افکار صدام حسین پیش از حملهٔ آمریکا

در سال ۲۰۰۳ آمریکا و برخی از متحدانش به بهانهٔ سلاح‌های کشتار جمعی عراق—و بهانه‌های دیگر—به این کشور حملهٔ نظامی کردند که به سرنگونی رژیم صدام حسین و اشغال این کشور انجامید. کریستوفر اندرو در بخش‌هایی از کتابِ خود به نامِ «تاریخچهٔ جاسوسی»[۱]Andrew, Christopher. The Secret World: A History of Intelligence. New Haven, CT: Yale University Press, 2018. به بازجویی‌هایی که نیروهای‌ آمریکایی بلافاصله بعد از دستگیری وی انجام دادند اشاره می‌کند که بخشی از جهان‌بینی و نگرشِ صدام حسین را—آن‌طور که این نویسنده تفسیر می‌کند—نشان می‌دهد.

نیروهای اشغال‌گر انتظار دستگیری صدام را نداشتند، بلکه باور عمومی‌شان این بود که صدام یا حینِ جنگ کشته می‌شود، یا خودکشی می‌کند. بنابراین، وقتی در دسامبر سال ۲۰۰۳ صدام را با آن ظاهرِ غبارآلوده و ژولیده در پناهگاهی زیرزمینی یافتند برنامهٔ آماده‌ای برای بازجویی وی نداشتند. بازجویی که زبان عربی بداند در دسترس نبود و چند روز بعد، عاقبت یک مأمور سازمان سیا به نام جان نیکسون[۲]John Nixon که عربی نمی‌دانستهمراه با یک مترجماولین بازجویی‌ها را از صدام انجام داد. نیکسون معتقد بود که اشتباه بزرگی رخ داده، چرا که «هر کسی که کوچکترین تجربه‌ای در بازجویی داشته باشد می‌داند که ۲۴ تا ۴۸ ساعت نخست پس از دستگیری اهمیتِ ویژه‌ای دارد. به این دلیل که زندانی هنوز تحتِ تأثیرِ شوکِ ناشی از دستگیری قرار دارد و تغییرِ ناگهانی محیط و شرایطِ بازداشت ممکن است او را به افشای اطلاعات ذی‌قیمت ترغیب کند» و از نظر نیکسون این فرصت از دست رفته بود. به هر حال، وقتی صدام برای اولین بازجویی حاضر شد، دیگر شباهتی به آن موجودِ ژولیدهٔ اولیه نداشت، بلکه اصلاح کرده بود، از شوکِ اولیه در آمده بود و تا حد قابل توجهی اعتماد به نفسِ خود را باز یافته بود. وقتی نیکسون از او دربارهٔ مخفی‌گاهِ سلاح‌های کشتار جمعی پرسید، پاسخش این بود: «شما من را پیدا کردید. چرا نمی‌گردید تا آن سلاح‌های کشتار جمعی را نیز بیابید؟» نتیجه‌ای که نیکسون از این بازجویی‌ها گرفت این بود که واشنگتن «درکِ ضعیفی از شیوهٔ نگرشِ صدام به جهان داشت.» صدام اگر چه در امورات داخلی دارای کاریزما و مهارت‌هایی ویژه بود، اما از نظر نیکسون سوادِ اندکی داشت و درکش از مناسبت‌هایِ بین‌المللی گیج و مغشوش بود.

