویش بدل کرده باشد.

بودلر (ظاهراً) گفته است که «هر هنری از گناه سرچشمه می‌گیرد»، به این معنی که موفقیتِ یک اثر هنری رابطه‌ای با میزانِ تجاوزش به حریم‌های ممنوعهٔ یک جامعه دارد. عمق و استمرارِ طنز به عنوانِ گونه‌ایی از هنر نیز به میزانِ تجاوزِ آن به آن‌چه در یک جامعه مسلط و غالب است و تخطی‌ناپذیر تلقی می‌شود بستگی دارد. در طنزِ حافظ به حریمِ مقدس یا شبهِ‌ مقدسِ مفاهیمی مانندِ صومعه، خانقاه، محتسب، شحنه، زاهد، شیخ و … تعرض می‌شود؛ مفاهیمی که وابستگی‌شان به امرِ مسلط—به ویژه در عصرِ‌ او—واضح است.

در پایان چند نمونهٔ دیگر از اشعارِ طنزآمیز حافظ را به انتخابِ شفیعیِ کدکنی بخوانیم:

خدا را محتسب ما را به فریادِ دف و نی بخش
که سازِ شرع ازین افسانه بی‌قانون نخواهد شد!

***

من که شب‌ها رهِ تقوی زده‌ام با دف و چنگ
این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشم!

***

خرقهٔ زُهد و جامِ می گرچه نه درخورِ هم‌اند
این‌همه نقش می‌زنم از جهتِ رضای تو

***

در مقامی که صدارت به فقیران بخشند
چشم دارم که به جاه از همه افزون‌ باشی

***

محتسب شیخ شد و فسقِ خود از یاد ببرد
قصهٔ ماست که در هر سرِ بازار بماند

***

دوش از این غصه نخفتم که فقیهی می‌گفت:
حافظ ار مست بُوَد، جای شکایت باشد

***

به آبِ دیده بشوییم خرقه‌ها از می
که موسم وَرَع و روزگارِ پرهیز است

در آستینِ مرقع پیاله پنهان کن
که همچو چشم صُراحی زمانه خون‌ریز است

***

فقیهِ مدرسه دی مست بود و فتوی داد
که می حرام،‌ ولی به ز مالِ اوقاف است

***

صوفیان واستند از گروِ می، همه رَخت
دلقِ ما بود که در خانهٔ خمّار بماند

داشتم دلقی و صد عیبِ مرا می‌پوشید
خرقه رهنِ می و مطرب شد و زنّار بماند

***

نقدِ صوفی نه همین صافی بی‌غش باشد
ای بسا خرقه که مستوجبِ آتش باشد

***

من که شب‌ها رهِ تقوی زده‌ام با دف و چنگ
این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد

🔲

  1. آ) شفیعی‌کدکنی، م.، طنز حافظ. حافظ، ۱۳۸۴، ۱۹، ۴۲-۳۹. 

آمریکا و جهان

این یادداشت، گزیده و ترجمهٔ آزادی از مصاحبه‌ای است که چندی پیش با مایکل هادسون[۱]Michael Hudson اقتصاددانِ آمریکایی انجام شده است. او با زبانی صادقانه و ساده‌فهم برخی از مهم‌ترین مؤلفه‌های حاکم بر شیوهٔ امپراطوری آمریکا در قرن بیستم را شرح می‌دهد و آن را به برخی از روندهای مهمِ معاصر متصل می‌کند. متن کامل مصاحبه و همین‌طور فایلِ صوتی آن را می‌توانید در این‌جا ملاحظه کنید.[۲]http://www.informationclearinghouse.info/51909.htm

هدف ترامپ این است که با پایین نگاه داشتن نرخ بهره، بازار مسکن و سهام را رونق بخشد؛ با این تصور که این دو شاخص‌های راستینِ رونق اقتصادی هستند. اما این تصورِ نادرستی است، چرا که این‌ها صرفاً نمایندگانِ بخشِ مالی اقتصاد هستند که همچون آستری پیرامونِ قلبِ اقتصاد که «تولید و مصرف» است کشیده شده. علاوه بر این، ترامپ فکر می‌کند با پایین آوردن نرخِ بهره می‌تواند ارزش دلار را در مقابل یورو و سایر ارزهای مهم پایین نگاه دارد و در نتیجه صادرات آمریکا را رونق بخشد. این تصور—که البته همان فهمِ نولیبرالی و صندوق جهانی پول است—نادقیق است. هزینهٔ زندگی در آمریکا بسیار بالاست و بخشِ تولید نیز به مراتب کوچک شده است. در نتیجه گران‌تر شدن اجناس وارداتی به آمریکا نمی‌تواند منجر به رقابتی‌تر شدنِ صادراتِ آمریکایی در سطح جهان شود. کارخانه‌هایی که قرار باشد تولید خود را افزایش دهند وجود ندارند، زیرساخت‌های حمل‌و‌نقل، برق‌رسانی و سایر خدماتِ عمومی فرسوده هستند. با دستکاری ارزش پول نمی‌توان صادراتِ صنعتیِ آمریکا را به سرعت احیا کرد. اتفاقی که در عوض رخ می‌دهد این است که سرمایه‌گذاران پول‌هایشان را به طلا یا ارزهایی که در مقابل دلار بالا می‌روند—نظیر یورو، ینِ ژاپن یا فرانکِ سوئیس—تبدیل خواهند کرد. سیاستِ پایین نگاه داشتنِ نرخ بهره در آمریکا به جای این‌که تولیدِ صنعتی را افزایش دهد، باعث رونقِ خریدوفروشِ ارز و طلا می‌شود و اقتصادِ واقعیِ آمریکا را تهی‌تر و ضعیف‌تر می‌کند. ترامپ فکرمی‌کند با کاهشِ ارزشِ دلار، کالاهایِ صادراتی آمریکا در سطحِ جهان از چین و اروپا ارزان‌تر می‌شوند. اما این استدلال در صورتی درست می‌بود که در آمریکا کارخانه‌هایِ تولیدی زیادی وجود می‌داشت که با ظرفیتِ کم کار می‌کردند. اگر شما کارخانه‌ای نداشته باشید، کاهش ارزش دلار باعث نمی‌شود خودروهای ارزان‌تری تولید و صادر کنید. وقتی کارخانه‌ای ندارید که کامپیوتر تولید کند، نخواهید توانست کامپیوترهایی ارزان‌تر از چین تولید کنید. مهم‌تر از همه، برای افزایش ظرفیت تولید به زیرساخت‌های عمومی کارآمد و مسکن، آموزش و خدماتِ درمانی با هزینهٔ قابلِ قبول نیاز دارید. بدونِ این‌ها نمی‌توانید با چین یا حتی اروپا رقابت کنید.

موضوع این است که عملاً بخشِ مالی حاکم بر سیاست‌‌های اقتصادی آمریکاست. برای همین اقتصادِ آمریکا بیشتر در راستایِ جهان‌بینی و منافعِ وال‌استریت اداره می‌شود، تا خیرِ عمومی. اگر هم کسی پیدا شود که جور دیگری فکر کند، بخشِ مالی همهٔ سعی خودش را می‌کند که او را از سمت‌های اجرایی مهم دور نگاه‌ دارد. اما قواعدِ حاکم بر امورِ کلانِ مالی نگاهِ کوتاه‌مدت دارند و نمی‌خواهند خود را در چارچوب‌های بلندنگرانهٔ اقتصادی محصور کنند. دانشگاهِ شیکاگو ادارهٔ روابطِ عمومی وال‌استریت است. در مکتبِ شیکاگو «بازار» شما فقط وقتی «آزاد» است که سرمایه‌گذاران وال‌استریت و نخبگانِ مالی اقتصادِ کشور را اداره کنند. اما به محضِ این‌که دولت‌های منتخبِ مردم بخواهند اقتصاد را اداره کنند اسمش می‌شود «دخالت» در بازار آزاد. دعوای ترامپ با چین بر سر همین است. او به چین می‌گوید قدرت را به بانک‌ها بده تا بازارِ آزاد داشته باشی. از نظر ترامپ چین باید نیروی کارِ ماهر و نوظهورش را همچون نیروی کار آمریکایی ناامن و تهدیدشده نگاه دارد، سرمایه‌گذاری در نگهداری و گسترش حمل‌و‌نقلِ عمومی را متوقف کرده و یارانه‌ها را متوقف سازد و اجازه دهد شرکت‌های چینی ورشکست شوند تا سرمایه‌گذاران آمریکایی آن‌ها را بخرند. به عبارتِ دیگر، چین باید همان نوع بازارِ آزادی را داشته باشد که اقتصادِ آمریکا را ویران کرد. اما چین علاقه‌ای به این نوع بازار آزاد ندارد. چین اقتصادِ مبتنی بر بازار دارد، اما از نوعی که آمریکا در قرن نوزدهم و در دورانِ اوج‌گرفتنش به عنوانِ یک غول صنعتی داشت و یارانه‌های دولتی گسترده‌ای در خدمت رشد صنایع داخلی‌اش بودند.