دو ماه بعد از دستگیری صدام، بالاخره وی توسط کسی که زبان عربی می‌دانست مورد بازجویی قرار گرفت: مأمورِ ویژهٔ اف‌بی‌آی به نامِ جورج پیرو[۳]George Piro. صدام به سرعت به پیرو علاقه نشان داد؛ در حالی‌که پیرو به دروغ به صدام گفته بود که شخصاً به جورج بوش گزارش می‌دهد. حین این بازجویی‌ها، پیرو نیز همچون نیکسون به این نتیجه رسید که «ما چقدر دربارهٔ صدام کم می‌دانستیم، و او چقدر کم دربارهٔ ما می‌دانست.» از نظر پیرو، واشنگتن باید از تاریخ درس می‌گرفت و به این نکته توجه می‌کرد که رهبران خودکامهٔ متعددی وجود داشته‌اند که عقاید و باورهایشان با منطقِ متعارف در تضاد بوده است. در آستانهٔ جنگِ جهانی دوم، احتمالاً هیچ کدام از تحلیل‌گران یا رهبران سیاسی غرب شناختِ کافی از ذهنیتِ استالین نداشتند و نمی‌دانستند که از نظر او حذفِ تروتسکی، که از تبعیدگاهش در مکزیک حقیقاً نمی‌توانست خطری را متوجهِ مسکو کند، به مراتب مهم‌تر از گردآوری اطلاعاتِ جاسوسی دربارهٔ نیت‌ها و برنامه‌های هیتلر بود؛ در حالی‌که رژیمِ نازی بزرگ‌ترین خطری بود که از زمان ناپلئون به این سو روسیه را تهدید کرده بود. همین طور، در میانهٔ جنگ هیچ‌کدام از غربی‌ها درک نکردند که هیتلر حاضر بود منابع زیادی را از جبهه‌های حساسِ شرقی بردارد و به برنامه‌های تصفیهٔ قومی یهودیان اختصاص دهد. شاید صدام نیز منطق غیرمتعارفی داشت و چه بسا از این اصل عمومی تبعیت می‌کرد که بهترین استراتژی غیرقابلِ پیش‌بینی بودن است. به هر حال او به وضوح به بازجویی‌هاش گفت که «به هیچ وجه بزرگیِ طوفانی را که در پیش بود درک نکرده بود.» او خودش را متقاعد کرده بود که «آمریکایی‌ها احتمالاً زمین‌گیر خواهند شد، یا این‌که جامعهٔ جهانی که تمایلی به دیدن خشونت و کشتار ندارد آن‌‌ها را متقاعد به خاتمهٔ جنگ می‌کند… یا سازمان ملل وارد عمل می‌شود و آتش‌بس اعمال می‌کند.»

حدود دو سال بعد، گزارشی دربارهٔ سازوکارِ درونی رژیم صدام تهیه شد که نسخهٔ غیرمحرمانهٔ آن تحتِ عنوان «توهماتِ صدام»[۴]Saddam’s Delusions منتشر گردید. برای تهیهٔ این گزارش علاوه بر مصاحبه با ده‌ها رهبر سیاسی و فرماندهٔ دستگیر شدهٔ عراقی، هزاران سند دولتی مربوط به سطوحِ مختلف رژیم نیز بررسی شده بود. در ۶ آوریل ۲۰۰۳، یعنی ۲۴ ساعت قبل از ورود نیروهای آمریکایی به بغداد، وزارت دفاع عراق به نیروهایش گفت: «وضعیتِ نیروهای ما عالی است» و از کارمندان و فرماندهانش خواست که «دربارهٔ توانایی‌های دشمن اغراق نکنند.» محمد سعيد الصحاف، سخن‌گوی صدام و وزیرِ اطلاعات وی در آخرین کنفرانس مطبوعاتی خود در ۸ آوریل ۲۰۰۴ و در حالی‌که تانک‌های آمریکایی در چند صد متری بودند مدعی شد که «نیروهایی آمریکایی در آستانهٔ تسلیم شدن» هستند. «پروژهٔ دیدگاه‌های عراقی‌ها»[۵]Iraqi Perspectives Project که توسط ارتش آمریکا انجام شد چنین نتیجه گرفت که «شواهد به وضوح نشان می‌دهند که صدام و نزدیکانش عملاً  آن‌چه دستگاهِ پروپاگاندِ خودشان تولید می‌کرد را باور داشتند.» ناتوانی صدام در رویارویی با شکستِ محتومش دو دلیل داشت. دلیل اول به شخصِ خودش بر می‌گردد و این‌که او مهارت بسیار زیادی در خودفریبی داشت و به آن خو گرفته بود، تا حدی که حس واقع‌بینی‌اش شدیداً مخدوش شده بود. دلیل دوم به ترسِ زیردستانِ واقع‌بین‌ترش از گفتنِ صریحِ «حقیقت ناخوشایند» مربوط می‌شود. از نظرِ نویسندهٔ‌ کتاب، هر دوی این خصوصیت‌ها در رهبران خودکامهٔ گذشته شایع بوده، چرا که آن‌ها نیز مانند صدام مشتی چاپلوسِ ترسو پیرامون خود جمع کرده بودند.

اما پرسشی که ذهنِ آمریکایی‌ها را مشغول کرده بود این بود که چرا صدام نسبت به ارایهٔ شواهدِ قانع کننده مبنی بر نداشتنِ برنامهٔ تولید یا نگهداری سلاح‌های کشتار جمعی به ناظران بین‌المللی آن‌قدر کُند و با اکراه عمل کرد. از نظر نویسندهٔ‌ کتاب، دولت‌ها و سازمان‌های اطلاعاتی غربی نفهمیده بودند که صدام بیش از آن‌که از حملهٔ آمریکا بترسد، نگران حملهٔ نظامی توسط ایران بود. پس از چهارماه، عاقبت صدام پاسخ این سوال را به بازجویش داد. به نقل از پیرو «صدام حسین بیشتر نگران بود که ایران متوجهِ نقاط ضعفِ عراق نشود و کمتر نگرانِ عواقبِ ناشی از امتناع از ورودِ مجدد بازرسان سازمان ملل به عراق و به دنبالِ آن حملهٔ آمریکا ادامه...


  1. Andrew, Christopher. The Secret World: A History of Intelligence. New Haven, CT: Yale University Press, 2018. 

  2. John Nixon 

  3. George Piro 

  4. Saddam’s Delusions 

  5. Iraqi Perspectives Project 

والت‌دیسنی و استعمار نوین

در اوایل دههٔ ۱۹۷۰ دولتِ آمریکا با این هدف که دولت سالوادور آلنده[۱]Salvador Allende‌ را تضعیف و ناپایدار کند، بحران اقتصادی تمام و عیاری را در شیلی سازمان‌دهی کرد. آلنده گناه بزرگی مرتکب شده بود. او صنایع مس شیلی را ملی اعلام کرده بود و رویکردی سوسیالیستی داشت. نیکسون، رئیس جمهور وقتِ آمریکا، از سازمان سیا[۲]CIA خواسته بود که کاری کند که «اقتصادِ شیلی جیغ بکشد، مانع از قدرت گرفتن آلنده شود یا او را سرنگون سازد.»[۳]“to make the economy scream [in Chile, to] prevent Allende from coming to power or to unseat him”