سلطهٔ اقتصادی آمریکا بر جهان ریشه در سال‌های ۱۹۲۰ تا ۱۹۶۰ دارد، یعنی دورانی که آمریکا بزرگ‌ترین وام‌دهندهٔ جهان بود. اما از دههٔ ۱۹۶۰ به این سو، آمریکا به بزرگ‌ترین وام‌گیرندهٔ جهان تبدیل شده است و به شیوهٔ کاملاً متفاوتی سلطهٔ اقتصادیِ خود را اعمال کرده است. اما این یعنی چه؟

با پایانِ جنگِ جهانی اول، آمریکا به بزرگ‌ترین وام‌دهندهٔ جهان تبدیل شد. در طول جنگ، آمریکا پولِ زیادی به متحدانِ خود پرداخته بود (به صورتِ وام و یا کالاهای مختلف). بلافاصله بعد از پایان جنگ، آمریکا به انگلیس و فرانسه گفت که باید قرض‌های خود را پس دهند. این اتفاق جدیدی بود، چون در قرن‌های گذشته فاتحان جنگ، بدهی‌هایِ متحدان خود را می‌بخشیدند. این‌بار اما داستان فرق می‌کرد. آمریکا اصرار کرد که متحدانش هزینهٔ حمایت‌های اقتصادی و نظامی‌اش را پرداخت کنند‌؛ یعنی عملاً به آن‌ها گفت «این جنگِ آمریکا نبوده است، بلکه شما خدماتِ آمریکا را برای این جنگ خریده‌اید و حالا باید هزینه‌اش را پرداخت کنید.»

بریتانیا و فرانسه به واسطهٔ ویرانی‌های ناشی از جنگ وضعیتِ دشواری داشتند. آن‌ها از آلمان درخواست غرامت کردند و آلمان برای پرداختِ غرامت آن‌ها عملاً اقتصادِ خود را ورشکسته کرد. بریتانیا و فرانسه نیز غرامت‌های دریافتی را به آمریکا می‌فرستادند. این کشورها با کسری بودجه مواجه بودند و ارزش پول‌ِ آن‌ها کاهش می‌یافت. سرمایه‌گذارانِ آمریکایی فرصت را مناسب یافتند و بخشِ بزرگی از صنایعِ اروپایی را خریدند. در آن زمان طلا پشتوانهٔ پول‌های ملی و نشانهٔ قدرتِ اقتصادیِ یک دولت در پرداخت وام و اعتبار بود. اقتصاد آمریکا مولدتر بود و جنگ‌های جهانی آسیبِ چندانی به آن وارد نکرده بود. به این ترتیب بعد از جنگِ جهانی دوم و بین سال‌های ۱۹۴۵ و ۱۹۵۰، آمریکا بیش از ۷۵ درصد طلایِ پشتوانه‌ای[۳]monetary gold جهان را در اختیار داشت. آمریکا نه تنها صادر کنندهٔ عمدهٔ محصولاتِ کشاورزی بود و صادراتِ صنعتی‌اش نیز روبه‌رشد بود، بلکه واقعاً ثروتمند بود و پولِ کافی برای خریدنِ صنایعِ پیشرو در اروپا، آمریکای لاتین و کشورهای دیگر در اختیار داشت.

با شروع جنگِ‌ کره (۱۹۵۰) و به خاطر هزینه‌های جنگ، دولتِ آمریکا برای نخستین بار دچار کسری بودجه شد. این وضعیت با تصمیم آیزنهاور برای حمایت از دخالت‌های استعماری فرانسه در جنوبِ شرقی آسیا—هندوچین فرانسوی؛ ویتنام و لائوس—تشدید شد. کسری بودجهٔ آمریکا تا دههٔ ۱۹۶۰ که جنگِ ویتنام در اوجِ خود بود افزایش یافت و به واسطهٔ آن از قدرتِ پشتوانه‌ای دلار نیز کاسته شد. آمریکا برای تأمین هزینه‌هایش وادار به فروش طلا به کشورهایی نظیر آلمان و فرانسه بود. در همین دهه بود که کاملاً آشکار گردید که اگر اوضاع بر همین منوال ادامه یابد، کسری بودجهٔ ناشی از هزینه‌های جنگی، در کمتر از یک دهه ذخایر طلای آمریکا را خواهد بلعید. عاقبت در تابستان سال ۱۹۷۱ آمریکا قابلیت تبدیل دلار به طلا را به شکل یک طرفه فسخ کرد و دلار را ارزی بی‌پشتوانه کرد. فروش طلای آمریکایی متوقف شد و قیمت طلا افزایش یافت، اما هزینه‌های جنگی و کسری بودجهٔ هنگفتِ دولتِ آمریکا هنوز برقرار بود. در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ بخشِ خصوصی هنوز در توازن مالی بود و همهٔ کسری بودجهٔ دولتِ آمریکا به خاطرِ هزینه‌های نظامی‌اش بود. واضح بود که آمریکا دیگر نمی‌تواند سلطهٔ اقتصادی خود بر جهان را از طریق ذخایرِ طلای خود—که زیاد اما در نهایت محدود بودند—ادامه دهد. راه‌کار دیگری لازم بود.

حالا دیگر کشورهای جهان نمی‌توانستند به میزان دلخواه طلا بخرند و ذخایر مالی خود را به طلا تبدیل کنند. چه جایگزینی برای آن‌ها وجود داشت؟ تنها جایگزینِ عملی خریدنِ اوراقِ قرضهٔ دولتی صادر شده توسط دولتِ آمریکا[۴]U.S. Government Bonds بود. خرید این اوراق به معنای وام دادن به دولتِ آمریکا بود (و هست). بانک‌های مرکزی کشورهای مختلف جهان با خرید این اوراق به آمریکا وام می‌دادند و دولت‌ِ آمریکا از این طریق کسری بودجهٔ خود را تأمین می‌کرد. نتیجه ایجاد نوعی چرخهٔ دلاری بود. از یک‌سو دولتِ آمریکا مقدارِ زیادی هزینهٔ نظامی می‌کرد و از سوی دیگر این هزینه‌ها توسطِ بانک‌های مرکزی کشورهای دیگر بازیافت می‌شد و به صورت وام به آمریکا باز می‌گشتند. در سال ۱۹۷۴ کشورهای عضوِ سازمانِ اُپک بهایِ نفت را چهار برابر بالا بردند. آمریکا به عربستان سعودی این اجازه را داد که نفت را به هر بهایی که مایل است بفروشد، به شرطِ آن که اولاً نفتِ خود را در مقابلِ «دلار» بفروشد و ثانیاً بعد از کسر هزینه‌های داخلی، مازاد دلارهایش را در درجهٔ اول از طریق خرید اوراقِ قرضهٔ آمریکایی و یا با خرید سهام یا سایر اوراقِ بهادار به آمریکا بازپس دهد. عربستان نباید با پس‌اندازِ ارزیِ خود طلا یا ارزهای دیگر خریداری می‌کرد. آمریکا به عربستان هشدار داد که چنان‌چه دلارهای نفتیِ اضافی‌اش را به اقتصاد آمریکا تزریق نکند این عمل را به مثابهِ «اقدامِ خصمانه علیهِ آمریکا» تلقی خواهد کرد.