برخی بانک‌های مهم آمریکایی وام‌های توسعه به شیلی را متوقف کردند. شرکت‌های آمریکایی از ارسال قطعات اولیهٔ تجهیزات صنعتی به شیلی منع شدند و سازمان سیا اعتصاب گسترده‌ای را بین رانندگان کامیون‌ها سازمان‌دهی کرد. با این حال واردات برخی کالاهای آمریکایی به شیلی ادامه یافت و حتی شدت گرفت: مواد و تجهیزات لازم برای ارتش شیلی که آمریکایی‌ها نفوذ خوبی روی آن داشتند و انواع برنامه‌های تلویزیونی، آگهی‌های بازرگانی و مجله‌های آمریکایی. کتاب‌های کُمیک[۴]comic book از جمله مجموعهٔ کُمیک‌های میکی‌ماوس و دانلدداک[۵]Mickey Mouse and Donald Duck خوانندگان زیادی در شیلی یافتند: بیش از یک میلیون خواننده در کشوری که جمعیتش به ده میلیون نفر نمی‌رسید. در واکنش به همین محبوبیت شدید تولیدات فرهنگی آمریکایی بود که آریل دورفمن[۶]Ariel Dorfman و آرمند ماته‌لارت[۷]Armand Mattelart با نوشتن کتابِ «چگونه دانلدداک بخوانیم»[۸]How to Read Donald Duck کُمیک‌های میکی‌ماوس و دانلدداک را از منظری مارکسیستی نقد کردند و آن‌ها را وسیله‌ای در خدمت ترویج امپریالیسم آمریکایی دانستند. این کتاب محبوبیت فراوانی یافت و علاوه بر فروش زیادی که در آمریکای لاتین کرد به زبان‌های متعددی نیز ترجمه شد. جان برجر[۹]John Berger آن را «کتابِ مرجعِ استعمارزُدایی»[۱۰]handbook of decolonization نامید و امروز نیز از آثار کلاسیک حوزهٔ مطالعات فرهنگی[۱۱]cultural studies به شمار می‌رود. هدفِ نویسندگانْ یافتن انگیزه‌هایی شیطانی در شرکت والت‌دیسنی نبود، بلکه می‌خواستند محصولات آن را از منظری ایدئولوژیک نقد کنند و نشان دهند که تولیدکنندگان این آثار بی‌آن‌که بدانند چه پیام‌هایی را به مخاطبانشان منتقل می‌کنند.

به نظر آن‌ها در شهر خیالی داکبورگ[۱۲]Duckburg—محل زندگی دانلدداک—اثری از طبقهٔ کارگر نیست و ثروتْ ظاهراً توسطِ اشباح تولید می‌شود، نه نیروی کارِ انسان‌ها. علاوه بر این، نوعی نگاه استعماری در داستان‌ها به چشم می‌خورد. تقریباً نیمی از کُمیک‌هایی که توسط نویسندگان بررسی شده بودند حاوی رویارویی با وحشی‌هایی شریف—مردم بومی مناطق دوردست—بودند. میکی و یارانش پس از ورود به سرزمینِ آن‌ها، ضمن فراری دادن شیادانِ اروپایی در قبیلهٔ بومیان محبوب می‌شوند و منصب می‌گیرند. در عوض میکی به آن‌ها پاداش می‌دهد: «شما آزاد هستید که کالاهای‌تان را در بازارهای خارج عرضه کنید.» این طور به نظر می‌رسد که روی‌کرد میکی شباهت زیادی به سیاست خارجهٔ آمریکا در دهه‌های بعد از جنگ جهانی دوم دارد؛ سیاستی که هدفش بهره‌برداری از افول قدرت‌های اروپایی از طریق تشویق بازارهایِ آزادِ جهانی زیر سلطهٔ آمریکا بود. در یکی از کُمیک‌ها، انقلابیونی شبیهِ فیدل کاسترو[۱۳]Fidel Castro قهرمانان داستان را به گروگان می‌گیرند و دانلد آرزو می‌کند که ای کاش «نیروی دریاییِ آمریکا، همان نیروی خوبِ قدیمی، نشانهٔ قانون و نظم» آن‌ها را نجات دهد. درون‌مایهٔ تحلیلی این روایت آشکار است: هدفِ رفتار نیک‌خواهانهٔ دانلد—این اردکِ سفیدپوستِ آمریکایی—با دوستانِ جهانِ سومی‌اش این است که آن‌ها را متقاعد کند که همهٔ سفیدپوستان شرور نیستند.

امروز که بیش از چهار دهه از آن روزها گذشته می‌توانیم منصفانه بگوییم که شاید نویسندگان می‌توانستند اندکی در نقد خود از میکی‌ماوس و دانلدداک جانب اعتدال را نگاه دارند. در همین کُمیک‌ها می‌توان برخی نشانه‌های انتقادی را نسبت به نظام سرمایه‌داری مشاهده کرد. عمو اسکروج[۱۴]Uncle Scrooge که ظاهراً خصوصیت‌های یک سرمایه‌دار و کارآفرین موفق را دارد انسان خوشبختی نیست و تنها و مُضحک می‌نماید. او به این نکته معترف است که اگر چه پول دارد اما «شادی از آن فقراست» که بیشتر به جمله‌ای مارکسیستی می‌ماند تا پروپاگاندایی امپریالیستی. به سختی می‌توان نگاهِ طنزآمیزِ صحنه‌ای که در آن عمو اسکروج با تانکی با پرچمی از جنسِ دلار به کشوری حمله می‌کند را نادیده گرفت. این در حالی است که دانلد قربانی نیروهای بازار است، مدام از کارش اخراج می‌شود و برای پرداخت اقساط تلویزیونش پی قبض‌ِ حقوقی‌اش می‌دود. در تحلیل نهایی، انتقاد نیازمند سخاوت است؛ اما در دورانی که «چگونه دانلدداک بخوانیم» منتشر شد دلایل اندکی برای سخاوت‌مندی وجود داشت. در سپتامبر ۱۹۷۳ آلنده در پی کودتای نظامی مورد پشتیبانی سازمان سیا کشته شد و نویسندگان کتاب فراری و تبعید شدند. دورفمن سوزاندنِ برخی کتاب‌های نامطلوب—از جمله کتابِ خودش—توسط سربازان را از طریق تلویزیون تماشا کرد. چاپ سوم کتابِ او توسط نیروی دریایی شیلی به دریا ریخته شد، تاکتیکی که برای از بین بردنِ جسدِ معترضان به قتل رسیده توسط سرویس‌های امنیتی دیکتاتوری نظامی نیز به کار گرفته می‌شد. کتابِ دورفمن و ماته‌لارت با دغدغه‌های آکادمیک نوشته نشده بود، بلکه هدفش افشای حقیقت دربارهٔ یک محصول شاخصِ فرهنگی بود و در عین حال می‌خواست ارادهٔ مردم آمریکای لاتین و سایر کشورهای جهان سوم را تقویت کند و کاری کند تا از تصویری که امپراطور می‌خواست از خود داشته باشند رهایی یابند.

از ۱۹۷۳ تا امروز چیزهای بسیاری عوض شده است. اما امروز که موج‌های راست‌گرایی افراطی در حال در نوردیدن بسیاری نقاط جهان از جمله آمریکای شمالی، آمریکای لاتین و اروپا هستند، بازگشت به کتابِ «چگونه دانلدداک بخوانیم» به ما نشان می‌دهد که چه چیزهایی هنوز عوض نشده‌اند.

* این مطلب عمدتاً برگرفته از جُستار «اگر شبیهِ اردک باشد» است.[۱۵]Koshy, Y., 2018. If It Looks Like a Duck. The Baffler.


  1. Salvador Allende 

  2. CIA 

  3. “to make the economy scream [in Chile, to] prevent Allende from coming to power or to unseat him” 