دولتِ آمریکا مابقی طلاهایش را حفظ کرد ولی از سایر کشورهای جهان خواست که پس‌اندازهایشان را به آمریکا وام دهند. به این ترتیب دولت‌های جهان عمدهٔ پس‌اندازهای دلاری‌شان را از طریق خرید اوراقِ بهادارِ آمریکایی مجدداً به اقتصادِ آمریکا تزریق می‌کردند. این باعث شد که علی‌رغم کسری بودجهٔ عظیم دولت آمریکا ارزش دلار کاهش نیابد. بسیاری از کشورهای جهان از ترس قدرتِ سیاسی و نظامی آمریکا از این قاعده پیروی می‌کردند. اما اگر کشورهای ثروتمند و قدرتمندی نظیرِ آلمان، فرانسه یا ژاپن بعد از مدتی تصمیم می‌گرفتند چنین نکنند چه اتفاقی می‌افتاد؟ منفعتِ این کشورها در این بود که پس‌اندازهایشان را به دلار تبدیل کنند و از سوی دیگر هر چه بیشتر به آمریکا وام می‌دادند، بیشتر به امپراطوریِ مالی و بدهی‌محورِ آمریکا وابسته می‌شدند. اگر این کشورها مازادِ درآمدِ دلاری ناشی از صادرات‌شان را صرفِ خریدِ اوراقِ قرضهٔ آمریکایی نمی‌کردند، ارزشِ پول‌ِ ملی‌شان در مقابلِ دلار بالا می‌رفت و به صادرات‌شان لطمه وارد می‌شد. علاوه بر این، با پایین رفتن نسبی ارزش دلار ارزشِ پس‌اندازهایشان (ذخایر دلاری‌شان که به صورتِ وام به آمریکا داده بودند و در ازای آن اوراق قرضه دریافت کرده بودند) کاهش می‌یافت. بنابراین این کشورها به خریدنِ اوراقِ قرضهٔ آمریکایی (یا سهام و امثالهم) ادامه می‌دادند تا نه تنها ارزشِ دلار را در مقابلِ پولِ ملی‌شان بالا نگاه دارند (که به نفعِ صادرات‌شان بود)، بلکه ارزشِ پس‌اندازهای خود (که به صورت اوراقِ قرضهٔ دلاری بود) را نیز حفظ کنند.

این شرایط وضعیتِ منحصر به فردی برای آمریکا ایجاد کرد. دولتِ آمریکا عملاً می‌توانست هر چه می‌خواهد خرج کند و همهٔ کسریِ بودجهٔ خود را از طریق وام گرفتن از دولت‌های دیگر جبران کند و خیالش هم راحت باشد که دولت‌های دیگر جرأت فروشِ هماهنگ اوراقِ قرضهٔ خود را نخواهند داشت، چرا که اگر چنین کنند ارزش دلار افت خواهد کرد و به این می‌ماند که آن‌ها پس‌اندازِ خود را آتش زده باشند. با دسترسی به بودجهٔ عملاً نامحدود، آمریکا توانست نیروهای نظامی خود را گسترش دهد و پایگاه‌هایش را در سراسرِ جهان بگستراند. کسری بودجهٔ آمریکا—عمدتاً دلارهایی که صرفِ حضورِ نظامی‌اش می‌کرد—با خریداری اوراقِ قرضه توسط کشورهای دیگر تأمین می‌شد.

اما آیا آمریکا می‌تواند به صورت نامحدود به کشورهای دیگر اوراق قرضه بفروشد و کسری بودجه‌اش را تأمین کند؟ ابتدا به اصطلاح IOU توجه کنید. این اصطلاح IOU مخفف I Owe You است، به معنیِ «من به شما بدهکار هستم.» برای درکِ IOU تصور کنید کسی کالایی به ارزش ۱۰۰۰ تومان را به صورتِ نسیه از شما بخرد و در عوض روی تکه‌ای کاغذ بنویسد که «من ۱۰۰۰ تومان به شما بدهکار هستم». IOU پول نیست، بلکه وعدهٔ پرداختِ پول در آینده است. دولتِ آمریکا کسری بودجه‌اش را از طریقِ صادر کردنِ مقدارِ زیادی IOU تأمین می‌کند؛ به این معنا که کالاها و خدماتِ زیادی را خریداری می‌کند و به جای پرداختِ نقد کاغذهای IOU به فروشندگان می‌دهد. نکتهٔ کلیدی این است که دولت آمریکا قرار نیست این IOUها را پرداخت کند و هر چقدر دلش می‌خواهد IOU به این و آن می‌دهد. چطور چنین چیزی ممکن است؟

در حسابداری شرکتی اصطلاح وجود دارد به نام «حساب‌های دریافتنی»[۵]receivables. این‌ها طلب‌هایی هستند که شرکت از دیگران دارد و قرار است در آینده دریافت شوند. به عبارتی، حساب‌های دریافتنی همان IOUهایی هستند که شرکت به ازای کالاها یا خدماتی که به نسیه فروخته از خریداران گرفته و امیدوار است در آینده آن‌ها را نقد کند. حساب‌های دریافتنی هم در ترازنامه لحاظ می‌شوند، یعنی نوعی دارایی محسوب می‌شوند. اگر IOU‌هایی که یک شرکت از دیگران دریافت کرده بی‌ارزش شوند، دارایی‌های آن شرکت کاهش خواهد یافت. برای همین، شرکت‌ها ممکن است تصمیم بگیرند که فشار بیش از حدی روی مشتریان بزرگ ولی بدحسابِ خود وارد نکنند، چون از این می‌ترسند که مبادا آن مشتری ورشکست شود و همهٔ بدهی‌هایش پوچ گردند و آن‌ها هرگز نتوانند طلب‌هایشان را بگیرند. وقتی می‌گوییم از دههٔ ۱۹۶۰ به بعد آمریکا به بزرگ‌ترین وام‌گیرندهٔ جهان تبدیل شد و از این موقعیت خود برای ایجاد امپراطوری اقتصادیِ خود در جهان استفاده کرد منظورمان دقیقاً همین است. دولت‌های ثروتمند جهان نمی‌خواهند فشار زیادی به‌ آمریکا وارد کنند، چون صرف‌نظر از خطراتِ سیاسی و نظامی مقابله با آمریکا، نمی‌خواهند با ضعیف کردنِ دلار بخش بزرگی از دارایی‌هایِ «دریافتنی‌شان»—همان IOUهایی که آمریکا به آن‌ها داده—را از بین ببرند. آمریکا از طریقِ بدهی‌هایش حکم‌رانی می‌کند. موضعِ آمریکا چنین است: من بدهی‌هایم را پرداخت نمی‌کنم؛ اما شما هم نمی‌توانید شاهد از بین رفتنِ دلار باشید، چون همهٔ پس‌اندازهایتان به دلار یا IOU‌هایِ دلاری است! وقتی یکی از مقاماتِ ارشد خزانه‌داری آمریکا می‌گوید «دلارهای ما و مشکلاتِ شما» اشاره‌اش به همین واقعیت است. صد البته که حکم‌رانیِ بدهی‌محورِ آمریکا متکی به نیروی نظامی جهان‌گستر آن نیز هست. آمریکا به لطف امکانِ خرج کردنِ عملاً نامحدود در عرصهٔ نظامی (با سرمایه‌گذاری دولت‌های دیگر جهان) به کشورهای دیگر می‌گوید «به ما دلار بدهید، وگرنه شما را بمباران می‌کنیم!» روی‌کرد آمریکا در قبال کشورهایی که به ازای صادراتشان دلار دریافت نمی‌کنند، یا دلارهای دریافتی‌شان را مجدداً به اقتصادِ آمریکا تزریق نمی‌کنند کاملاً خصمانه و تهاجمی است و چنین رفتاری را اقدامِ جنگی علیهِ خود تلقی می‌کند. این وضعیت آمریکا را طی چهار دههٔ اخیر به یک کشور «استثنایی» تبدیل ساخته است. پشتوانهٔ دلار متشکل از پس‌اندازهای دولت‌های دیگر است که در اختیار دولتِ آمریکا قرار داده‌اند. پس‌اندازهای کشورهای دیگر به دلار یا اوراق قرضهٔ آمریکایی تبدیل می‌شود و آمریکایی‌ها هم حتی اگر قادر به بازپرداختِ وام‌هایی که دریافت می‌کنند باشند هرگز این‌کار را نخواهند کرد.