  4. comic book 

  5. Mickey Mouse and Donald Duck 

  6. Ariel Dorfman 

  7. Armand Mattelart 

  8. How to Read Donald Duck 

  9. John Berger 

  10. handbook of decolonization 

  11. cultural studies 

  12. Duckburg 

  13. Fidel Castro 

  14. Uncle Scrooge 

  15. Koshy, Y., 2018. If It Looks Like a Duck. The Baffler. 

عادتِ بیمارگونهٔ هری پاتر

برخی عادت‌هایِ فکری گفتگوی جمعی و سیاست‌ورزیِ دربرگیرنده را مختل می‌کنند و چه بسا به یک بیماریِ اجتماعی تبدیل گردند. یکی از این‌ عادت‌ها نتوانستنِ دیدنِ دیگری است؛ این تصور که همهٔ بخش‌هایِ جامعه تنها به یک منظومهٔ ارزشی تعلق دارند و حتی مخالفان و رقبایِ سیاسیِ ما نیز با معیارهایِ ما از خوب و بد موافق هستند. نتیجه، ارائهٔ تصویری کج‌و‌معوج و نشانیِ نادرستی از سیاست است: علتِ مخالفتِ رقبا با من به این خاطر نیست که آن‌ها معیارهایِ دیگری دارند، بلکه آن‌ها علی‌رغمِ این‌که با من در تعریفِ صواب و ناصواب توافق دارند، تصمیم گرفته‌اند انتخاب‌هایِ بدی انجام دهند و در سمتِ نادرست قرار بگیرند.

این‌که ریشه‌هایِ این عادتِ فکری در چیست جایِ بحث دارد؛ اما آثارِ آن به سیاستِ عملی محدود نمی‌شود، بلکه در زندگیِ روزمره و حتی هنر و ادبیات هم وجود دارد. در همین رابطه، جان گریر[۱]John Michael Greer به نمونه‌ای نسبتاً آشنا اشاره می‌کند. او به سراغِ داستانِ هری پاتر—نوشتهٔ جی‌.کی. رولینگ—لرد ولدمورتِ بدجنس و جادوگرانِ تحتِ امرش موسوم به «مرگ‌خواران» می‌رود. گریر از ما می‌خواهد که به نامِ «مرگ‌خوار» دقت کنیم. به زعمِ او کسی به واسطهٔ باور به عدالت‌خواهی و حقانیتِ مسیرش عضوِ گروهی با این نام نمی‌شود. مرگ‌خوارانِ داستانِ رولینگ، دقیقاً با هری پاتر و یارانش در تعریف بد و خوب وفاق دارند؛ منتها به این یا آن دلیل تصمیم گرفته‌اند در سمتِ بدها بایستند.

در واقعیت اما به هیچ جریانِ اجتماعی یا سیاسی‌ بر نمی‌خورید که بخواهد بد باشد، آن‌هم درست با همان تعریفی که رقبایش ارائه می‌دهند. برایِ همین است که اگر به اسامیِ حزب‌ها، جنبش‌ها و انقلاب‌ها نگاه کنید به نام‌هایی شبیهِ مرگ‌خواران بر نمی‌خورید. در عوض، گروه‌ها اهدافِ خود را با چارچوب‌ها و کلماتِ عموماً مثبت، نظیرِ عدالت‌محوری، آزادی‌محوری، هویت‌محوری، امنیت‌محوری و غیره تعریف می‌کنند.

تصور کنید داستانِ هری پاتر به شکلِ دیگری نوشته شده بود؛ فرضاً رقبای هری پاتر، به جایِ این‌که با پلاکاردهایی که رویشان نوشته شده «ما خیلی بد هستیم» به این‌سو و آن‌سو بروند، پیرو فردِ آرمان‌گرایِ بلندپروازی ‌بودند که گروهی به نامِ «کارزار برایِ آیندهٔ جادوییِ نوین» را رهبری می‌کرد. این گروه، شاملِ جوانانی باهوش بود که شور و شوق و امید در چهره‌هایشان نمایان بود. کسانی که صادقانه نگرانِ دنیایِ جادوگری بودند، چرا که به باورشان، هژمونیِ جادوگرانِ جریانِ اصلی در حالِ خُرد کردنِ بنیادهایش بود. آن‌ها هدفشان را درست، خوب و اخلاقی می‌دانستند، اگر چه برایِ تحقق بخشیدن به آن حاضر بودند به برخی اقداماتِ ناشایست دست بزنند.