این وضعیت ظاهراً ایده‌آلی برای آمریکا به نظر می‌رسد. اما چگونه است که ترامپ از آن راضی نیست و کشورهای دیگر را به پیروی (و نه تخلف!) از آن متهم می‌کند؟ ترامپ چین را متهم می‌کند که از طریقِ خریدِ اوراقِ قرضهٔ آمریکایی و تزریقِ دلارهایش به اقتصادِ آمریکا در حال دستکاریِ واحدِ پولیِ ملی‌اش است و به همین دلیل مزیتِ صادراتی‌اش را نسبت به کالاهای آمریکایی حفظ می‌کند. منظور او چیست؟ چین از طریق صادراتش به آمریکا دلارهای زیادی دریافت می‌کند، اما با این دلارها چه کاری می‌تواند انجام دهد؟ این کشور ابتدا سعی کرد همان کاری را با آمریکا انجام دهد که آمریکا بعد از پایان جنگ‌های جهانی با اروپا و آمریکای لاتین انجام داد: یعنی خریدن شرکت‌های آمریکایی. اما آمریکا به بهانه‌های نه چندان محکمی جلوی چین را گرفت. دولتِ آمریکا معتقد است خریداری شدن شرکت‌های آمریکایی توسط چین امنیت این کشور را به خطر می‌اندازد. اما این به معنای استاندارد دوگانه‌ است: اگر چین شرکت‌های آمریکایی را نقداً خریداری کند امنیتِ ملیِ آمریکا به خطر می‌افتد، اما این حقِ مسلم آمریکاست که به صورت نسیه (از طریق صادر کردن IOU) شرکت‌های زیادی را در سراسرِ جهان خریداری کند. با توجه به ممنوع شدنِ خرید شرکت‌های آمریکایی توسط چین فقط یک گزینه پیشِ روی چین باقی می‌ماند: خریدنِ اوراقِ قرضهٔ آمریکایی و بازگرداندنِ دلارهایی که از طریق صادرات به آمریکا کسب کرده است به اقتصاد آمریکا. چین می‌داند که دولتِ آمریکا نمی‌تواند (یا نمی‌خواهد) این قرض‌ها را پس دهد. مضاف بر این، ترامپ می‌گوید این‌که چینی‌ها بیایند و اوراقِ قرضهٔ آمریکایی خریداری کنند بد است، چون باعث می‌شود که ارزش پول چینی در مقابل دلار پایین بماند و این به سود صادرات چین است. ترامپ چین را از همان کاری منع می‌کند که چهار دهه است آمریکا کشورهای دیگر را وادار به انجام دادن آن کرده است. ترامپ می‌گوید این‌که کشورهای دیگر ارزشِ پولِ ملی‌شان را از طریق خریدنِ دلار پایین نگاه دارند بد است. او به چین—و سایر کشورهای جهان—می‌گوید که دارای‌هایی دلاری‌شان را بفروشند و پس‌اندازهایشان را به دلار تبدیل نکنند.

این‌گونه است که چین به خریدنِ طلا روی آورده است. روسیه نیز در حالِ خریدنِ طلا است. در واقعِ بخشِ بزرگی از دولت‌های جهان در حالِ بازگشت به «معیارِ طلا»[۶]gold standard هستند که مستقل از دلار یا ارزهای دیگر است. کشورهای جهان می‌دانند که معیارِ طلا بهتر و مطمئن‌تر عمل می‌کند: مقدارِ محدودی طلا در بانک‌های مرکزی کشورهای مختلف جهان وجود دارد. این یعنی هر کشوری که درگیر جنگ شود، مجبور خواهد شد کسریِ بودجه‌اش را از طریق فروختنِ ذخایرِ طلای خود جبران کند. بنابراین بازگشت به معیار طلا به این معنی خواهد بود که هیچ کشوری—حتی آمریکا—نخواهد توانست وارد جنگ شود و کسری بودجه‌اش را بر دیگر کشورها تحمیل کند. طنزِ ماجرا در این است که ترامپ در حال از بین بردنِ امتیازِ استثنایی آمریکا، یعنی امپراطوریِ دلار، است. امپراطوری دلار یعنی آمریکا نسیه خرج کند و کشورهای دیگر با میل یا به جبر، درآمدهایشان را به آمریکا تقدیم کنند و به ازای آن‌ها IOUهایی که هرگز پرداخت نخواهند شد بگیرند. اما ترامپ پایان این دوران را اعلام می‌کند و به همه می‌گوید: اقتصادهایتان را دلارزُدایی[۷]de-dollarize کنید.

به این ترتیب، اقتصادهای جهان در حال خروج از قیدِ امپراطوریِ آمریکایی دلار هستند. ترامپ می‌گوید ما در صنعتِ انفورماتیکِ خود چینی استخدام نمی‌کنیم و به آن‌ها اجازه نمی‌دهیم در دانشگاه‌های آمریکایی رشته‌هایی را که ممکن است آن‌ها را به رقبایِ ما تبدیل کند مطالعه کنند. اقتصادهای چین و آمریکا در حال مستقل شدن از یکدیگر هستند. ترامپ عملاً می‌گوید که اگر آمریکا نتواند در معاملهٔ تجاری با کشوری پیروز باشد، توافق‌نامه‌ای هم در کار نخواهد بود. این موضع نه تنها چین و روسیه، بلکه حتی اروپا را نیز از مدارِ آمریکا به بیرون می‌راند. نتیجه منزوی شدنِ آمریکا خواهد بود، آن هم با ظرفیتِ تولیدی که به مراتب از گذشته کمتر است؛ چرا که آمریکا بخش بزرگی از کارخانه‌های بزرگ خود را تعطیل کرده است و زیرساخت‌هایش در وضعیتِ مطلوبی قرار ندارند.

مناطقِ میانی آمریکا جمعیت از دست می‌دهند و بسیاری از ساکنان این مناطق به سواحل شرقی و غربی مهاجرت می‌کنند. سیاست‌های ترامپ صنعت‌زُداییِ آمریکا را تسریع کرده است، بدونِ این‌که جایگزینی برای صنایعی که از میان می‌روند تدارک دیده شود. ترامپ ظاهراً نمی‌خواهد کشورهای دیگر در صنایع آمریکا سرمایه‌گذاری کنند. شرکت‌های خودروسازی آلمانی می‌بینند که دولتِ آمریکا برای فولادِ وارداتی به آمریکا تعرفه تعیین می‌کند، اما آن‌ها برای تولید خودروهایشان در داخلِ خاک آمریکا به همین فولادها احتیاج دارند. آن‌ها کارخانه‌های خودروسازی‌شان را در آمریکا ساختند، چون می‌خواستند از سد تعرفه‌هایی که دولتِ آمریکا برای خودروهای آلمانی وضع کرده بود عبور کنند. اما حالا ترامپ وارداتِ قطعاتی که آن‌ها برای ساخت خودرو در آمریکا به آن‌ها احتیاج دارند را نیز دشوارتر ساخته است. به این ترتیب شاید خودروسازانِ اروپایی با جنرال موتورز و کرایسلر معامله کنند: اروپایی‌ها کارخانه‌هایشان را از مالکین آمریکایی پس بگیرند و کارخانه‌های خود در آمریکا را به آن‌ها بدهند. آمریکا در حال منزوی شدن است، آن هم انزوایی ملی‌گرایانه، با اقتصادی که هزینهٔ زندگی در آن بسیار بالاست و کسری بودجهٔ عظیمی که ناشی از حضور نظامی گستردهٔ این کشور در سراسر جهان است.