این روایتِ دیگرگونه، احتمالاً داستانِ هری‌ پاتر را به مراتب غنی‌تر می‌ساخت. شخصیت‌هایش کمتر کارتونی‌ می‌شدند و در واگوییِ بحرانِ اخلاقیِ معاصر به مراتب موثرتر عمل می‌کرد. البته، اگر رولینگ داستان را این‌طور نوشته بود، ثروتمندترین زنِ بریتانیا نمی‌شد، همان‌طور که هری پاتر این‌قدر محبوبیت نمی‌یافت. مجموعهٔ هری پاتر به این دلیل در ربودنِ هوش و عقلِ رسانه‌هایِ جمعی و توده‌هایِ ترقی‌خواهِ متمایل به چپ موفق بود که این فانتزیِ شیرین را تأیید و ترویج می‌کرد که «گروه‌هایی از جامعه که مثلِ ما لیبرال‌ها فکر نمی‌کنند، خودشان هم تهِ دل می‌دانند که در اشتباهند، منتها اعتراف نمی‌کنند.»

این ایده را در نظر بگیرید که بهترین روش برایِ این‌که بخشی از جامعه را متقاعد کنید که طرفدارِ شما شوند این باشد که سرشان داد بزنید و به آن‌ها توهین کنید. به نظر ایدهٔ ناکارآمدی می‌رسد، اما جریانی که دچارِ عادتِ یادشده است، کاملاً متقاعد شده که همهٔ جامعه، از جمله جریان‌هایِ رقیبش، می‌دانند که او محق است، ولی اعتراف نمی‌کنند. بنابراین چنین نتیجه می‌گیرد که باید آن‌قدر فریاد بزند تا آن‌ها خجالت بکشند و به سمتِ خوب‌ها بیایند؛ تا شاید آن‌ها به حقیقتی که در همهٔ این لحظات در دل باور داشتند—که اشتباهاً سمتِ بد را انتخاب کرده‌اند—اعتراف کنند.

به این ترتیب می‌توانیم وضعیتِ رقت‌انگیزِ طیف‌هایِ لیبرال و مترقی را به دنبالِ پیروزی ترامپ درک کنیم. آن‌ها مثل رولینگ فکر می‌کنند؛ جهان‌شان خرامش‌گاهِ لرد ولدمورت‌ها و مرگ‌خوارانی است که دقیقاً به همان معیارهایی اعتقاد دارند که لیبرال‌ها می‌پسندند، منتها بنا به دلایلی تصمیم گرفته‌اند بد باشند—نژادپرست، فاشیست، ضدِ زن و مرتجع. لیبرال‌ها فراموش می‌کنند که بسیاری از رأی دهندگان به ترامپ، همان‌ها بودند که اوباما را واردِ کاخِ سفید کردند. با این‌حال، رأی‌دهندگان به او را مشتی «نژادپرست» می‌دانند. سرزنش و تحقیر جایِ سیاست‌ورزی را می‌گیرد و بخش‌های بزرگی از خواص و عوام در حصاری خودساخته‌ حبس می‌شوند، در حالی که رودخانهٔ سیاست، بی‌توجه به فانتزی‌های آن‌ها، به مسیرِ خروشانِ خود ادامه می‌دهد.


  1. John Michael Greer 

برده‌داری از طریق مهاجرت

نشریهٔ پولیتیکو مطلبی جنجال‌برانگیز منتشر کرده که ظاهراً دفاع از نوعی برده‌داری تلقی می‌شود و دبیرخانهٔ نشریه را وادار به ارائهٔ توضیحات کرده است. نویسنده‌ها این پرسش را مطرح می‌کنند که چرا فقط شرکت‌ها باید این حق را داشته باشند که از مزایای اقتصادیِ مهاجرت به آمریکا بهره‌مند شوند؟ چرا یک شهروندِ معمولی نباید بتواند مستقیماً از طریقِ تحت‌الحمایه‌ قرار دادنِ یک مهاجر و اخذِ ویزای مهاجرت برای او، از مزایایِ اقتصادیِ مهاجرتِ او بهره‌مند شود؟ آن‌ها با اشاره به سیاست‌هایِ مهاجرت در آمریکا که بعضاً به خلقِ صحنه‌هایِ غم‌انگیز و جدا شدنِ اعضایِ خانواده‌ها از یکدیگر می‌انجامد می‌گویند:‌ آیا وقتِ آن نرسیده که دربارهٔ سود و زیانِ مهاجرت و سیاست‌ها و برداشت‌هایِ پیرامونِ آن بهتر بیاندیشیم؟