امپراطوری پولی نوعی سوپرامپریالیسم است و با امپراطوری‌های گذشته فرق می‌کند. امپریالیسمِ کهنه مبتنی بر استعمارگری بود. شما کشوری را اشغال می‌کردید و عده‌ای دست‌نشانده را بر کرسی قدرت می‌نشاندید، اما هر کشوری پول خودش را داشت. در سوپرامپریالیسمِ آمریکایی، نیازی به استعمار کردن کشورها نیست. فقط کافی است آن کشور را متقاعد (یا وادار) کنید پس‌اندازها و عایدی‌های ناشی از صادراتش را به صورتِ وام مجدداً به دولتِ آمریکا بدهد. این کار به دولتِ آمریکا اجازه می‌دهد نرخِ بهره را پایین نگاه دارد و این امکان را برای سرمایه‌گذاران آمریکایی فراهم آورد که از بانک‌های آمریکایی وام‌های کم‌بهره (مثلاً ۱‍ تا ۳ درصد) دریافت کنند و با این وام‌ها صنایعِ خارجی را با ۱۰ یا ۱۵ درصد (یا بیشتر) سوددهی خریداری کنند. از یک‌سو کشورهای جهان اوراقِ قرضهٔ آمریکایی را با بهرهٔ پایین می‌خرند و از سوی دیگر سرمایه‌گذارانِ آمریکایی با همان دلارها می‌آیند و کارخانه‌ها و زیرساخت‌های سودآورشان را خریداری می‌کنند و سود کلانی می‌برند.

سوپرامپرالیسم یعنی گرفتن چیزی در مقابلِ پرداخت هیچ. این استراتژیِ گرفتنِ پس‌اندازهایِ کشورهای دیگر بدونِ داشتنِ نقشِ تولیدی و صرفاً از طریق ایجاد یک نظامِ رانتیِ بهره‌ورانه است. قدرتِ امپراطور کشورهای دیگر را وادار به پرداخت باج و خراج می‌کند. البته آمریکا مثلِ امپراطوری روم به صورت علنی به کشورهای دیگر نمی‌گوید «باید به من باج و خراج بدهید.» دیپلمات‌های آمریکایی صرفاً به کشورهای دیگر می‌گویند که شما باید پس‌اندازهایتان را به دلار نگاه دارید یا حتی بهتر، با آن‌ها اوراق قرضهٔ دولتِ آمریکا (IOU‌) را بخرید. این در عمل نظامِ مالی جهانی را به نظامی مبتنی بر پرداختِ باج و خراج به امپراطوری آمریکا تبدیل می‌کند. از طریق همین باج و خراج‌هاست که آمریکا هزینهٔ هنگفت نظامی‌اش را پرداخت می‌کند که نه تنها شامل حدود ۸۰۰ پایگاه نظامی در سراسر جهان است، بلکه هزینهٔ اجیر کردن گروه‌های شورشی و انقلاب‌های مخملی را نیز در بر می‌گیرد.

اما این نظامِ امپراطوری در حال ضعیف شدن است و ترامپ کاتالیزوری است که فرایند آن را تسریع می‌کند. چین و روسیه در حال کاستنِ موجودی‌های دلاری خود هستند. آن‌ها نمی‌خواهند اوراقِ قرضهٔ آمریکایی داشته باشند، چرا که اگر آمریکا با آن‌ها وارد جنگ شود همان کاری را خواهد کرد که با ایران بعد از پیروزی انقلاب ۵۷ کرد: همهٔ پول‌هایشان را مصادره می‌کند و سرمایه‌گذاری‌هایی که چین در بانک‌های آمریکایی کرده است را بازپرداخت نخواهد کرد. بنابراین چین و روسیه دلارهای خود را می‌فروشند و طلا می‌خرند و با نهایتِ سرعتِ ممکن از وابستگی‌شان به صادراتِ آمریکایی می‌کاهند. جهان در حال شکاف خوردن است. از نظر آن‌ها آمریکا یک اقتصادِ رو به موت است.

چین به کمکِ «طرح کمربند و جادهٔ»[۸]Belt and Road Initiative خود در حال کاهش ذخایر دلاری خود است. چین موادِ اولیهٔ زیادی وارد می‌کند، اما مثلِ سابق این‌کار را صرفاً بر پایهٔ دلار انجام نمی‌دهد. فرضاً چین برای خرید سنگِ آهن از استرالیا، ابتدا دلارهایش را به دلار استرالیا تبدیل می‌کند و سپس پولِ فروشندهٔ‌ استرالیایی را با دلارِ استرالیا پرداخت می‌کند. چین همین کار را با هر کشوری که هنوز به دلار وفادار است انجام می‌دهد و عملاً ذخایر دلاری خود را به آن کشور منتقل می‌کند.

شاید تعجب کنید که چرا کشورهای بیشتری و زودتر از این چنین سیاستی را پیشه نکردند. این به خاطر حساسیتِ ویژهٔ آمریکا روی این موضوع است و فشارهای سیاسی—و بعضاً اقتصادی و نظامی—زیادی که بر متخلفان وارد می‌کند. اگر کشوری به تنهایی تصمیم بگیرد به دلار پشت کند، با خطر تحریم و براندازی مواجه می‌شود. فقط دولت‌های نیرومند می‌توانند در مقابل فشارها، دخالت‌ها و ترفندهای آمریکا بایستند، در برابرِ توصیه‌های کارشناسان و مشاورانِ آمریکایی که هدفِ نهایی‌شان خدمت‌ به سوپرامپراطوری مالی آمریکاست مقاومت کنند، و توسطِ نظراتِ اقتصادیِ بنجلِ طرفدارانِ مکتبِ شیکاگو شستشوی مغزی نشوند.

اما آمریکا بدونِ امپراطوریِ دلار چگونه کشوری خواهد شد؟ اگر سیاست‌گذاری در این کشور کماکان در اختیارِ وال‌استریت باقی بماند، اقتصادِ آمریکا به تدریج شبیهِ آرژانتین خواهد شد. اقلیتی معدود در بالا، عمدهٔ جمعیتِ قادر به کار در پایین آن‌هم بدونِ حق تشکیل اتحادیه‌های کاری و کارگری. به عبارتی اقتصادی که بخش‌های مالی و نظامی آن به صورت کامل مسلط ‌شده‌اند.

🔲

  1. Michael Hudson 

  2. http://www.informationclearinghouse.info/51909.htm 

  3. monetary gold 

  4. U.S. Government Bonds 

  5. receivables 

  6. gold standard 

  7. de-dollarize 

  8. Belt and Road Initiative 

آمریکا و چین

الگوی حاکم بر جهان طی دستِ کم دو قرن اخیر چنین بوده است: کشورهای غربی (و ژاپن) به عنوان کانون‌های صنعتی جهان وارد کنندهٔ مواد اولیهٔ ارزان از کشورهای مختلف دنیا بوده‌اند و در مقابل کالا و اجناس گران‌قیمت را به اقصا نقاط جهان صادر می‌کرده‌اند و از قبل این تبادل سود زیادی به دست می‌آورده‌اند. اما این الگو به سرعت در حال تغییر کردن است.

اگر به تبادلاتِ تجاری چین با سایر کشورهای دنیا نگاه کنیم متوجه می‌شویم که این کشور به یک وارد کنندهٔ عمدهٔ مواد خام و صادر کنندهٔ عمدهٔ کالاهای ارزشمند صنعتی تبدیل شده و جریان عظیمی از سرمایه به سوی این کشور جاری است. این نکته را می‌توان از یک‌سو در حجمِ عظیمِ وارداتِ انواعِ حامل‌های انرژی و مواد خام شامل انواع سنگ معدن و الوار به چین و از سوی دیگر در رشد روزافزون صادرات کالاهای پیشرفتهٔ فنی به تقریباً سراسرِ جهان مشاهده کرد. اما موضوع فقط به تغییراتِ ماهوی در صادرات و واردات محدود نمی‌شود و تحول اصلی در داخل روی داده است. می‌دانیم که شهرنشینی و ظرفیت تولید صنعتی در چین افزایش چشم‌گیری یافته، اما برای این‌که بتوانیم مقیاس عمومی تغییراتِ داخلی چین را حدس بزنیم، احتمالاً هیچ آماری به اندازهٔ مصرف سیمان در این کشور گویا نیست. چین بینِ سال‌های ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۳—یعنی ظرف فقط سه سال—بیش از کل مصرف آمریکا در سراسر قرن بیستم سیمان مصرف کرده است[۱]Swanson, A., 2015. How China used more cement in 3 years than the U.S. did in the entire 20th Century. Washington Post.. این در حالی است که دهه‌های نخستین قرن بیستم دورانِ گسترشِ پرسرعت زیرساخت‌های ارتباطی و صنعتی در آمریکا بودند که طی آن‌ها تعداد بی‌شماری جاده، پل، ساختمان و آسمان‌خراش در این کشور ساخته شد. آمار مصرف سیمان در چین نشان دهندهٔ ساخت‌و‌ساز شهری و گسترش صنعتی در ابعاد باورنکردنی است—حتی اگر عواملی نظیر اختلاف جمعیتِ بین دو کشور و برخی ساخت‌وسازهای با کارآیی کمتر در چین را لحاظ گنیم.

علاوه بر این، چین به سرعت در حال گسترش شبکه‌های ارتباطی خود با سایر نقاط جهان و به ويژه منطقهٔ اوراسیا (آسیا و اروپا) و بخش‌هایی از آفریقا است که به ويژه در «طرح کمربند و جاده»[۲]Belt and Road Initiative که—گاه به آن «راه ابریشم جدید» نیز می‌گویند—تبلور یافته است. مطابق وعده‌های دولت چین این طرح شامل سرمایه‌گذاری حدوداً یک تریلیون دلاری (و در نهایت ۸ تریلیون دلاری) در زیرساخت‌های ده‌ها کشور است.[۳]Bruce-Lockhart, A., 2017. China’s $900 billion New Silk Road. What you need to know. World Economic Forum. گسترش نفوذ اقتصادی و سیاسی چین را باید در کنار بازآرایی‌های در حال ظهور در روابط کشورهای منطقهٔ اوراسیا در نظر گرفت که نزدیکی روزافزون به روسیه فقط یکی از موارد آن است و حتی شامل برخی کشورهای اروپایی نیز می‌شود. طبیعی است که آمریکا از چنین تحولاتی راضی نیست، اما در عمل روزبه‌روز از نقشِ خود به عنوان محور اقتصادی-سیاسی-نظامیِ جهان صنعتی فاصله می‌گیرد و به مزاحمی شبیه می‌شود که هدفش ممانعت از شکل‌گیری الگوهای جدید در روابط بین‌المللی است. دمیتری اورلُف در یادداشتی که دربارهٔ جادهٔ ابریشمِ نوین نوشته، نقشِ آمریکا در جهان امروز را نوعی نقشِ انگلی در نظر گرفته و به خصوص رابطهٔ کنونی آمریکا و چین را این‌طور توصیف می‌کند[۴]Orlov, D., 2019. The Silk Road and Lice. URL http://cluborlov.blogspot.com:

خیلی‌ها معتقدند آمریکا نقش مهمی در اقتصاد جهانی بازی می‌کند و صادرات مهمی دارد. اگر به تجارت بین آمریکا و چین نگاه کنیم، عمدهٔ سود ناشی از صادرات محصولاتی نظیر کامپیوتر، قطعات الکترونیک، کفش و پوشاک، اسباب منزل، محصولات پلاستیکی و فلزی، تجهیزات اپتیکی و عکاسی، و قطعات خودرو نصیبِ چین می‌شود. در عین حال، صادراتِ سودآور آمریکا به چین عبارتند از سویا، گندم، خوراک دام، گوشت، سنگ معدن، قراضهٔ فلزات، پوست، خمیر کاغذ، سیگار، طلا، زغال سنگ، سوخت، برنج، تنباکو، کود شیمیایی و شیشه. از این لحاظ، آمریکا در مقابل چین بیشتر شبیهِ یکی از مستعمره‌های اروپایی در قرن نوزدهم به نظر می‌رسد. کسری تجاری آمریکا با چین دائمی و بسیار بزرگ است و همان‌طور که مستعمره‌ها وادار به قرض گرفتنِ اختلافِ ناشی از کسری تجاری‌شان با استعمارکنندگانِ اروپایی‌ می‌شدند، آمریکا نیز همین کار را می‌کند؛ یعنی کسری تجاری خود با چین را قرض می‌کند. آن چه به آمریکا اجازه می‌دهد نقش انگلی خود در جهان را ادامه دهد این است که این کشور قادر بوده بسته به نیاز پول چاپ کند و کشورهای دیگر را وادار کند با بهرهٔ اندک در آن سرمایه‌گذاری کنند. علت این که آمریکا می‌تواند چنین کند این است که تا امروز توسط قوای نظامی‌اش بر شاه‌‌آب‌راه‌های تجاری جهان مسلط بوده و هر کشوری که نخواسته در این بازی مشارکت جوید را به روش‌های مختلف مالی، سیاسی یا نظامی تنبیه کرده است.

«تولید ناخالص داخلی» چین با فاصلهٔ قابل توجهی کمتر از آمریکا است، اما اقتصاد این کشور از لحاظ «تولید ناخالص داخلی» (برابری قدرت خرید) حدود ۳۰٪ از اقتصاد آمریکا بزرگ‌تر است.[۵]Wikipedia, 2019. List of countries by GDP (PPP). accessed: 2019-07-06 این شاخص‌ها مبهم و نادقیق هستند، اما نشان می‌دهند که قدرت اقتصادی چین به صورت قابل توجهی با اقتصاد آمریکا قابل مقایسه است. فرض کنیم همان‌طور که ترامپ ظاهراً می‌پندارد عدم توازنی که در تجارت بین دو کشور وجود دارد—و در آن جای قدرتمند و ضعیف برعکس شده—صرفاً نتیجهٔ مجموعه‌ای از تصمیم‌های نامناسب ولی برگشت‌پذیر باشد. در این صورت آمریکا با اتخاذ چند تصمیم مناسب خواهد توانست با همین توانایی اقتصادی-سیاسی-نظامیِ کنونی‌اش چین را محدود یا مهار کند. اما اگر این عدم توازن نتیجهٔ تغییراتی بنیادی‌تر و بخشی از روندی بزرگ‌تر باشد چطور؟ در این صورت چنین رابطهٔ نامتوازنی نمی‌تواند مدت زیادی به این شکل ادامه یابد و دیر یا زود قدرت برتر به جایی منتقل خواهد شد که علاوه بر داشتن فن‌آوری‌های کلیدی قادر به تولید بیشترین ارزش افزوده نیز هست.

🔲

  1. Swanson, A., 2015. How China used more cement in 3 years than the U.S. did in the entire 20th Century. Washington Post. 

  2. Belt and Road Initiative 

  3. Bruce-Lockhart, A., 2017. China’s $900 billion New Silk Road. What you need to know. World Economic Forum. 

  4. Orlov, D., 2019. The Silk Road and Lice. URL http://cluborlov.blogspot.com 

  5. Wikipedia, 2019. List of countries by GDP (PPP). accessed: 2019-07-06 

شبیه‌سازی بحران در آیین‌ها و واکسینه‌شدن جامعه

در دو یادداشتِ قبلی [۱ و ۲] دربارهٔ نظرات رنه ژیرار نوشتم و گفتم که توانایی بی‌نظیر انسان در تقلید او را از سایر حیوانات متمایز ساخته است. غریزه می‌تواند گرایشاتِ ستیزه‌جویانهٔ حیوانات را مهار کند، اما قادر به مهار کردنِ ستیزه‌های ناشی از رفتارهای بازنمودی در انسان‌ها نیست و راه‌کارهای دیگری مورد نیاز است. به واسطهٔ همین راه‌کارهاست که انسانیت و فرهنگ طلوع می‌کند. البته باید توجه کرد که این اتفاق یک فرایند مهندسی‌شده نیست، بلکه به صورت خودبه‌خودی و ناآگاهانه در همهٔ جوامعِ ابتدایی رخ داده است. یکی از این راه‌کارها که در سراسر جوامع نیز به چشم می‌خورد «ممنوعیت»[۱]prohibitions است. از نظر ژیرار ممنوعیت‌ها در ارتباط با ستیزه‌های بازنمودی شکل می‌گیرند و هدف‌شان پرهیز از بروزِ بحرانِ بازنمودی[۲]mimetic crisis است تا خشونت و آشوبِ افسارگسیخته بنیادِ جامعه را از هم نپاشد. اما ممنوعیت تنها ابزار انسان‌ها برای محدود کردنِ خشونت‌های ناشی از رقابت‌های بازنمودی نیست. مناسک و «آیین‌ها»[۳]rituals یکی دیگر از روش‌های کلیدیِ جوامع برای دور نگاه داشتنِ بحران‌هایِ بازنمودی هستند. ممنوعیت و آیین در کنار یکدیگر ستونِ فقراتِ دین[۴]religion را تشکیل می‌دهند.