نویسنده‌ها ادامه می‌دهند که تحقیقات نشان می‌دهد که مهاجرت—چه مهاجرتِ افرادِ ماهر و تحصیل‌کرده و چه اقشارِ دارای مهارت‌ها و تحصیلاتِ کمتر—قطعاً به سودِ اقتصادِ آمریکا است. اما مشکل در این‌جاست که این مزایایِ اقتصادی به صورتِ متوازنی توزیع نمی‌شوند؛ بلکه عمدتاً به جیبِ شرکت‌هایی می‌روند که از نیرویِ کارِ این مهاجران بهره می‌گیرند. مصرف‌کنندگانِ این شرکت‌ها نیز به واسطهٔ دریافتِ کالاها و خدماتِ ارزان‌تر از این مزایا بهره‌مند می‌شوند، اما هیچ‌چیز نصیبِ سایرِ شهروندان نمی‌شود و تازه ممکن است با کاهشِ سطحِ دستمزدهایشان مواجه شوند. برایِ حلِ این مشکل می‌توان مهاجرت را افزایش داد، اما باید راه‌کاری در نظر گرفت که مزایایِ آن نصیبِ همهٔ شهروندان شود. سیستمِ پیشنهادیِ جدید که باید جایگزینِ قوانینِ فعلی شود به هر شهروندِ آمریکایی این اجازه را می‌دهد که به صورتِ «یک به یک» و با هدفِ اقتصادی یکی از افرادی که قصدِ مهاجرت به آمریکا دارد را تحت‌الحمایهٔ خود قرار دهد. به عبارتِ دیگر شهروندانِ آمریکایی باید این حق را داشته باشند که از یک مهاجر و با هدفِ بهره‌برداریِ اقتصادی حمایت کنند.

نویسنده‌ها در ادامه با ذکرِ یک مثال طرزِ کار این سیستم را چنین شرح می‌دهند:

فرض کنید خانمِ مری، یک شهروندِ آمریکایی، به وب‌سایتی که مخصوصِ حمایت از مهاجران طراحی شده برود و در آن‌جا درخواست خود را برای حمایت از یک مهاجر ارائه دهد. او مشخصاتِ مهاجرِ موردِ نظرش را وارد می‌کند: یک نفر با مهارتِ انگلیسیِ معمولی، بدونِ سابقهٔ کیفری و علاقمند به حیوانات. او همچین اعلام آمادگی می‌کند که علاوه بر غذا و ساعتی پنج دلار دستمزد، اتاقی را در زیرزمینِ خانه‌اش در اختیارِ مهاجرِ موردِ نظر قرار دهد. (حامیان مقید به پرداختِ حداقلِ دستمزد نیستند)….

بنا به محاسباتِ ما، یک خانوادهٔ معمولیِ چهار نفره می‌تواند از طریقِ میزبانیِ یک مهاجر چیزی بین ۱۰ تا ۲۰ هزار دلار درآمد کسب کند. دلیلش این است که مهاجرانی که به آمریکا می‌آیند درآمدشان چندین برابر می‌شود و حاضر خواهند بود تا ۶۰۰۰ دلار به میزبان به خاطرِ حمایتی که از آن‌ها می‌کند بپردازند؛ و یک خانوادهٔ متوسطِ آمریکایی می‌تواند چهار ویزایِ مهاجرت را حمایت کند؛ هر عضوِ خانواده حامیِ یک مهاجر می‌شود.