شیوهٔ عملکردِ آیین عکسِ ممنوعیت‌ است. ممنوعیت برخی از تُندترین رفتارهای بازنمودی را منع می‌کند تا به این وسیله مانع از بروز و گسترش خشونت‌های بازنمودی گردد. بر عکس، آیین‌ سعی می‌کند تا به شکلی کنترل‌شده بحرانِ بازنمودی را بازتولید کند. ممنوعیت پادبازنمودی[۵]anti-mimetic (ضدِ تقلیدی) است، در حالی‌که آیین افراد را وادار به بازتولیدِ بازنمودهای منع شده می‌کند. مثلاً در برخی آیین‌های ابتدایی زنایِ با محارم انجام می‌شود: رابطهٔ جنسی با افرادی که در شرایط عادی حرام هستند، تحتِ شرایطِ آیینی مجاز اعلام می‌شود. قدرتِ آیین در این نکته نهفته است که ستیزه‌های شکاف‌انداز و ویران‌گر را به بهانه‌ای برای همکاریِ اجتماعی تبدیل می‌کند. آیین برای این‌که بتواند با استفاده از شبیه‌سازیِ بحران همکاری و هماهنگی را ترویج کند باید از عناصرِ حقیقتاً خشن تهی گردد و به مجموعه‌ای از فُرم‌های نابِ هنرمندانه تبدیل شود که شرکت‌کنندگانِ آن یادآوردِ رُقبایِ ستیزه‌جویی هستند که به جُفت‌هایِ[۶]doubles یکدیگر بدل گشته‌اند و رفتارِ یکدیگر را تقلید می‌کنند. شاید بتوانیم بگوییم که شکستنِ ممنوعیت‌ها حینِ مراسمِ آیینی بحرانی کنترل‌شده و خفیف ایجاد می‌کند که همچون واکسیناسیون جامعه را در برابر بحرانِ واقعیِ بازنمودی ایمن‌تر می‌گرداند. چنین است که جامعه با مدیریتِ نهادهای دینی‌اش احتیاطِ معمول خود در جدی گرفتنِ ممنوعیت‌ها را کنار می‌گذارد و عامدانه، ولی به شکلی کنترل شده، به سوی بحرانِ بازنمودی حرکت می‌کند؛ تو گویی متقاعد شده است که این بحرانِ دست‌ساز می‌تواند بحرانِ واقعی را به عقب براند.

شکی نیست که این رفتار تناقض‌آمیز (ترس از بحران‌های بازنمودی و خشونتِ افسارگسیخته و ممنوعیت‌ها؛ در تضاد با حرکتِ عمدی به سوی بحران از طریق آیین) که در همهٔ جوامعِ ابتدایی نیز به چشم می‌خورد معمایی است که باید دربارهٔ آن اندیشید. از نظر ژیرار پاسخِ این معما را نمی‌توانیم با روی‌کردهایِ کارکردگرایانه[۷]functionalistic بیابیم، چرا که وجود و کارکردِ یک نهاد شیوهٔ پیداییِ آن را شرح نمی‌دهد. هیچ ناظرِ مهربانِ فراتاریخی وجود نداشته است که جوامعِ نوزای انسانی را هدایت کرده باشد و به آن ها آموخته باشد که به کمک ممنوعیت‌ها و آیین‌ها از خود مراقبت کنند. این نهادها قطعاً به صورتِ خودانگیخته شکل گرفته‌اند و از آن‌ جا که بدونِ استثنا در همهٔ جوامعِ ابتدایی به چشم می‌خورند عللِ شکل‌گیری‌شان را باید در میانِ مبنایی‌ترین خصوصیت‌های انسانی جستجو کرد. ژیرار برای پاسخ دادنِ به این پرسشِ کلیدی به سراغ رفتارِ ویژه‌ای می‌رود که معمولاً در آیین‌ها، به ویژه در مراحلِ پایانیِ آن‌ها رخ می‌دهد. این رفتار شاملِ کشتن یک قربانی[۸]victim است که می‌تواند حیوان یا انسان باشد. در یادداشت‌های بعدی دربارهٔ اهمیتِ ویژهٔ قربانی کردن[۹]sacrifice در نگرشِ ژیرار می‌نویسم.

🔲

  1. prohibitions 

  2. mimetic crisis 

  3. rituals 

  4. religion 

  5. anti-mimetic 

  6. doubles 

  7. functionalistic 

  8. victim 

  9. sacrifice 

مهار ستیزه‌ها توسط ممنوعیت‌ها

در یادداشت قبلی نوشتم که از نظر رنه ژیرار قابلیتِ رفتار بازنمودی (یا تقلیدی)[۱]mimetic باعث شد که انسان به تدریج از خویشاوندانِ انسان‌نمایِ خود متمایز شود. رفتار بازنمودی در حیوانات نیز وجود دارد، اما در انسان به شکل چشم‌گیری نیرومندتر است و در نتیجه غریزه‌ها دیگر نمی‌توانند آن را مهار کنند. به این ترتیب جوامع انسانی برای ایجاد نظم و ماندگاری باید راهی برای مهار رقابت‌ها و ستیزهای بازنمودی[۲]mimetic conflicts در درونِ خود بیابند. از نظر ژیرار آن چه انسان‌تبارانِ حیوان‌صفت را به انسان‌هایِ ذی‌فرهنگ تبدیل ساخته همین نیاز به مهارِ رفتارهایِ بازنمودی—به شیوه‌ای که از غریزه‌‌ها موثرتر باشد—بوده است. یعنی همهٔ فرهنگ‌های جهان به واسطهٔ تلاشِ تدریجیِ جوامعِ انسانی برای مهارِ رقابت‌ها و ستیزهایِ بازنمودی شکل گرفته‌اند.

چنان‌چه بپذیریم رفتارهای بازنمودی و تقلیدی در انسان‌ها بسیار نیرومندند،‌ باید این را هم بپذیریم که برخی از این رفتارها مالکیت‌طلبانه خواهند بود—در این‌جا کاری به رفتارهای به اصطلاح مثبتِ بازنمودی نداریم، چون این رفتارها به ستیزه ختم نمی‌شوند. بروز رفتارهای بازنمودیِ مالکیت‌طلبانه در کودکان (و حتی جانوران) واضح است: اگر ده اسباب‌بازیِ مشابه را پیش رویِ ده کودک قرار دهیم، به احتمال بسیار زیاد اسباب‌بازی‌ها همراه با درگیری و جنجال توزیع خواهند شد. تعدادی از کودکان برای تملک یکی از اسباب‌بازی‌ها با هم نزاع خواهند کرد و این نکته ارتباطی با مشابه بودن اسباب‌بازی‌ها ندارد، چرا که آن‌ها رفتار سایر کودکان را در انتخاب یک اسباب‌بازیِ مشخص تقلید می‌کنند که نزاع‌ برانگیز است. به تبع آن برخی هم به تقلیدِ رفتارِ ستیزه‌جویانهٔ دیگران خواهند پرداخت. این نوع درگیری‌های آشکار بین افراد بالغ رخ نمی‌دهد،‌ اما این به این معنا نیست که رقابت‌های بازنمودی بینِ آن‌ها وجود ندارد. در واقع بزرگ‌سالان حتی شدیدتر از کودکان درگیر چنین رقابت‌هایی هستند، اما آن‌ها عواقب نامطلوبِ چنین ستیزه‌هایی را می‌دانند (احتمالاً در کودکی آن را فهمیده‌اند) و سعی می‌کنند رفتارهای بازنمودیِ خود را مهار کنند—دستِ کم اشکال واضح و بی‌واسطه‌شان را. بخشِ قابل توجهی از آن چه به آن «ادب» می‌گوییم شامل رفتارهایی است که احتمالِ بروزِ رقابت‌های بازنمودی را کاهش می‌دهند. با این حال رفتارهای بازنمودی را نمی‌توان با موفقیت برای همیشه سرکوب کرد و این رفتارها دیر یا زود به صورت‌های دیگری بروز می‌کنند؛ فرضاً «مؤدب بودن» می‌تواند به موضوع یک رقابتِ بازنمودی تبدیل شود یا «به اندازهٔ کافی مؤدب نبودن» خود باعث ستیزه‌ شود. پس تا این‌جا شاهد دو فرایند مرتبط با یکدیگر هستیم: احتمالِ‌ بروزِ ستیزه‌های بازنمودی بین افراد یک جامعه و روش‌هایی که آن‌ها برای سرکوبِ این رفتارها در پیش می‌گیرند.

یادداشت قبلی با طرح این پرسش تمام شد که «این راه‌کارهای نخستین برای مهار رقابت‌ها و ستیزهای بازنمودی به چه شکلی بوده‌‌اند؟». یکی از مهم‌ترین و جهان‌شمول‌ترین این روش‌ها «حُرمت» یا «ممنوعیت»[۳]prohibition است.[آ]جالب است که واژهٔ حرمت هم به معنای احترام گذاشتن است و هم به معنایِ حرام و ممنوع بودن. این واقعیتِ انسان‌شناسیک را در نظر بگیرید: در همهٔ جوامع انسانی، چه قدیم و چه جدید، برخی کارها ممنوع هستند. همهٔ جوامع افرادی که با یکدیگر زندگی می‌کنند (اعضای خانواده، محله، شهر، …) را از اعمال خشونت بینِ خود منع می‌کنند، با این هدف که موقعیت‌ها یا رفتارهایی که ممکن است به بروزِ خشونتِ واقعی یا رقابتِ شدید بین افراد منجر شوند معدود و محدود باقی بمانند. به همین ترتیب می‌توانیم ریشه‌های مربوط به حُرمتِ قتل، دزدی، رابطهٔ جنسی خارج از ازدواج یا حتی زنای با محارم را درک کنیم. یک نمونهٔ دیگر نکوهیده بودن رفتارِ آشکارا تقلیدی است: شما نباید صحبت‌ها یا حرکت‌های دیگران را عیناً تکرار کنید. چنین کاری نه تنها عجیب بلکه بی‌ادبانه تلقی خواهد شد و به همین دلیل نیز طنزپردازان از آن بهرهٔ فراوان می‌گیرند. همین‌طور «ترس از آینه» و مرتبط دانستن آن با شیطان در برخی جوامع ابتدایی از این دست است. انسان و تصویرِ آینه‌‌ای‌اش همچون دو رقیب به نظر می‌رسند که یادآور رقابت‌های ستیزه‌جویانه افراد جامعه است. رقابتِ ستیزه‌جویانه افراد را به هم شبیه می‌کند. انسان ابتدایی به تفاوتِ بین دو رقیب نمی‌نگرد، بلکه روی شباهت‌های آن‌ها متمرکز می‌شود: همسان‌بودنِ اهداف و شیوه‌ها، متقارن بودنِ اطوارها و مانند آن. حتی از لحاظ زبانی نیز ارتباطی تنگاتنگ بین مفهوم رقابت و مفهوم تقارن آینه‌ای وجود دارد: دو رقیب رو در روی یکدیگر می‌ایستند، با هم می‌دوند، در دو سوی ساحل یک رودخانه مستقر می‌شوند و مانند آن. تصویرِ من در آینه یادآور شبیه‌ترین فرد به من است، یعنی رقیبِ من. پس من آینه که تجلی‌گر چنین بحرانی است را با شیطان مرتبط می‌دانم.

برخلاف جوامع جدیدتر که با استفاده از نهادهای قانونی و قضایی می‌توانند تا حد زیادی مانع از شیوع خشونت عریان در جامعه گردند،‌ جوامع ابتدایی هیچ راهی برای پرهیز از گسترش قتل و کشتار نداشته‌اند. قتل واکنشِ بازنمودیِ افراد را بر می‌انگیزد و خشونت مرگ‌بار در چرخه‌ای بی‌پایان تکرار می‌شود: کین‌خواهی باعث می‌شود که قاتل و انتقام‌گیرنده به هم شبیه شوند و به جُفت‌ یکدیگر[۴]double بدل گردند. در این حالت است که آن‌چه باعث ایجادِ تمایز[۵]differentiating بین آن‌ها می‌شود از میان می‌رود و آن‌ها دچار وضعیتِ نامتمایزی[۶]undifferentiating می‌گردند. فرهنگ پدیده‌ای است که باعثِ احساسِ تمایز بینِ افراد می‌شود، اما این تمایزها حینِ بروزِ بحران‌های بازنمودی فرومی‌پاشد و افرادِ ناهمگون به توده‌های همگون شبیه می‌شوند. در صورتِ بروزِ چنین بحران‌هایی بنیادِ زندگیِ اجتماعی به لرزه می‌افتد و جامعه باید راهی بیابد تا آرامش و قوام را مجدداً برقرار سازد؛ یعنی باید بتواند ستیزه‌ها و خشونت‌های بازنمودی را مهار کند و تمایز را بینِ اعضایِ جامعه برقرار سازد.

از نظر ژیرار همهٔ ممنوعیت‌ها به نوعی به ستیزه‌های بازنمودی مربوط می‌شوند. هدف ممنوعیت‌ها این است که هر آن چه بنیادِ زندگی اجتماعی را [از درون] تهدید می‌کند را از جامعه دور کند. زبانِ اسطوره‌ای تهدیدهای بیرونی و غیرقابل‌پیش‌بینی نظیر خشک‌سالی، سیل یا بیماری‌های همه‌گیر را با فروپاشیِ روابطِ بینِ انسانی و حرکتِ جمعی به سویِ خشونتِ فراگیر تقریباً یکی می‌داند. بالا آمدن آب، گسترشِ تدریجی خشک‌سالی و شیوعِ بیماری شباهتِ زیادی به شایع شدنِ خشونتِ ستیزه‌جویانهٔ بازنمودی (تقلیدی) دارند. بیشتر متفکران نوین پیدایی‌ دین‌های ابتدایی را به تأثیراتِ بلایای طبیعی و تلاش انسان برای معنا دادن به پدیده‌های طبیعی و کیهانی نسبت داده‌اند. ژیرار این را رد می‌کند، چرا که از نظر او دین موضوعی به مراتب زیربنایی‌تر در وجودِ اجتماعی انسان است و پیدایی آن را باید در تلاش برای غلبه بر خشونتِ بازنمودی جستجو کرد. او بروز بلایای طبیعی و تأثیر عمیق آن‌ها بر انسان‌های ابتدایی را انکار نمی‌کند، اما تأکید می‌کند که جوامع ابتدایی بروزِ این بلایا را در درجهٔ اول نتیجهٔ تخطیِ اعضایِ جامعه‌شان از ممنوعیت‌هایی که قرار است بحران (یعنی خشونتِ فراگیرِ بازنمودی) را از جامعه دور نگاه دارند می‌دانند. به گمانِ او درکِ چیستی و چگونگیِ پیدایی دین[۷]religion و تأثیرات انسان‌شناسیکِ آن‌ بسیار مهم است، ولی این کاری است که فلسفه نتوانسته از عهده‌اش برآید و ما را به درکِ دین نزدیک‌تر نکرده است. بنابراین باید در سویِ عکس حرکت کنیم، یعنی به جای این‌که سعی کنیم دین را به کمک فلسفه بفهمیم، فلسفه را در سایهٔ دین بازنگری کنیم.

اما ممنوعیت تنها روشِ انسان‌ها برای محدود نگاه داشتنِ خشونت‌های بازنمودی نیست. شیوهٔ مهم دیگر «آیین‌‌ها»[۸]rituals هستند که البته در تحلیلِ نهایی مجموعهٔ این دو روش (ممنوعیت و آیین‌) ساختار دین را تشکیل می‌دهند؛‌ البته ممنوعیت و آیین در چارچوبِ امرِ مقدس[۹]scared دین را می‌سازند. در یادداشت‌های بعدی دربارهٔ شیوه‌های بنیادی‌تری که جوامع به کمک آن خود را برابر خشونت‌های بازنمودی ایمن می‌دارند خواهم نوشت.

🔲

  1. mimetic 

  2. mimetic conflicts 

  3. prohibition 

  4. double 

  5. differentiating 

  6. undifferentiating 

  7. religion 

  8. rituals 

  9. scared 


  1. آ) جالب است که واژهٔ حرمت هم به معنای احترام گذاشتن است و هم به معنایِ حرام و ممنوع بودن.